
شكوه ظهور تو هنوز پرچم توفيق بر نيفراشته است و خورشيد جمالت هنوز ديباى زرين خود را بر زمستان جان ما نگسترده است، اما مهتاب انتظار در شب هاى غيبت سوسو زنان چراغ دل هاى ماست.
نام تو حلاوت هر صبح جمعه است و حديث تو ندبه آدينهها. ديگر از خشم روزگار به مادر نمىگريزم و در نامهرباني هاى دوران، پدر را فرياد نمىكشم؛ ديگر رنج خار مرا به رنگ گل نمىكشاند؛ ديگر باغ خيالم آبستن غنچههاى آرزو نيستند؛ ديگر هر كسى را محرم گريستن هاى كودكانهام نمىكنم.
حكايت حضور، براى من يادآور صبحى است كه از خواب سياهى برخاستم و بهانه پدر گرفتم. من هميشه سرماى غم را ميان گرمى دست هاى پدرم گم مىكردم. كاشكى كلمات من بى صدا بودند؛ كاشكى نوشتن نمىدانستم و فقط با تو حرف مىزدم؛ كاشكى تيغ غيرت، عروس نام تو را از ميان لشكر نامحرمان الفاظ باز مىگرفت و در سراپرده دل مىنشاند؛ كاشكى دلدادگان تو مرا هم با خود مىبردند؛ كاشكى من جز هجر و وصال، غم و شادى نداشتم!
مىگويند: چشم هايى هست كه تو را مىبينند؛ دل هايى هست كه تو را مىپرستند؛ پاهايى هست كه با ياد تو دست افشاناند؛ دست هايى هست كه بر مهر تو پاى مىفشارند.
مىگويند: تو از همه پدرها مهربان ترى، مىگويند هر اشكى از چشم يتيمى جدا مىشود بر دامان مهر تو مىريزد.
مىگويند ... مىگويند تو نيز گريانى!
اى باغ آرزوهاى من! مرا ببخش كه آداب نجوا نمىدانم.
مرا ببخش كه در پرده خيالم، رشته كلمات، سر رشته خود را از كف دادهاند و نه از اين رشته سر مىتابند و نه سر رشته را مىيابند.
عمرى است كه اشك هايم را در كوره حسرت ها انباشتهام و انتظار جمعهاى را مىكشم كه جويبار ظهورت از پشت كوههاى غيبت سرازير شود، تا آن كوره و آن حسرت ها را به آن دريا بريزم و سبكبار تن خستهام را در زلال آن بشويم.
اى همه آروزهايم!
من اگر مشتى گناه و شقاوتم، دلم را چه مىكنى؟
با چشم هايم كه يك دريا گريسته است چه مىكنى؟
با سينهام كه شرحه شرحه فراق است چه خواهى كرد؟
از ندبههاى من كه در هر صبح غيبت، از آسمان دل تنگي هايم فرود آمدهاند، چگونه خواهى گذشت؟
مىدانم كه تو نيز با گريه عقد برادرى بستهاى و حرمت آن را نيكو پاس مىدارى.
مىدانم كه تو زبان ندبه را بيشتر از هر زبان ديگرى دوست مىدارى. مىدانم كه تو جمعهها را خوب مىشناسى و هر عصر آدينه خود در گوشهاى اشك مىريزى.
اى همه دردهايم! از تو درمان نمىخواهم كه درد، تنها سرمايه من در اين آشفته بازار دنياست.
تنها اجابتى كه انتظار آن را مىكشم جماعت نالههاست؛ تنها آرزويى كه منت پذير آنم، خاموشى هر صدايى جز نداي « يا مهدى» است.
|
گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مِهر |
|
آن مِهر بر كه افكنم، آن دل كجا برم؟ |




مجله معتبر MONEY و سایت Salary.com ده شغل برتر در آمریکا را بر مبنای حقوق, پیشرفت کاری, استرس های موجود و سایر پارامتر ها انتخاب کرده اند. این لیست به قرار زیر است:
1 - مهنس نرم افزار
2 - استاد دانشگاه
3 - مشاور اقتصادی
4 - مدیریت منابع انسانی
5 - پزشک
6 - آنالیست تحقیقات بازار
7 - آنالیست فناری اطلاعات
8 - ارزیاب ایالتی
9 - دارو ساز
10 -روان شناس
البته در فهرست مشاغل بالاتر لزوما از حقوق دریافتی بیشتر برخوردار نبوده، بلکه مسلئه پیشرفت کاری،رشد میزان حقوق در ده سال اخیر و داشتن استرس کاری کمتری و رفاه بیشتر نیز دخیل بوده است. به عنوان مثال بیشترین متوسط حقوق دریافتی متعلق به پزشک جراح با 247 هزار دلار است که در رده سی ام بهترین مشاغل قرار دارد.
فهرست 50 شغل اول همراه با متوسط حقوق سالانه









سلام امروز با يك آمار جالب در رابطه با ساخت ويندوز اكس پي مواجه شدم. خوبه شما هم بخونيد.
مدت زماني كه توسعه و برنامه نويسي Windows XP به طول انجاميد مجموعاً 600 روز (1999/12/20 تا 2001/8/24)
تعداد افراد فعال در اين پروژه : 5736 نفر
تعداد كاربراني كه اين ويندوز را آزمايش نمودند : 1.4 ميليون نفر
تعداد بچه هاي كه در طول اين پروژه بدنيا آمدند : 452 نفر
تعداد كارمنداني كه در اين مدت استخدام شدند : 504 نفر
مقدار ماكاروني كه در طول 40 جلسه تحقيقات در مورد اين سيستم عامل خورده شد : 6000 بسته
تعداد بطري نوشابه هاي مصرف شده در اين مدت 86400 عدد
مقدار پولي كه در اين مدت توسط كاركنان اين شركت در رستورانهاي McDonald خرج شد : 2 ميليون دلار
آزمايشات صورت گرفته بر روي تكنولوژي System Restore ، تا رسيدن به نسخه نهايي 1.6 ميليون مرتبه
آزمايشات صورت گرفته بر روي Direct3D پس از ساخت Windows XP RC1 تعداد 43114143 مرتبه
تعداد نرم افزارهاي آزمايش شده براي هم خواني با اين سيستم عامل : 5500 برنامه تعداد
سخت افزارهاي آزمايش شده بر روي اين سيستم عامل : 12000 قطعه
طولاني ترين مدت زمان يك فايل ويديوئي كه توسط نرم افزار Windows Movie Maker ذخيره شد : 114 ساعت
تعداد زبانهاي قابل پشتيباني توسط اين ويندوز: 24 زبان بطور كامل و 9 زبان بصورت مختصر
تعداد كشورهايي كه در تهيه ويندوز XP همكاري داشتند : بيش از 50 كشور
.......آدم واقعا شاخ در میاره.......
