به روایت شاعر ...
سیب سرخی است ،
حسرتا 
که مرا
نصیب
از این سفره ی سنت
سروری نیست ...
شرابی مرد افکن در جام هواست ،
شگفتا
که مرا
بدین مستی
شوری نیست .
...
فغان
که در پس پاسخ و لبخند
دل خندانی نیست .
بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستان ها که گذشت
نامی نیست .
نامی نیست
احمد شاملو - از کتاب ترانه های کوچک غربت
دیریست ، گالیا !
در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان !
دیگر ز من ترانه ی شوریدگی مخواه !
دیریست گالیا ! به ره افتاد کاروان.
عشق من و تو ؟ ... آه
این هم حکایتی است .
اما ، در این زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب ،
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست .
شاد و شکفته ، در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک ،
امشب هزار دختر همسال تو ، ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت ، روی خاک .
زیباست رقص و ناز سرانگشت های تو
بر پرده های ساز ،
اما , هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا .
...
دیریست گالیا !
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست .
هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه ) - از کتاب شبگیر