نیلوفر بهشتی
امشب تمام خانه، رنگ عزا بگیرد
بانو دعا کن اول، جان مرا بگیرد
زهرا بگو ز دستم ، کاری اگر بر آید
باشد که غصه هایت ، این بار هم سر آید
زهرا تو را نبینم این گونه بی حمایت
وا کن دو چشم خود را ،حیدر شود فدایت
بار سفر مبند ای، بانوی خانه ی من
تنها کجا روی تو ، یکتا بهانه ی من
اینک مخواب بانو ! وقت سحر رسیده
هرگز ندیده بر خود ، خواب تورا سپیده
سنگ صبور حیدر ! رحمی به حال ما کن
جانم بگیر و آن گاه ما را ز خود جدا کن
بانو بده جوابم یا کن دمی نگاهم
آتش چرا زنی بر این قلب پر ز آهم
***
زهرا اگر بدیدی پیغمبر خدا را
بفرست از برایش شرمندگی مارا
گو ای حبیب دل ها ! شعله زبانه می زد
من در میان کوچه، او تازیانه می زد
مولا ! طناب و زنجیر، دست مرا ببستند
دستش به دست من بود ، کان دست را شکستند
چیزی شکست بین ، دیوار ودرب خانه
شد بوی یاس پرپر ، تا کوچه ها روانه
مسمار و خون تازه ، باشد همی نشانه
خون می چکید ازآن در، چون یاس ، دانه دانه
شاعر : ندا پیروی