دریکی از پستهای اخیرش ، آقای roborend به نکته جالبی اشاره کردهاند که یکی از دغدغههای من هم هست ، ایشان نوشتهاند که برای وبلاگخوانهای حرفهای و یا اصلا هر وبگردی ، غیرممکن است که همه مطالب جالب یک روز را همان موقع مطالعه کنند ، پس ناچارند به نحوی از ترفندی استفاده کند که پستها و نوشتههای جالب را از دست ندهد و فراموش نکند ، ایشان استفاده از سایت دلیشس را پیشنهاد کردهاند و گفتهاند هر وقت به صفحه جالبی برخوردیم که وقت مطالعهاش را نداشتیم ، در دلیشس به آن لینک بدهیم و بر حسب درجه اهمیت آن ، تگی برایش قائل شویم.
اما امروز یک سایت جالب دیدم ، به نام to read ، خلاصه کار این سایت این است که اول در سایت ثبتنام میکنید ، بعد لینکی به شما داده میشود که آن را به لیست favorite و یا bookmark مرورگرتان اضافه میکنید ، بعد هر قوت از محتویات صفحهای خوشتان آمد و خواستید آن را در فرصت منابتر مطالعه کنید ، به لیست favorite خود میروید و روی همان لینک سایت to read کلیک میکنید ، محتویات صفحه به آدرس میل شما فرستاده میشود.

حالا چرا این روش عجیب "میل به خود" ، میتواند به دردخور باشد:
- صفحات را از دست نمیدهید ، همه را در میل خودتان سیو شده ، دارید.
- حتی اگر مطلب از سایت اصلی پاک شود ، آن را در میل دارید.
- قابلیت جستجو : خیلی راحت میتوانید با جستجو در میلتان هر مطلبی را که خواستید ، پیدا کنید.
- به مطلب مورد نظر روی هر سیستمی دسترسی دارید : اگر صفحه را به روش سنتی روی هاردتان ذخیره کنید ، مسلما آن را نمیتوانید این طرف و آن طرف ببرید ، اگر بخواهید در سیستم دیگر همان مطلب را مجددا در اینترنت پیدا کنید ، باز هم سخت است ، ضمن این که ممکن است در خیلی از اماکن اداری مجال و اجازه وبگردی راحت به شما ندهند ، ولی با این روش همه مطالب را روی میل خودتان دارید.
- میتوانید ، همان رفتاری که برای میلهای معمولی دارید با همین میلها هم بکنید، یعنی آنها را در فولدر یا فولدرهای خاصی قرار دهید و رویشان تگ بگذارید.
به این روش "نشانگذاری مبتنی بر میل" یا E-mail based bookmarking لقب دادهاند. فکر میکنم یک بار یک اکستنشن فایرفاکس هم برای این کار دیده بودم که الان بخاطرش ندارم.
اعتراف میکنم که آقا مهدی مطالب خیلی پیچیدهتر را خیلی راحتتر و خلاصهتر از مینویسند!
: گوگل هر روز سرویس جدیدی را به کاربرانش تحویل میدهد ، تعدد این سرویسها گاهی کار جستجو در گوگل را سخت میکند ، اگر میخواهید راحتتر در گوگل جستجو کنید و در یک صفحه همه قسمتها و برنامههای گوگل را ببینید ، به اینجا بروید.
جیمیل حالا با تقویم گوگل به روشهای مختلف ، یکپارچه شده است :
اول: لینکی به تقویم گوگل در ستون سمت چپ جیمیل وجود دارد.
دوم : هر وقت که یک میل میفرستید، میتوانید به آن یک رویداد یا event ضمیمه کنید و بعد آن را برای گیرنده بفرستید.

گیرنده ، چنین میلی را دریافت خواهد کرد و میتواند قرار را قبول یا رد کند.

اگر قرار تأیید شود ، گیرنده میل در تقویم گوگلی خود ، چنین چیزی را خواهد دید

سوم : افزودن سریع : جیمیل میتواند به طور خودکار قرارها و رخدادهای موجود در میلهای دریافتی شما را تشخیص دهد. در صورتی که چنین چیزی را جیمیل تشخیص دهد ، یک لینک Add to calendar ، در کنار میل دیده خواهد شد.

مدتی طول خواهد کشید که تقویم گوگل در همه اکانتهای جیمیل ، فعال شود.
تقویمهای عمومی : با اینکه تنها دو روز از راه افتادن تقویم گوگل گذشته است ، اما تقویمهای اختصاصی جالبی برایش درست کردهاند که شما میتوانید با کپیپیست آدرس این تقویمها در کادر "search public calendars" ، آنها را به تقویم خودتان اضافه کنید :
- تقویم بازیهای جام جهانی 2006 آلمان
چقدر خوب است که با مشارکت هم چند تقویم ایرانی را به تقویمهای عمومی گوگل ، اضافه کنیم.
منبع : google blogoscoped
بخش اقتصادی CNN ، نتیجه یک پژوهش جالب را روی سایت خود قرار داده است و بر اساس آن بهترین مشاغل را الیته در آمریکا فهرست کرده است. مهندسان نرم افزار ، استادان دانشگاه ، مشاوران مالی و مدیران منابع انسانی ، در صدر این فهرست ؛ جای دارند.
