by www.man1362.blogfa.com

در علوم تجربي، موجودات (هر شيئي كه لباس هستي و وجود بر تن دارد) از دو حال خارج نيست؛ يا زنده است، ياغير زنده؛ معيار زنده بودن، مشاهده آثار حيات- نظير: تنفس، تغذيه و حركت- است و هر چه كه فاقد اين صفات باشد غير زنده محسوب مي شود. اما در فرهنگ قرآن، ملاك زنده بودن و حيات با آنچه كه دانشمندان علوم تجربي مي گويند كاملاً فرق دارد. در قرآن كريم، ميزان بهره مندي از خشيت الله، معيار زنده بودن است. قرآن، زنده بودن را به حيات دل منوط مي داند و حيات دل را در گرو خشيت الهي معرفي مي كند. كلام الهي، حيات را به تندرستي و تنومندي و سلامتي جسم و حركت و تغذيه و تنفس و غيره نمي داند و چنين موجودي- اعم از انسان و يا غير انسان- در ديدگاه قرآن، زنده نيست. بلكه، قرآن خشيت را علامت حيات قلب و قساوت را ممات آن مي داند. مانند اين آيه: "الم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله و ما نزل من الحق ولا يكونوا كالذين اوتواالكتاب من قبل فطال عليهم الامد فقست قلوبهم و كثير منهم فاسقون(1). آيا وقت آن نرسيده كه گروندگان [ظاهري از باطن بگروند] دل هايشان به ياد خدا خاشع گردد و به آنچه از حق نازل شد، بذل توجه كنند و مانند كساني كه پيش از اين برايشان كتاب آسماني تورات آمد نباشند سپس زماني طولاني بر آنها گذشت [و خداوند را فراموش كردند] و قلبهايشان قساوت پيدا كرد و بسياري از آنها فاسق و نابكارند".

روشن است كه اگر ياد خداوند در عمق جان قرار گيرد و همچنين در آياتي كه بر پيامبر(ص) نازل شده است به درستي تدبر شود مايه خشوع مي گردد، ولي قرآن گروهي از مومنان را در اينجا سخت ملامت مي كند كه چرا در برابر اين امور خاشع نمي شوند و چرا همچون بسياري از امت هاي پيشين گرفتار غفلت و بي خبري (همان غفلتي كه نتيجه آن قساوت دل و همان قساوتي كه ثمره آن فسق و گناه است!) شده اند؟

اين آيه از آيات تكان دهنده قرآن مجيد است، قلب و روح انسان را در تسخير خود قرار مي دهد و پرده هاي غفلت را مي درد. در طول تاريخ، افراد بسيار آلوده اي را مي بينيم كه با شنيدن آن چنان تكان خوردند كه در يك لحظه با تمام گناهان خود وداع گفتند و حتي بعضاً در صف زاهدان و عابدان قرار گرفتند­(2). از آن جا كه زنده شدن قلبهاي مرده با ذكر الهي و پيدا كردن حيات معنوي در پرتو خشوع و خضوع در مقابل قرآن، شباهت زيادي به زنده شدن زمين هاي مرده به بركت قطرات حياتبخش باران دارد در ادامه اين آيه مي افزايد: "اعلموا ان الله يحيي الارض بعد موتها، بدانيد خداوند زمين را بعد از مرگ آن زنده مي كند".

"قد بينا لكم الايات لعلكم تعقلون(3). ما آيات خود را براي شما بيان كرديم شايد انديشه كنيد".

در حقيقت، اين آيه هم اشاره اي است به زنده شدن زمين هاي مرده به وسيله باران و هم زنده شدن دل هاي مرده به وسيله ذكر الله و قرآن مجيد كه از آسمان وحي بر قلب پاك محمد(ص) نازل شده و هر دو شايسته تعمل و تدبر(4) ( تعقل در آيات خلقت و تدبر در آيات وحي) است.

خداوند متعال خشوع را- كه زاييده خشيت الهي است- در مقابل قساوت قرار مي دهد. حيات قلوب- را كه در سايه ذكر الله به دست مي آيد- خشوع ناميده و ممات دل ها را به خاطر اعراض از ياد و ذكر حق حاصل مي شود، قساوت مي نامد؛ يعني قساوت نتيجه اعراض و غفلت و بي خبري از ياد خداست.

