شعر فریاد
غزل خوان است و بیدار است و می خواند
سرود سرد نخلستان بی خرما
صدایی لابلای خنده های آسمان
می پیچد و می خواند از نزدیکی خورشید تنهایی
به بذرافشان آبادی
که سرتاسر نشان از لفظ معنی دار آزادی است.
نگاهی از تلاطم های امواج گران چشمهای
خیس و گریان شقایق های خونین بریده سر
مرا می گویدم اینک زمان خوانده ابیات آزدی است
قدمهایی به راه است
از میان تل شن بار شررخیزی
درون دشت تاریکی
پر از اسرار سنگینی
که سنگین تر ز کوهستان وحشت زای تنهایی است.
چه شیون های محزونی
که خاموش است اما می کند فریاد سنگینی
که می بارد نگاه آسمان از ترس نفرین زمان
با هر کلام آتشینی
که برون آید ز چشمان حزینی
پاکتر.
شفاف تر.
از آب پرجوش و خروش چشمه نزدیک
اما دورتر
چه شبهایی که بر روی لباس تیره افلاک خونین
می درخشیدند گلهای امیدی روی دامان سیاهی
تا نگه دارند.
راز سر به مهر معنی طوفان و گردابی
که تنها یک نفس کشتی آن است و
غریق . آن آدمک هایی
که روی صفحه رنگین این بازی
مرتب چشم ها را بسته اند و
خود به نابینایی خونین نگاه خشم می مانند و
بر هر کودکی خنجر کشیدند و
نگاه خشک دشتستان تنهایی
چه ترشد
با بلورین قطره های اشک آزادی
که از هرچشم می آمد
به روی خاک خون آلود دشت و بیابانی
که بر برگ خزان قلبهای شعله ور
هر دم وزیدن می گرفت و
قطره خونی
به گلبرگ لطیفی
می چکید و محو می شد
تا که از هر لاله ای نوری بگیرد
تا کند روشن شب تاریک تنهایی
کاش می شد هر چه می گفتند و می گفتیم و
از دریاچه خورشید های آسمان
یک قطره آبی
به زیبا دشت تنهایی
به رنگین شعر آزادی
غنیمت می گرفتیم و
قلم بر صفحه رنگین دلها ساز می کردیم و
به آواز کبوترهای خونین بال و زیبا رو
سلام خالصی اهدا به نرگس های روشن رو
به روی خاکهای شعله ور در دشت تنهایی و تاریکی
غزلها می نوشتیم و
به جای ابرها بر دشت ها
آهنگ لا لایی طفلان نوشتن می گرفتیم و
فغان ابر ها بر دشت ها را می سراییدیم و
می خواندیم با هم
یکصدا . یک سر
که هیهات است از ذلت
کاش می شد هر چه می گفتند می گفتیم
و به راز آسمان
رنگین ردای عشق می دادیم
شاعر : شیما حاجی شفیعی