اما نکته جالب برای من در این مقاله ، دیدن یک لیست بلندبالا از مشاغل خوب آن هم در محیط آمریکا ، نبود. مطلب مهم برای من شاخصهایی بود که این پژوهش بر اساس آنها ، مشاغل خوب را انتخاب کرده بود.
مطمئنم که بیشتر کسانی که تا اینجای پست را خواندهاند ، از شغل"خوب" ، مفهوم شغل "پردرآمد" را برداشت کردهاند ، اما جالب است که این مجله آنلاین برای انتخاب مشاغل خوب علاوه بر درآمد ، از 4 شاخص دیگر را هم در نظر داشته است : استرس ، انعطاف ، خلاقیت و دشواری کار. اینها شاخصهایی تعیینکننده و در عین حال مستقل از هم هستند. مثلا یک کار میتواند دشوار باشد ولی استرس نداشته باشد ، ویا اینکه یک کار میتواند پردرآمد و بیاسترس باشد ولی در آن خبری از خلاقیت نباشد.
یک حرفه ، بدون داشتن یکی از این شاخصها ، همواره نارضایتی پنهان یا آشکاری در انسان ایجاد میکند ، به خصوص اگر آن فرد شخصیتی چندبعدی داشته باشد و از "خودآگاهی" کافی برخوردار باشد.

به اینجا بروید و به پایین صفحه نگاه کنید ، همانطور که در پایین صفحه میبینید ، در جدولی دیگر این بار مشاغل "فقط" بر حسب درآمد در آمریکا ، لیست شدهاند ، میبینید که این جدول با جدول مشاغل "خوب" ، هیچ شباهتی ندارد. مدیران اجرایی ، پزشکان ، جراحان ، جراحان فک و صورت ، قاضیها و مدیران فروش ، این بار در بالای جدول جا خوش کردهاند ، ولی هر کدام از این مشاغل به خاطر اینکه رتبه بدی در شاخصهای دیگر دارند ، در ارزیابی کلی مقام خوبی نیاوردهاند ، مثلا در حالی که جراحی در رتبه دوم مشاغل درآمدزا قرار گرفته ، در جدول کلی مقامی بهتر از سیام کسب نکرده است ، چرا که در سه شاخص استرس ، انعطاف و سختی کار رتبه D گرفته است و تنها در زمینه خلاقیت و ایتکار ، نمره B به آن داده شده است.
رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرمود:
بسيار ياد كردن خدا و بر من صلوات فرستادن، موجب برطرف شدن فقر مى شود.
با توجه به روايت فوق، داستان زير را تقديم مى داريم. توصيه مى كنيم كه قبل از مطالعه به نكات زير توجه نماييد:
1ـ شكى نيست كه اذكار، خواص و فوايدى بسيار دارد. طبق روايات رسيده از معصومين عليهم السلام، ذكر صلوات نيز چنين است. يكى از فوايد آن، رهايى از فقر و تنگدستى است. ناگفته پيداست كه: نتيجه بخشيدن آن، شرايطى دارد. يكى از شرايط آن، چگونگى حالتهاى روحى، نفسى و معنوى انسان است. با اين بيان، ذكر شخصى به ثمر مى رسد كه قبلا زمينه لازم را فراهم كرده باشد. به عبارت ديگر، نبايد توقع داشت كه بدون ايجاد زمينه، تكرار اذكار به نتيجه مطلوب برسد.
2ـ به ثمر رسيدن ذكرها، در سايه تلاش و جديت انسان است. به عبارت ديگر، به نتيجه رسيدن آنها با تنبلى و تن پرورى منافات دارد و نبايد از تلاش و كوشش در كسب معاش دست كشيد و با تكرار اذكار، به كنجى نشست و به اميد اين كه خداوند، روزىمان را مى رساند، از كار و تلاش دست برداشت.
مرد خواب و خوراكى نداشت. مادام كه سر و وضع زن و بچه هايش به خاطرش مىآمد؛ آشفته و غمناك مىشد. ظاهر رنجور و گونههاى ترك برداشته آنها، آزارش مىداد. همين طور شكوههاى بىوقفه همسرش كه خواب و خيالش را ربوده بود.
آن روز، مثل هميشه، در چوبى حياط را به هم زد. راه كوچه باريك محله را در پيش گرفت. نمى دانست كجا مىرود؟ ولى گام هايش بسى بلند و كشيده بود. گاهى به اطرافش چشم مى دوخت تا شايد مشكل گشايى بيابد. از چند كوچه باريك و كم عرض گذشت. به چهارراهى نزديك شد كه معمولا از جمعيت موج مى زد. در آن سوى چهار راه، مسجدى قرار داشت. هر چند ظاهرش ساده و كوچك بود؛ اما هيچ وقت از نمازگزاران خالى نبود. گاهى واعظى به منبر مىرفت و به پند و اندرز مردم مى پرداخت. آن روز نيز واعظى بر فراز منبر، در حال سخنرانى بود. جمعيتى گرد آمده بودند و به سخنان او گوش مى كردند. "سعيد" نيز خودش را داخل جمعيت زد. روحانى، پيرامون فقر و راههاى خلاصى از آن سخن مى گفت. بيان شيرين و رسايى داشت. چيزى نگذشت كه سعيد جذب سخنان او شد. بين خودش و او احساس نزديكى مىكرد. به نظرش رسيد كه روحانى، او را مىشناسد و حرفهاى دلش را بازگو مىكند. ولى اين طور نبود؛ سخنان روحانى، حرف دل بسيارى از مردم بود. او در بخشى از سخنانش گفت:
"در فرستادن صلوات، كوتاهى نكنيد. زيرا اگر توانگر، صلوات بفرستد؛ مالش بركت مىيابد و اگر فقير صلوات بفرستد، خداوند تعالى از آسمان روزىاش را مى فرستد."