دليل اين كه خشوع، زاييده خشيت الهي است، آيه 21 سوره حشر است كه مي فرمايد. "لو انزلنا هذاالقرآن علي جبل لرايته خاشعاً متصدعاً من خشية الله و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون؛ اگر ما اين قرآن عظيم الشان را بر كوه نازل مي كرديم مشاهده مي كردي كه كوه از ترس و خشيت الهي، خاشع و ذليل و متلاشي مي گشت و اين امثال را براي مردم بيان مي كنيم باشد كه اهل عقل و تفكر باشند". اگر اهل عقل و فكرت باشيم به خوبي متذكر اين حقيقت خواهيم شد كه وقتي قرآن و ذكر و ياد حق، بر كوه نازل مي شود، حيات پيدا مي كند و زنده مي شود و از شدت درك و شعور، از اين كه نمي تواند ظرفيت تحمل اين بار سنگين را داشته باشد، خاشع مي شود. يعني كوه در سايه ذكر خدا، آثار حيات را از خودش نشان مي دهد و آن چيزي نيست جز خشوع در برابر قرآن و خداوند متعال (5).

از نظر قرآن، همه موجوداتي كه به ذكر و ياد خدا مشغولند، زنده اند حتي سنگ و ساير جامداتي كه از نظر علوم تجربي در صف غير زنده ها قرار مي گيرند؛ لذا دل هاي كافران و فاسقان به خاطر اعراض از ياد خدا، چنان قساوتي پيدا مي كنند كه از سنگ هم بدتر و حتي سخت تر مي شوند، چرا كه سنگها زنده اند، چون از آنها آب حيات جاري است و برخي از آنها از شدت خشيت الهي، فرو مي افتند و خاضعانه پيشاني بر آستان قدس ربوبي مي سايند: "ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهي كالحجارة او اشد قسوة و ان من الحجارة لما يتفجر منه الانهار و ان منها لما يشقق فيخرج منه الماء و ان منها لما يهبط من خشية الله و ما الله بغافل عما تعملون(6). بعد از اين ماجراها و ديدن اين گونه آيات و معجزات و عدم تسليم در برابر آنها، دل هاي شما سخت شد همچون سنگ يا سخت تر، چرا كه پاره اي از سنگ هاي مي شكافد و از آن نهرها جاري مي شود يا لااقل بعضي از آنها شكاف مي خورد و قطرات آب از آن تراوش مي نمايد و گاه پاره اي از آنها (از فراز كوه) از خوف و خشيت خدا فرو مي افتد و خداوند از آنچه انجام مي دهيد غافل نيست".

اين كه خداوند متعال لفظ "و ان منها" (و بعضي از آنها) را آورده، اشاره اي است به اين نكته كه جمادات و نباتات و هر صنفي از موجودات- اعم از انسان و غير انسان- همگي داراي شعورند منتها درجات اين شعور متفاوت است و در سايه اين شعور، عظمت و ابهت ساحت عظيم الهي را درك مي كنند و از شدت خوف و خشيت از هيمنت و جلالت الهي، فرو مي غلتند و خاشع مي شوند و در برابر قدرت لايزال خالق و پروردگار بي همتايشان به خود مي لرزند.(7)

اين هبوط و خشوع درعين حال كه آثار حيات و زنده بودن آنهاست، نشان دهنده شعور و آگاهي آنها نسبت به عظمت رب العالمين است؛ زيرا خشوع و هبوط در برابر يك قدرت برتر در سايه شعور و آگاهي به دست مي آيد و هر چه اين آگاهي و معرفت بيشتر باشد، ميزان خشوع نيز فزوني مي يابد و در اين ميان بدترين جنبنده ها، كافراني هستند كه به خدا ايمان نياورده و متذكر آيات حق نمي شوند و همچون كر و لال هايي هستند كه تعقل نمي ورزند و بهره اي از شعور و عقل ندارند و يا اگر دارند از آن بهره نمي جويند: "ان شرالدواب عندالله الصم البكم الذين لايعقلون(8)" و

"ان شرالدواب عندالله الذين كفروا فهم لايومنون(9)".

با مقايسه اين دو آيه و تدبر در آنها، اين نكته معلوم مي شود كه كافران همان كر و لال هايي هستند كه عقل خود را به كار نمي گيرند؛ بدترين جنبنده هاي مرده اي كه به خاطر اعراض از ذكر حق و ايمان به آن، حيات قلوب خود را از دست داده و سنگدل شده اند و در صف بدترين موجودات قرار دارند، چرا كه حتي سخت ترين و بي جان ترين اشياء، نظير سنگ هم از همان درجه و مقدار شعوري كه بهره مند است، استفاده كرده و قدرت و آيات الهي را دريافته، از عظمت آنها بر خود مي لرزد(10) و متلاشي مي شود:

"لو انزلنا هذا القرآن علي جبل لرايته خاشعاً متصدعاً من خشية الله".

