چو دريا درفشان از جوش منشين
چو دريا درفشان از جوش منشين
سخن سر کرده ای خاموش منشين
به دل گو باش خاشاکی به خاکی
چو در کف هست خاکی نيست باکی
جهان گر جمله از من رفت گو رو
ز مشتی خاک ريزم طرحش از نو
زمان خوش دلی تنگ است درياب
شتاب عمر بين در عيش بشتاب
رها کن عقل را ديوانه می گرد
چو مستان بر در ميخانه می گرد
بساط از خانه بيرون ده که وقت است
قدم بر طرف هامون نه که وقت است
غم هر بوده و نابوده تا چند
حکايت گفتن بيهوده تا چند
فلک را جور بی اندازه گشتست
جهان را رسم و آيين تازه گشتست
هزار امروز هم آواز زاغ است
گل از بی رونقی ها خار باغ است
نه خندان غنچه نه سرو از غم آزاد
نه گل خرم نه بلبل خاطرش شاد
غم ديرينه گر در سينه داری
چه غم گر باده ديرينه داری
دو چيز انده برد از خاطر تنگ
نی خوش نغمه و مرغ خوش آهنگ
فلک را عادت ديرينه اين است
که با آزادگان دائم به کين است
ميرزا نصير اصفهاني
برگرفته از آلبوم " رازنو " ساخته ي استاد حسين عليزاده