در چشم باد

لیلا، ۵ یا ۶ سال داشت که مادرش به او کاسه‌ای آرد برنج می‌دهد که به خانه‌ی خاله‌اش ببرد. با کلی سفارش مراقبت و سریع بازگشتن. بعد از نیم ساعت گذر از جاده‌های جنگلی با عبور تک و توک مردان همسایه و گاری‌هایشان، وقتی جاده خلوت بود، لیلا صدای پای چندین اسب می‌شنود. سواری که گویا رئیس جمع است صدایش می‌زند و می‌گوید: «دختر جان! تی اَمْرَ آب بَوَرْدِه دَری؟ من و می رفیقانَه تشنه ایسَه!» (یعنی همراهت آب داری؟ من و رفقایم تشنه‌ایم!) لیلا فکر کرد آدم‌های بدی نمی‌توانند باشند، گفت در مسجد منتظر بمانند تا برایشان آب بیاورد. دوان‌دوان به خانه برگشت. به پدرش گفت چند مرد تشنه دیده که غریبه‌اند، ریش و موی انبوه دارند، تفنگ دارند و قطار فشنگی به دور کمر بسته‌اند! پدر فهمید که میرزاست، با عجله در خانه‌ی همسایه‌ها رفت و به زنش گفت غذایی آماده کند و در سینی بگذارد تا به مسجد ببرد. به مسجد که رسیدند میرزا و مردانش به نماز ایستاده‌بودند. روستایی‌ها نشستند. نماز میرزا که تمام شد، پدر لیلا غذا و آب را جلوی میرزا گذاشت و گفت میرزا! نصیحتی… حرفی برای ما نداری؟ میرزا ساکت ماند، لحظاتی بعد خواند: «مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو/ یادم از کشته‌ی خویش آمد و هنگام درو/ گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید/ گفت با این‌همه از سابقه نومید مشو…» پدر لیلا می‌گفت به اینجا که رسید چشم‌های میرزا خیس شد، دیگر چیزی نگفت. لقمه‌ای خورد و آب را با سلام به لب تشنه‌ی حسین نوشید و با مردانش رفت. میرزا، دیگر برنگشت. هرگز

ادامه نوشته

تصاوير جالب: هنرهاي خوردني

ادامه نوشته