اين سخن گرچه براى سعيد تازگى داشت، ولى به نظرش آسان بود. از خودش پرسيد:
پس تا حالا چرا به اين راه ساده، فكر نكرده بودم؟!
سخنان روحانى تمام شد، اما فريادهاى هماهنگ "صلوات" تمامى نداشت. صلواتها، رسا و پى در پى بود. سعيد اميدوار شده بود. او مثل خيلىها، قدم به بيرون گذاشت. راه خانه اش را در پيش گرفت. لبهايش مى جنبيد. لحظهاى زمزمه اش قطع نمىشد. مثل اين كه صلوات، آن سوى لبهايش پنهان شده بود.
سه روز گذشت. هنوز صلوات، ورد زبانش بود. سخنان روحانى از دل و ذهنش بيرون نمى رفت:
"... فقير اگر صلوات بفرستد، خداوند تعالى از آسمان روزىاش را مى فرستد."
از خانه بيرون رفت. همچنان چهره ارغوانى و گرسنه بچهها، نگرانش ساخته بود. اتفاقا عبورش به خرابه اى افتاد. مكان ترسناكى بود. گويى در و ديوارهايش با انسان سخن مىگفت. سخن از گذشتههاى دور؛ سخن از آنهايى كه آنجا را به يادگار گذاشته بودند. سنگها و خاكهاى تلنبار شده كف خرابه، راه رفتن را مشكل ساخته بود. اضطراب خفيفى، وجود سعيد را فراگرفت. لحظه اى در خودش فرو رفت. سنگى به پايش اصابت كرد. اول لرزيد و بعد، كمى احساس درد كرد. چيزى به افتادنش نمانده بود. برگشت، نگاه كرد. چشمش به سنگى افتاد كه در حال غلت خوردن بود؛ و بعد سفال خاكى رنگ، توجه اش را جلب كرد. حس كنجكاوىاش بيدار شده بود. گامى به عقب برگشت. از فاصله كمتر، چشم دوخت. بخشى از يك ظرف قديمى به چشمش افتاد. به آرامى خاكها را كنار زد و بعد كوزه كوچكى از دل خاك، بيرون آورد. ضربان قلبش تند تند مى زد. احساس تشنگى مىكرد. لبهاى خشكيدهاش تكان مىخورد. خاكهاى سطح كوزه را فوت كرد. قشنگ و زيبا بود. دهانه كوزه با گِل بسته شده بود. گِلهاى دهانه كوزه را بيرون آورد. به آرامى دهانه آن را به سمت پايين قرار داد. صداى شادىآورى در خرابه پيچيد. صدا از به هم خوردن سكههاى طلا بود. نور طلايى رنگ سكه، زير اشعه خورشيد، وسوسه انگيز و خيالآور مىنمود. گيج شده بود. تصميم گرفتن، برايش دشوار بود. لحظاتى مات و مبهوت به سكهها نگاه كرد. جلوه فريبنده آنها چشمانش را به بازى گرفته بودند. به فكر فرو رفت. در عالم گذشتهاش غرق شد. بار ديگر اوضاع نابسامان خانوادهاش، خاطرش را آشفته كرد. از اين كه نتوانسته بود شكم بچههايش را سير كند، غصه مىخورد؛ از اين كه در مقابل تقاضاهاى آنها چارهاى جز سكوت نداشت، زجر مىكشيد.
به خود آمد. چشمش به سكهها افتاد. لبخندي شيرين، روى لبهاى خشكيدهاش، گل كرد. سكههايى را كه روى زمين افتاده بود، جمع كرد و داخل كوزه انداخت. كوزه را به سينهاش چسباند. در حالى كه صورتش را به آسمان بلند كرده بود؛ لحظهاى چشمانش را بست. آنگاه از جايش برخاست. شروع كرد به راه رفتن. چند گامى بيش نرفته بود كه به ياد سخنان آن روحانى افتاد:
"... فقير اگر صلوات بفرستد، خداوند متعال از آسمان روزىاش را مىفرستد."
گامهايش سست شد. كم كم از حركت بازماند. نه توان رفتن داشت و نه قدرت برگشتن. سر دو راهى قرار گرفته بود؛ دو راهى كه يك راه آن به فقر دائمى منتهى مىشد و راه ديگرش به بهرهمند شدن از آن گنج خدادادى. اما نه؛ او در آن گيرودار سرنوشت ساز، به خودش نهيب زد:
وعده روزى من، از آسمان است؛ روزى زمينى را نمى خواهم. برگشت. كوزه را سرجايش گذاشت. درست زير همان سنگى كه به پايش خورده بود. به اطرافش نگاه كرد. سريع از خرابه بيرون شد. ساعتى ديگر، تن خسته و گرسنه اش را روى حصير كهنه اتاقش، رها كرد و بار ديگر در فكر عميق فرو رفت.
ـ اين بار هم كه با دست خالى برگشتى؟!
اين، صداى همسرش بود كه رشته افكارش را پاره كرد. در حالى كه لبخندى به لبهايش كاشته شده بود؛ همه چيز را براى همسرش تعريف كرد. همسرش كه تحمل شنيدن سخنان او را نداشت، پرسيد:
كجاست؟ چرا نياوردى؟!
ـ نخواستم.
ـ نخواستى؟! چرا؟ مگر حال و روزمان را نمىبينى؟ اگر تو نمىخواهى، گناه ما چيست؟ گناه اين بچههاى معصوم ...؟
ـ مطمئنم كه خداوند روزىام را از آسمان مى فرستد.
ـ از آسمان؟! آن را كجا گذاشتى؟
ـ همان جا، سرجايش؛ زير همان سنگ وسط خرابه.