تمامي موجودات- اعم از جاندار و بي جان- مراتبي از شعور و آگاهي را دارند. ولي انسان داراي مرتبه اي بالاتر از شعور و فهم است. هر كدام از آنها كه از موهبت شعور و فهم خودش استفاده كرده و عظمت خالق و آيات او را درك كند، خاشعانه و خاضعانه در مقابل ساحت الهي سر فرود مي آورد، از خشيت خداوند ترس و خوف پيدا مي كند و در زمره زندگان- و نه مردگان و اموات- محسوب مي شود.

 

طرح يك سوال

نوبت به طرح اين سوال مي رسد كه منظور از تسبيح موجودات چيست، موجودات به چه كيفيتي و چگونه خداوند متعال را تسبيح مي گويند و آيا  اصلاً تمام موجودات تسبيح مي گويند يا تسبيح گويي فقط خاص نوع بشر است و آيا اين تسبيح به زبان حال است يا به زبان قال؟

پاسخ همه اين پرسش ها در سور مسبحات- كه از سوره اسراء شروع مي شود و به ترتيب به سور: حديد، حشر، صف، جمعه، تغابن و در نهايت به سوره اعلي ختم مي شود- موجود است. بارزترين آيه اي كه به صورت كامل به تمامي اين سوالات پاسخ مي دهد، آيه 46 از سوره اسراء مي باشد. دراين آيه آمده است:

"تسبح له السموات السبع والارض ومن فيهن و ان من شيء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم انه كان حليماً غفوراً؛ هفت آسمان و زمين و هر چه در آنهاست همه به تسبيح و ستايش خدا مشغولند و موجودي نيست جز آن كه ذكرش، تسبيح و ستايش اوست، ليكن شما تسبيح آنها را درك نمي كنيد. همانا او بسيار بردبار و آمرزنده است".

ناگفته پيداست كه اين آيه به وضوح نشان مي دهد: عالم شگرف هستي با آن نظام عجيبش، با آن همه رازها و اسرار، با آن عظمت خيره كننده و با آن ريزه كاريهاي حيرت زا، همگي "تسبيح و حمد" خدا مي گويند. آيه "وان من شيء الا يسبح بحمده؛ و موجودي نيست جز آن كه ذكرش تسبيح و ستايش اوست". چنان آشكارا و عيان به تسبيح همه موجودات كه تحت همه موجودات كه تحت عنوان "شيء" قرار بگيرند- اعم از جاندار و بي جان- دلالت مي كند كه نيازي به بحث و گفت وگو ندارد و ظهور معناي "و ان من شيء" در مورد تمام آنچه كه لباس هستي به تن دارد، كاملاً قطعي و يقيني است.

 

تسبيح به چه معناست؟

اما تسبيح به چه معناست؟ تسبيح يعني منزه دانستن ذات كامل الهي از هر چه عيب و نقص است. اما آيه "ولكن لا تفقهون تسبيحهم؛ ليكن شما تسبيح آنها را نمي فهميد". حاوي نكات جالبي است كه ما را در رسيدن به كيفيت تسبيح موجودات ياري مي كند.

كساني كه در سايه انس با روح قرآن و الفت با زبان آن، با اسلوب بيان قرآن، آشنا شده اند به خوبي مي فهمند كه آيه "ولكن لا تفقهون تسبيحهم" حاوي معناي سرزنش و نكوهش انسان است(11). سرزنش به خاطر اين كه او، علي رغم داشتن توانايي فهم و درك تسبيح تمامي موجودات، باز هم از درك تسبيح آنها، عاجز است. اين نكته را مي توان از لحن خطاب و از كلمه "لكن" فهميد، يعني قرار و معمول اين است كه انسان با بصيرت پرده هاي غفلت را از پيش روي ديدگان قلبش كنارزده است تا بتواند تسبيح ساير موجودات را درك كرده و خود نيز همگام و هماهنگ با آنها به تسبيح ذات اقدس الهي بپردازد، ولي دل هاي تيره و تار- كه در سايه گناهان، بينايي و بصيرت خود را از دست داده و پرده هاي ضخيم بي خبري روي آنها را پوشانده است- قادر به درك ثنا و تسبيح موجودات نيستند و جمله "ولكن لا تفقهون تسبيحهم" نكوهش و نوعي سرزنش نسبت به چنين انسان هايي است كه اتفاقاً اكثريت مردمان را تشكيل مي دهند.

