عباس علمدار حسين

وقتي كه چشمام روي هم بسته مي‌شه
وقتي دلم از زمونه خسته مي‌شه
چشمامُ دريا مي‌كنم
عقدهامُ وا مي‌كنم
ياد قديما مي‌كنم
يادش به خير


با بچه‌هاي كوچمون
با چادراي مادرامون
گوشه يك پياده‌رو
ياد محرم كرده بوديم
تكيه علم كرده بوديم


همه پيرن مشكي به تن
سينه و زنجير مي‌زدن
يه قلب كوچيك تو سينه
مست و خريدار حسين
نوشته بود رو پرچما
عباس علمدار حسين


دلي كه مست و خرابه، در اضطرابه
ميون شعله محبت، در التهابه
كام دلش، تشنه يك جام شرابه
قصه محبوش همينه
تو خواب و رويا مي‌بينه

 

يكي بود يكي نبود
زير اين چرخ كبد

تو وفا و تو صفا و توي غيرت
تو محبت، تو شجاعت
توي دربار شاه عالم
توي چشماي سبط خاتم
تو ركاب اميردلها، يوسف زهرا، اميد دنيا


يكي بود يكي نبود
زير اين چرخ كبد

به جز اون مردي كه مرد مردا بود
مثل اون پهلوني كه مي‌شناسم
جون هر چي مرديه مردي نبود

همه‌ي بود و نبودش
تمامي تار و پودش
به گوشم مي‌رسد از عمق وجودش
كه حسين يار منه، دين منه، خون منه
جسم منه، روح منه، عشق منه
دين منه، مذهب و آيين منه


وقتي كه خورشيد مي‌دميد
برق نگاهش رو مي‌ديد
از خجالت رو صورتش، پرده ابري مي‌كشيد
آخه ماه زينبه، نور نگاه زينبه
يك نفره، اما سپاه زينبه


وقتي كه شب تاريك مي‌شه
صورت ماهش، چراغ راه زينبه
قوت زانوي شه كرب و بلا
عباس علمدار حسين




ابوالفضل

تو را در هیبت یک شیر دیدم
برنده تر ز یک شمشیر دیدم

نگاهت را بدنبال شکارت
بسان شدت یک تیر دیدم

به معنای شجاعت رخنه کردم
تو را تنها در آن تصویر دیدم

دل بشکسته دلها را ابوالفضل

به دستان تو در تعمیر دیدم
بدستت تا که مشک آب دادند
تو را انگار در زنجیر دیدم

کنار القمه افتاده بودی
کنارت قد کمانی پیر دیدم




دریا

به چشمانت نجابت موج می زد
زدستت استجابت موج می زد

علی هم گاه مبهوت تو می شد
ز اندامت صلابت موج می زد

ملک تا چشم عالم کار می کرد
به پابوس رکابت موج می زد

همه لب تشنه بودند و تو دریا
به چشمان پر آبت موج می زد




مرغ بهشتي

وقتي طبيعت فارغ از قال و مقالم بود
بال ملائك در عزايت دستمالم بود

ديشب شروع اشك عالم سينه زن بودم
يادم نمي آيد دقيقا چند سالم بود

چندين هزاران سال پيش از خلقت انگور
باده خوري و مي كشي جزء كمالم بود

اندازه بال مگس تا گريه ام آمد
ديدم كسي مرغ بهشتي زير بالم بود




بابام

قاصدک بابای من گم شده اونو ندیدی
کاش می شد می رفتی و تو قتلگاه می گردیدی

یاکریم بگو چرا بال و پر تو خونیه
مگه تو اونجا بودی شاید که بابام رو دیدی

شاپرک نَشین رو شونم شونه هام درد می کنه
خبر از بابام بیار اگه رو نیزه پریدی

پروانه یه بوسه من بهت می دم امانتی
بده به بابام اگه به چاک لبهاش رسیدی




قاب

چون گل روی تو نمیدیدم
چشم من کاسه گلابی بود

در میان دو دست تو رخ من
مثل عکسی میان قابی بود

حال اگر باز بینیم بابا
خود مپندار اشتباه شده

قاب اگر نیست چهره آن چهرست
عکس رنگی فقط سیاه شده




یاس کوچک

بوسم لب و زخم سرت را
امشب مرا بنگر که بینی مادرت را

دیدار تو باور ندارم این دل شب
من از لبت لب برندارم این دل شب

بنشین به فرش گیسوانم
این نیمه جانم را به گردت می کشانم

ای باغبان این یاس کوچک خورده سیلی
جای نوازش یا عروسک خوده سیلي

دیدی مرا آن شب به صحرا
افتادم از ناقه صدا کردم عمو را

ترسیدم و از غصه بابا گریه کردم
دیدی که من همراه زهرا گریه کردم