در آن لحظه، همسايه اش ـ كه مرد يهودى بود ـ در پشت بام خانه اش به سخنان سعيد و همسرش گوش مىكرد. بعد از شنيدن سخنان آن دو، سخت به طمع افتاد. فورى خودش را به آن خرابه رساند. سنگى در وسط خرابه، سينه به خاك فرو برده بود. به سنگ نزديك شد. به آرامى آن را كنار زد. كوزه، برق نگاهش را دزديد. بى صبرانه سنگ را از دل خاك بيرون آورد. تا آن لحظه هزاران فكر و خيال در ذهنش متولد شده، رشد و نمو كرده بود. خيالاتى كه تنها با سكههاى داخل كوزه به ثمر مىرسيد. او حق داشت كه به هيچ چيز فكر نكند جز آن كوزه و سكههاى داخلش. كوزه را برداشت و يك راست خودش را به خانهاش رساند. به تندى در كوزه را باز كرد. بىصبرانه به درون آن چشم دوخت. ترسى توام با اضطراب، در تنش دويد. موجودات شبيه مار و عقرب، توجهاش را جلب كرد. بيشتر دقت كرد. درست بود؛ عقربهاى سياه و زرد رنگ طول و عرض كوزه را مىپيمودند. در كوزه را بست. احساس تنفرى نسبت به كوزه پيدا كرده بود. به فكر فرو رفت. همان جا، كينهاى نسبت به سعيد در دلش كاشته شد. در حالى كه از چهرهاش شرارت مىباريد، با خود گفت:
حتما مىدانسته كه كوزه پر از مار و عقرب است. وقتى فهميده كه من در پشتبام خانه به حرفهاى او و همسرش گوش مىكنم؛ با حرفهاى دروغش، مرا گمراه كرد و گرفتار اين مار و عقربهاى كشنده نمود. جواب دشمنىاش را خواهم داد. جوابى كه هرگز فراموش نكند!
سعيد نشسته بود. همسرش به قيافه متفكرانه او نگاه مىكرد. از اين كه شوهرش آن همه سكه طلا را رها كرده بود، عصبانى بود. گاهى با سخنان طنزگونه و نيش دار، عمل او را مورد استهزاء قرار مىداد. چگونه مىتوانست باور كند كه مردش با آن همه فقر، آن همه سكه طلا را رها كرده است؟! بار ديگر به شوهرش نگاه كرد. او همچنان به سينه ديوار چسبيده بود. زير لب، چيزى مىخواند. زن كه حوصلهاش تمام شده بود، گفت:
منتظرى كه خدا روزىات را از آسمان بفرستد؟ بلند شو برو بيرون، يك كارى كن.
سعيد دنبال جملهاى مىگشت تا پاسخ همسرش را بدهد. هنوز چيزى نگفته بود كه صداى عجيبى در اتاق پيچيد. صدا براى سعيد آشنا بود. همان صداى جذابى كه در خرابه شنيده بود. به سقف اتاق نگاه كرد. از روزنه كوچك سقف اتاقش، بارانى از سكه مىباريد. حالت عجيبى پيدا كرده بود. خوشحالى توام با حيرت، آب دهانش را خشكانده بود. صدايش در اتاق پيچيد:
خدايا! شكرت، شكرت. نگاه كن، نگاه كن، خداوند روزىمان را از آسمان فرستاده است.
همسرش كه باورش نمىشد، اول به روزنه سقف اتاق چشم دوخت و سپس با شادمانى به جمع كردن سكهها پرداخت. صداى گفت و گوى سعيد و همسرش به گوش همسايه يهودىاش رسيد. او به خودش شك كرد. دست نگه داشت. كوزه را بالا كشيد. از دهانه كوچك كوزه، نگاهش را گذراند. عقربهاى باقى مانده، همچنان به يكديگر تنه مىزدند و از سر و كول هم بالا و پايين مىرفتند. به سعيد و همسرش زهرخندى نثار كرد و بار ديگر كوزه را در دهان روزنه اتاق، وارونه كرد. همزمان صداى سعيد بلند شد:
بازهم سكه، سكه. خدايا ... خدايا...!
بر شگفتى مرد يهودى افزوده شده بود. به نظرش رسيد كه سعيد و همسرش، عقلشان را از دست دادهاند. براى اين كه مطمئن شود، سرش را به روزنه اتاق سعيد، نزديك كرد. و بعد با احتياط به داخل اتاق نظر انداخت. باورش نمىشد. آنچه ريخته بود، سكه بود. سكههايى كه با رنگ زرد و فريبنده در كف دستان آن دو موج مىزدند و جرنگف جرنگ صدا مىكردند. با خودش گفت:
حتما من اشتباه كرده بودم!
و ادامه داد:
نه! نه! من اشتباه نكرده بودم؛ هر چه بود، مار و عقرب بود.
از خودش پرسيد:
پس چه اتفاقى افتاده است؟
لحظهاى به فكر فرو رفت. بعد از چند دقيقه انديشيدن، به راز قضيه پى برد. دانست كه اين، سرّى از اسرار غيبى است. سرّى كه به دست خداوند به ثمر رسيده است. سعيد را به پشت بام دعوت كرد. وقتى سعيد، خودش را به آن جا رساند، مرد يهودى خودش را روى قدمهاى او انداخت. همان دم صدايش كه با گريه شوق توام بود؛ در فضا پيچيد:
"اشهد ان لا اله الا الله؛ اشهد ان محمدا رسول الله."
سعيد نيز گيج شده بود. مىدانست كه باران سكه از بركات "صلوات" است. ولى نمىدانست كه مسلمان شدن يك نفر يهودى نيز از ديگر بركات آن مىباشد. يك بار ديگر به مرد تازه مسلمان نگاه كرد و سكههاى كف اتاق را در ذهنش تداعى نمود. ناخود آگاه بر زبانش جارى شد:
اللهم صل على محمد و آل محمد!
منبع:
شرح الصلوات، احمدبن محمدالحسينى الاردكانى، ص 77 / گنجينه نور و بركت ختم صلوات، انتشارات مسجد مقدس جمكران، ص 65.