"و ان كثيراً من الناس عن آياتنا لغافلون؛ و همانا بسياري از مردم از آيات و نشانه هاي ما غافلند". با اين آيه "ولكن لا تفقهون..." خداوند متعال، مخاطبين را متوجه اين نكته مي كند كه آنها از اطراف خود و از تسبيح موجودات كاملاً غافلند، در حالي كه به آنها قدرت درك تسبيح موجودات، عطا شده بود ولي در سايه خمول فطرت - بي نشاني فطرت - و عدم توجه به آيات الهي و اصرار بر گناه، پرده هاي  غفلت چشم هاي دلشان را كور و گوششان را از شنيدن تسبيح موجودات، كر نمود. "و في آذانهم و قرا". آري كساني كه در سايه تهذيب نفس و تزكيه آن، روح و دل خود را صفا و جلا داده اند آيات الهي و تسبيح موجودات را به گوش دل مي شنوند و با تمامي وجود درك مي كنند. در همين دنيا و قبل از فرا رسيدن مرگ، پرده ها را كنار زده و باطن حقيقي دنيا و "ما فيها" را به چشم دل نظاره مي كنند؛ براي چنين كساني، مرگ چيزي را عوض نمي كند، بلكه پلي است از يك مرحله زندگي به مرحله ديگر، "لقد كنت في غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد(12). به تحقيق در بي خبري بودي پس بر انداختيم از تو، پرده تو را پس ديده ات امروز تيز است و همه چيز را دقيق مي بيند."

اما دليل دوم بر اين كه لحن خطاب آيه "ولكن لاتفقهون تسبيحهم". لحن سرزنش آلودي است، اين است كه خداوند نفرمود "ولكن لن تفقهوا تسبيحهم" بلكه فرمود "لا تفقهون" يعني شما مي توانستيد تسبيح موجودات را بفهميد، از آن محفوظ شده و متذكر شويد، ولي متاسفانه نمي فهميد. درحالي كه خطاب "ولكن لن تفقهوا..." خطاب سرزنش و نكوهش نيست زيرا در اين صورت معنا اين مي شود كه "ولكن شما هرگز قادر به درك تسبيح آنها نيستيد" يعني از همان اول، به شما گيرنده خاصي مبني بر درك تسبيح موجودات عطا نشده و از آن جهت شما شايسته سرزنش نيستيد. ادامه آيه يعني "انه كان حليماً غفوراً. همانا او بسيار بردبار و آمرزنده است" دليلي بر مدعاي ماست چرا كه خداوند متعال مي فرمايد: حالا كه شما از درك تسبيح موجودات غافل و بي خبر هستيد و علي رغم توانايي تان به خاطر گناه و معصيت اين قدرت را از دست داده ايد، باز خداوند نسبت به اين كردار و غفلت شما، بسيار بردبار است، در توبه هميشه باز و او بسيار آمرزنده است.

 

كيفيت تسبيح موجودات

در مقام پاسخ به اين سوال كه "موجودات به چه نحوي پروردگار خود را تسبيح مي گويند؟" بايد بگويم كه تسبيح موجودات به زبان قال است نه حال؛ زيرا اگر بپذيريم كه تسبيح آنها به زبان حال است يعني هر موجودي، در موجوديت خودش و اين كه لباس هستي و وجود بر تن دارد، بر خالق خود دلالت مي كند و همين موجوديت آن شيء، تسبيح اوست، آن وقت اين ادعاي ما با آيه "ولكن لا تفقهون تسبيحهم" سازگار نيست و منافات دارد، زيرا اگر نحوه تسبيح موجودات را به اين معني بگيريم، همه با درك اين واقعيت، به چگونگي و كيفيت تسبيح موجودات پي برده ايم، در حالي كه آيه قرآن به وضوح نشان مي دهد "شما تسبيح آنها را نمي فهميد"؛ پس تسبيح موجودات نبايد به زبان حال باشد چون چنين تسبيحي را همه مي فهمند، بلكه كيفيت تسبيح موجودات بايد به گونه اي باشد كه فقط عده اي خاص- كه مورد عنايت و توجه خاص الهي هستند- بتوانند آن را درك كنند. يعني اولياء خدا و كساني كه سالك راه حقند. در اين راه به تهذيب و تزكيه نفس پرداخته و به مرتبه و منزلي از منازل عرفان رسيده اند كه قادرند تسبيح موجودات را كاملاً بشنوند و بدان واقف شوند.

پس موجودات و هر آنچه كه در آسمان ها و زمين است و هر آنچه كه مي توان بر آن نام "شيء" نهاد، همه تسبيح گوي ذات اقدس الهي هستند و اين تسبيح را به زبان قال يعني به همان زباني كه ما با هم تكلم مي كنيم- ولي با كيفيت و با قوانين خاص خودش- انجام مي دهند(13).

