خدایا...
خدایا...
علی را می بینم که می آید.آرام آرام.گاهی سرش را پایین انداخته و گاهی آسمان را نظاره می کند. تا اینکه به نخلستان می رسد.
علی کنار درختی می نشیند، تن آسمانی خود را بر درخت سخت نخل تکیه می زند.
و خیره بر اسمان، نجوایی آشنا، تفسیری روشن و رازی آشکار را زمزمه می کند.
ستاره ها از شوق بیانش چشمک می زنند. آرام باشید....بگذارید صدای این ابر مرد تاریخ را بشنوم.عجب حدیث غریبی است.
سوز غم در آه او نی های نیستان خلقت را می شکند...
خدایا من از تو مسئلت می کنم به آن رحمتی که هر موجودی را فرا گرفته و به آن نیرویت که هر موجودی را به آن مقهور گردانیدی و هر موجودی در برابرش فروتن گشته و هر چیزی برایش زبون گردیده و به آن مقام جبروت و بزرگیت که به آن بر هر موجودی چیره گشتی و به آن عزتت که هیچ موجودی در مقابلش نمی ایستد و به بزرگیت که سراسر عالم را پر کرده و به پادشاهیت که بر تمام قوای جهان برتری یافته...
برایم بیامرز گناهانی که پرده عصمت را می درد، برایم بیامرز گناهانی که عقاب و سرزنش را فرود می آورد. گناهانی که نعمت ها را تغییر می دهد. گناهانی که مانع اجابت دعا می شود. ...
من به راستی با یاد تو به سویت تقرب می جویم و از حضورت شفاعت می خواهم.
از تو می خواهم که به من ترحم کنی و مرا به روزی مقدر خود خشنود و قانع سازی و در تمام حالات مرا فروتن قرار دهی.....
بار خدایا: من علی توام. مولود کعبه. من مهمان خانه توام. خلیفه ات در زمین و تو خدایی.خدای عظیم و کریم.
مرا صبری ده که صبر در کام من شیرین شود.
بار الهی ، ای تنهاترین تنهای من، تو خود می دانی که من از خویش بریده ام و به تو پیوسته ، تعلق مادی ندارم ولی دلم آزرده است...
علی! چه می گویی! ای صاحب ذوالفقار از چه می نالی و چه تو را رنجیده است. سخن بگو...
خدایا... مرا زخم کهنه ای است. در این دیار غربت چه می جویم؟ دل سبز بر خزان رفته ام را از تو می خواهم.
های های خوشه های خرما علی را آشفته می کند و اشک از چشمان نورانی اش جاری می شود.زمین لب وا میکند تا از اشک علی آب حیات بگیرد و شهابها به یکباره سینه سنگ صبور علی را می شکافد...
آسمان غرق نور می شود.نور سبزی که علی را در آغوش می گیرد. عجب غبار نورانی است.مرا توان دیدن نیست.... و به یکباره همه چیز آرام میشود و دوباره سیاهی شب چادر قیرینه خود را بر آسمان می کشد. ولی اینبار علی آرام است . آرام تر از امواج برکه ای خاموش و زیبا تر از شبنم گلبرگ های عشق.
بوی عطر یاس می آید. به گمانم زهرای علی آمده بود.نمی دانم.......
مرا تن خاکی است که قدرت فهم ماورای خود را ندارد.
مرا قلب سیاهی است که لایق روشنی عشق نیست.
علی بر می خیزد و به کنار چاه می رود. سر به چاه فرو برده و های های گریه می کند.
نمی دانم به او چه گفت.... به گمانم علی التماس میکرد. التماس از رمضان که بیاید که علی را به ولی بپیونداند.
و چه زیباست این پیوستن....