اين مقاله در دو بخش تنظيم شده است. در بخش اول نمونههايى از نگارش نام پيامبر صلي الله عليه و آله در جهان غير مادى آمده؛ كه در ابتداى آن، توصيفى به بيان خداوند (در قرآن و حديث) در مورد پيامبر آورده شده است.
بخش دوم كه به بررسى سابقه كتابت نام پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در جهان مادى مىپردازد، شامل الواح، سنگ نبشتهها، نگين انگشترها، كاشىها، قطعات چوبى و فلزى، سكهها، جامها، آبسنگها، فرشها، پارچهها و صدها شي ديگر؛ كه بخش عظيمى از آن، ارزش هنرى نيز دارد. اين بخش به دو جهت در اين مقاله مختصر نمىگنجيد:
الف ـ گستردگى موضوع
ب ـ نبودن امكانات چاپ تصاوير رنگى
قابل ذكر است كه نام آن حضرت در شعر شاعران، خود مقوله ديگرى است.
توصيف خدا از پيامبر
"ما كان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيين و كان الله بكل شىء عليما"(1)؛ محمد صلي الله عليه و آله هرگز پدر هيچ يك از مردان شما نيست، بلكه پيامبر خدا و خاتم پيامبران است و خداوند به هر چيزى داناست.
|
فخر دو جهان، خواجه فرخ رخ اسعد | |
|
مولاى زمان، مهتر صاحبدل امجد |
|
|
آن سيد مسعود و خداوند مويد | |
|
پيغمبر محمود، ابوالقاسم و احمد |
|
|
وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلد | |
|
اين بس كه خدا گويد: "ما كان محمد" |
|
بر منزلت و قدرش، يزدان كند اقرار(2)
در صحف ادريس درباره آفرينش ذريه آدم آمده:
... آدم به گروهى از ذريه خود نگاه كرد، ديد از آنها نورى با درخششى خاص پرتو افكن است. از خداوند پرسيد: اينها چه كسانىاند؟ خداوند فرمود: اينها پيامبرانند. آدم پرسيد: آنها چند نفرند؟ خداوند فرمود:
صد و بيست و چهار هزار نبى كه سيصد و پانزده نفر آنها نبى مرسلاند.(3)
آدم پرسيد: پروردگارا! چرا نور آخرين آنها از همه، درخشندهتر و تابناكتر است؟
خداوند فرمود: به خاطر برترى او بر همه انبيا. آدم پرسيد: اسم اين پيامبر، چيست؟
خداوند فرمود: "هذا محمد نبيى و رسولى و امينى و نجيبى و نجيى و خيرتى و صفوتى و خالصتى و حبيبى و خليلى و اكرم خلقى على و احبهم الى و آثرهم عندى و اقربهم منى و اعرفهم لى و ارجحهم حلما و علما و ايمانا و يقينا و صدقا و برا و عفافا و عباده و خشوعا و ورعا و سلما و اسلاما اخذت له ميثاق حمله عرشى فما دونهم من خلائقى فى السموات و الارض بالايمان به و الاقرار بنبوته..."؛ اين محمد، فرستاده و پيامبر من، امين، بزرگوار، رازدار و برگزيده من و پاكترين و نابترين در پيشگاه من، عزيز و دوست من، و برترين پيامبران و محبوبترين آنها و گرامىترينشان نزد من، و نزديكترين آنها به من، و از همه برايم شناساتر است، او برترين پيغمبران از نظر بردبارى، دانش، ايمان، يقين، صدق، نيكوكارى، پاكدامنى، فروتنى، پارسايى و فرمانبردارى از من، است. براى او از حاملين عرشم و ساير آفريدگانم در آسمانها و زمين پيمان گرفتم كه به او ايمان آوردند و به پيامبرىاش اقرار كنند.
اى آدم! به او ايمان آور تا قرب، منزلت، فضل، نور و وقار تو نزد من بيشتر شود.
آدم گفت: به خدا و پيامبرش "محمد" ايمان آوردم.
خداوند فرمود: اى آدم! تو اولين پيامبران و فرستادگانى و فرزندت محمد، خاتم آنها.
|
چندين هزار سكه پيغمبرى زده | |
|
اول به نام آدم و آخر به مصطفى(4) |
|
او اولين كسى است كه در روز رستاخيز، زمين برايش شكافته شود و لباس پوشد و محشور شود.
|
دانى كه در بيان اذا الشمس كورت | |
|
معنى چه گفته اند بزرگان پارسا |
|
|
يعنى وجود خواجه سر از خاك بركند | |
|
خورشيد و ماه را نبود آن زمان ضيا(5) |
|
او اولين شفاعت كننده و نخستين كسى است كه شفاعتش پذيرفته شود و اولين كسى است كه درهاى بهشت برايش گشوده گردند و او داخل شود.
اى آدم! ترا به نام او كنيه دادم پس تو "ابو محمد" هستى.
آدم گفت: سپاس خداوندى را كه از نسل من شخصى با چنين فضائلي قرار داد تا در ورود به بهشت، از من پيشى گيرد و بر او حسد نمىورزم.(6)
پيامبر فرمود: هنگامى كه خداوند تعالى، آدم را آفريد، او را در پيشگاه خود قرار داد. آدم عطسه كرد، خداوند سپاس گفتن را به او الهام كرد؛ خداوند فرمود:
اى آدم! مرا سپاس گفتى، به عزت و بزرگيام سوگند، اگر نمىخواستم در آخرالزمان دو بنده (از نسل تو) بيافرينم، تو را نمىآفريدم.
آدم گفت: به حق حرمت آنها در پيشگاه تو، نام آن دو چيست؟ خداوند فرمود: اى آدم! به طرف عرش نگاه كن.
آدم دو جمله نورانى را ديد:
1 . لا اله الا الله، محمد نبى الرحمه، و على مفتاح الجنه.