نمونه هايي از اين دست- كه در آن معصومين و اولياء خدا(ع) تسبيح موجودات را كاملاً مي شنيده و بدان اعتراف مي كردند- زياد داريم و سر گذشت عارفان واصلان نيك سيرتي كه به خاطر صفاي باطن، تسبيح درخت و سجده آن را ديده و درك كرده اند، در كتب موثق ذكر گرديده است. "والنجم و الشجر يسجدان(14) ؛ و گياه و درختان هم به سجده او سر به خاك اطاعت نهاده اند".

اين ادعا كه موجودات به زبان خاص خود با هم تكلم مي كنند ولي ما از درك آن عاجزيم، قابل اثبات است؛ زيرا نمونه اي از چنين مكالماتي در سوره نمل آمده است. در اين سوره، سخن گفتن پرندگان همچون هدهد و حشراتي همچون مورچه با سليمان، ذكر شده است: "و قال يا ايها الناس علمنا منطق الطير(15) . سليمان گفت: اي مردم به ما سخن گفتن پرندگان تعليم شده است". اين آيه به وضوح نشان مي دهد كه درك و فهم سخن پرندگان و به تبع آن، تسبيح موجودات، يك امر توفيقي و عنايتي خاص از جانب خداوند متعال به بندگان خالص خود مي باشد. در جاي ديگري از اين سوره (نمل) مي خوانيم: "حتي اذا اتوا علي واد النمل قالت نملة يا ايها النمل ادخلوا مساكنكم لا يحطمنكم سليمان و جنوده و هم لايشعرون؛ سليمان با لشگر عظيم خود حركت كرد تا به سرزمين مورچگان رسيدند، در اين جا مورچه اي (از مورچگان، همنوعان خود را مخاطب ساخت و) گفت: اي مورچگان! داخل لانه هاي خود شويد تا سليمان و لشكريانش شما را پايمال نكنند در حالي كه نمي فهمند"!

"فتبسم ضاحكاً من قولها و قال رب اوزعني ان اشكرنعمتك التي انعمت علي و علي والدي؛ سليمان از شنيدن اين سخن مورچه تبسم كرد و خنديد و گفت: پروردگارا! راه و رسم شكر نعمت هايي را  كه بر من و پدر و مادرم ارزاني داشته اي، به من الهام فرما".

آري نظام هستي با آن عظمت شگرفش و با آن همه رازها و اسرار، جملگي تسبيح و حمد خدا مي گويند. پس ما هم به حكم آيه شريفه "يا ايها الذين آمنوا ذكروا الله ذكراً كثيراً، و سبحوه بكرة و اصيلاً (16)؛ اي اهل ايمان، ذكر حق و ياد خدا (به دل و زبان) بسيار كنيد و دائم صبح و شام به تسبيح و تنزيه ذات پاكش بپردازيد". هر صبح و شام همراه با طبيعت و آنچه كه در آن است و هماهنگ با ساير موجودات، به تسبيح ذات اقدس الهي مي پردازيم كه:

نه اين است شرط آدميت            كه همه تسبيح گويند و تو خاموش.

 

پي نوشت ها:

1- سوره حديد/16.

2- تفسير منهج الصادقين، ج 9، ص182/ تفسير اثني عشري، ج13، ص28.

3- سوره حديد/17.

4- كشف الحقائق، ج 3، ص511/  تفسير عاملي، ج 8، ص179/ تفسير نمونه، ج 23، ص 338؛ الميزان، ج 19، ص185.

5- الميزان، ج 19، ص254/ مجمع البيان، ج 5، ص 266/ تقريب القرآن،ج 28، ص 58/ من وحي القرآن، ج 22، ص154.

6- سوره بقره/ 74.

7- كشف الحقائق، ج1، ص 47؛ تفسير گازر، ج 1، ص107؛ مواهب عليه ج 1، ص 21؛ نورالثقلين، ج 1، ص90/ الميزان، ج1، ص204.

8- سوره انفال/22.

9- سوره انفال/55.

10- الميزان، ج 13، ص127/ تقريب القرآن، ج 15، ص 50.

11- من وحي القرآن، ج 14، ص 137/ الميزان ج 13، ص127.

12- سوره ق/22.

13- الميزان، ج19، ص 164.

14- سوره الرحمن/6.

15- سوره نمل/16.

16- سوره احزاب/41- 42.

دكتر محمدرضا آرام

عضو هيات علمي دانشگاه آزاد اسلامي/ واحد تهران مركز

 مجله گلستان قرآن، ش 179.