2 . آليت على نفسى، ان ارحم من والاهما، و اعذب من عاداهما.(7)
امام صادق عليه السلام فرمود: فرزندان آدم در خانهاى گرد آمدند، و در اين كه "بهترين آفريدگان چه كسانى هستند؟" سخن مىگفتند. بعضى گفتند: بهترين آفريدگان خداوند، پدر ما آدم است. عدهاى گفتند: بهترين آفريدگان، فرشتگان مقربند. تعدادى گفتند: حاملين عرش، بهترين آفريدگاناند. هبة الله (از فرزندان آدم)(8) به جمع آنها آمد، يكى از آنها گفت: آن كه گشاينده مشكل شماست، آمد.
هبة الله سلام كرد و نشست و پرسيد: چه كار مىكرديد؟ گفتند: در اين انديشه بوديم كه، بهترين آفريده خداوند چه كسى است؟
هبة الله گفت: كمى صبر كنيد تا برگردم. او نزد پدر آمد و گفت: اى پدر! برادرانم در اين كه بهترين آفريدههاى خداوند چه كسى است، بحث مىكردند. از من پرسيدند، ندانستم. آدم گفت: در پيشگاه خداوند ايستاده بودم، ديدم اين جمله بر عرش نوشته شده است:
"بسم الله الرحمن الرحيم، محمد و آل محمد خير من برا الله(9)؛ محمد و خاندانش، بهترين آفريدگان خدايند."
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در سخنى طولانى، شب معراج را بيان مىفرمايند؛ از جمله اين كه:
در آسمان سوم فرشتگان بر من سلام كردند و جوياى حال برادرم (على) شدند؛ گفتم: او در زمين است. آيا شما او را مىشناسيد؟ گفتند: چگونه او را نشناسيم در حالى كه هر سال، بيت المعمور را زيارت كرده، مىبينيم اطراف آن پوششى سفيد است كه بر آن، نام محمد و على و حسن و حسين و ساير ائمه و شيعيان آنها نوشته شده است.(10)
پيامبر مىفرمايد: در شب معراج وقتى از آسمان هفتم گذشتم و با جبرئيل به سدرة المنتهى رسيدم، ديگر جبرئيل با من همراهى نكرد؛ به جبرئيل گفتم: در چنين مكانى مرا ترك مىگويى؟ جبرئيل گفت: به حق كسى كه تو را به پيامبرى برانگيخته، هيچ پيامبرى و هيچ فرشته مقربى در اين مكان راه نيافته است.
|
شبى برنشست از فلك برگذشت | |
|
به تمكين و جاه از ملك در گذشت |
|
|
چنان گرم در تيه قربت براند | |
|
كه بر سدره جبريل ازو باز ماند |
|
|
بدو گفت سالار بيت الحرام | |
|
كه اى حامل وحى، برتر خرام |
|
|
چو در دوستى مخلصم يافتى | |
|
عنانم ز صحبت چرا تافتى؟ |
|
|
بگفتا فراتر مجالم نماند | |
|
بماندم كه نيروى بالم نماند |
|
|
اگر يكسر موى برتر پرم | |
|
فروغ تجلى بسوزد پرم(11) |
|
پيامبر صلي الله عليه و آله چنين ادامه مىدهد:
از درياهاى نور گذشتم تا اين كه پروردگارم مرا در جايگاهى نزد خود از ملكوت رحمان، قرار داد كه دوست مىداشتم... پس به طرف راست عرش توجه كردم، ديدم بر پايه راست عرش چنين نوشته شده است:
"لا اله الا انا وحدى لا شريك لى، محمد رسولى ايدته بعلى. يا احمد شققت اسمك من اسمى انا الله المحمود الحميد و انا الله العلى و شققت اسم ابن عمك على من اسمى...(12)؛ نيست خدايى جز من، يگانهام و بىهمتا؛ محمد فرستاده من است، او را به على پشتيبانى كردم؛ اى احمد! نام تو از نام خود برگرفتم. من خداى محمود حميدم و من خداى بلند مرتبهام و نام پسر عمت "على" را نيز از نام خود برگرفتم.
ابى سعيد خدرى گويد: با پيامبر نشسته بوديم، مردى آمد و گفت: اى پيامبر خدا! منظور از "عالين" در اين سخن خداوند خطاب به ابليس، چيست؟
"استكبرت ام كنت من العالين"(13)؛ آيا استكبار ورزيدى يا از بلند مرتبگان بودى؟
"عالين" كه از فرشتگان برترند، چه كسانىاند؟
پيامبر فرمود: من، على، فاطمه، حسن و حسين.
دو هزار سال قبل از اين كه خداوند، آدم را بيافريند ما پنج تن در سرادق(14) عرش، خداوند را تسبيح مىگفتيم و فرشتگان در تسبيح از ما پيروى مىكردند.
پرتو نور سرادقات جلالش از عظمت، ماوراى فكرت دانا
هنگامى كه خداوند آدم را بيافريد، به فرشتگان فرمان داد كه آدم را سجده كنند؛ و ما پنج تن را امر به سجده نفرمود. همه فرشتگان سجده كردند، جز ابليس، پس خداوند فرمود: "استكبرت ام كنت من العالين."
يعنى از اين پنج نفر كه اسمشان در سرادق عرش نوشته شده است.(15)
هنگامى كه خداوند آدم و حوا را به بهشت وارد كرد، آن دو به جايگاه محمد، على، فاطمه، حسن، حسين و امامان نگاه كردند، ديدند برترين جايگاهها در بهشت است. گفتند: پروردگارا! اين جايگاه چه كسانى است؟ خداوند فرمود: سرتان را بلند كرده و به ساق عرش ديده افكنيد. نگاه كردند، ديدند با نور خدايى بر ساق عرش نام محمد، على، فاطمه، حسن، حسين و امامان ديگر ثبت است.
آدم و حوا پرسيدند: پروردگارا! مقام و منزلت آنها در پيشگاه تو، چه مقدار است؟ خداوند فرمود: اگر آنها در نسل شما نبودند؛ شما دو نفر را نمىآفريدم. اينها گنجينه داران دانش من و امينان بر اسرارم هستند. بپرهيزيد از اين كه بر آنها حسد ورزيد و خواهان منزلت آنها در پيشگاه من باشيد كه اگر چنين باشيد، "فتكونا من الظالمين"(16)؛ پس از ستمكاران خواهيد بود.
پس از رانده شدن آدم و حوا از بهشت به علت نافرمانى، و جايگزين شدن بر روى زمين، خداوند براي پذيرش توبه آنان، جبرئيل را حامل پيامي از سوي خود براي آن دو قرار داد كه: شما بر خود ستم كرديد، اگر مىخواهيد خداوند توبه شما را بپذيرد، او را به حق همان نامهايى كه در ساق عرش ديديد، سوگند دهيد.
آدم و حوا گفتند:
"اللهم انا نسالك بحق الاكرمين عليك محمد و على و فاطمه و الحسن و الحسين و الائمه الاتبت علينا و رحمتنا"
و خداوند توبه شان را پذيرفت.(17)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: آدم به پيشگاه خداوند چنين دعا كرد:
"يا رب بحق محمد و على و فاطمه والحسن والحسين الاتبت على"؛ پروردگارا! به حق محمد، على، فاطمه، حسن و حسين، توبه مرا بپذير."
خداوند به آدم وحى كرد: اى آدم! محمد را از كجا شناختى؟
آدم گفت: هنگامى كه مرا آفريدى، ديدم در عرش نوشته شده:
"محمد رسول الله، على اميرالمومنين."(18)
|
محمد كافرينش هست خاكش | |
|
هزاران آفرين بر جان پاكش |
|
|
چراغ افروز چشم اهل بينش | |
|
طراز كارگاه آفرينش |
|
|
رياحين بخش باد صبحگاهى | |
|
كليد مخزن گنج الهى |
|
|
به معنى كيمياى خاك آدم | |
|
به صورت توتياى چشم عالم(19) |
|
خالد صيرفى گويد: از على بن موسى الرضا پرسيدم: نقش انگشتر اميرالمومنين چه بود؟
حضرت فرمود: چرا از آن كه قبل از او بوده، نپرسيدى؟
گفتم: آن چيست؟
فرمود: نقش انگشتر آدم اين بود:
"لا اله الا الله، محمد رسول الله" و با همين انگشتر از آسمان به زمين آمد.
در دنباله همين حديث آمده:
وقتى كه حضرت ابراهيم را در منجنيق گذاشتند تا در آتش افكنند، جبرئيل خشمناك شد. خداوند به او وحى كرده، پرسيد: چرا خشمناك شدى؟ جبرئيل گفت: پروردگارا! خليل تو كه در روى زمين جز او كسى تو را پرستش نمىكند، دشمن تو و او بر او دست يافته است! خداوند فرمود: ساكت شو. بندهاى مانند تو كه مىترسد فرصت را از دست دهد، شتاب مىكند؛ اما من هر وقت خواستم بندهام را نجات مىدهم. جبرئيل از سخن خود توبه كرده به طرف ابراهيم رفت، به او گفت: آيا نيازى دارى؟ ابراهيم گفت: نيازى به تو ندارم. پس از اين، خداوند براى ابراهيم انگشترى فرستاد كه در آن شش جمله بود:
"لا اله الا الله، محمد رسول الله، لاحول ولا قوه الا بالله، فوضت امرى الى الله، اسندت ظهرى الى الله، حسبى الله"؛ ... كارم را به خدا واگذار كردم، به خداوند تكيه كردم، خداوند مرا بس است.
خداوند به او وحى كرد: اين انگشتر را در دست كن كه من آتش را بر تو سرد و سلامت گردانم.
امام رضا عليه السلام فرمود: نقش نگين انگشتر پيامبر چنين بود:
"لا اله الا الله، محمد رسول الله"
انس بن مالك از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله روايت مىكند كه آن حضرت فرمود:
هنگامى كه خداوند خواست قوم نوح را هلاك كند، به نوح وحى فرمود كه: از درخت ساج تختههايى تهيه كند. پس از آن كه نوح آنها را آماده كرد، نمىدانست با آنها چه كند. جبرئيل فرود آمد و نقشه كشتى را به او داد و نيز صندوقى براى او آورد كه در آن صد و بيست و نه هزار ميخ بود، نوح در ساختن كشتى از آنها استفاده كرد. در پايان، پنج ميخ باقى ماند، نوح به يكى از آنها دست زد كه نورى به دستش تابيد و ميخ، چون ستاره درخشانى در كرانه آسمان، روشن شد. نوح حيرت زده شد. خداوند ميخ را به سخن آورد و با زبانى رسا گفت: من به نام بهترين پيامبران، محمد بن عبدالله مىباشم.
پس جبرئيل فرود آمد: نوح گفت: اى جبرئيل! اين ميخ چيست كه مانند آن را نديدم؟ جبرئيل گفت: اين به نام سرور پيامبران، محمدبن عبدالله است. آن را در جلوى سمت راست كشتى بزن. سپس نوح به ميخ دوم دست زد، تابشى كرد و روشن شد. از جبرئيل پرسيد: اين ميخ چيست؟
جبرئيل گفت: اين ميخ به نام برادر و پسر عم پيامبر، سرور اوصيا، على بن ابىطالب است. آن را در جلوى سمت چپ بزن.
سپس دست به ميخ سوم برد، ميخ پرتو افكند و تابشى كرده، روشن شد. جبرئيل گفت: اين ميخ به نام فاطمه است؛ آن را در كنار ميخ پدرش نصب كن. نوح دست به ميخ چهارم برد، تابشى كرد و روشن شد. جبرئيل گفت: اين ميخ به نام حسن است؛ آن را در نزديك ميخ پدر وى به كار بگير.
نوح دست به ميخ پنجم برد، تابشى كرد و روشن شد و تر گشت. جبرئيل گفت: اين ميخ به نام حسين است، آن را در كنار ميخ پدرش بكوب.
نوح پرسيد: اى جبرئيل! اين ترى در ميخ پنجم چيست؟ جبرئيل گفت: اين خون است. سپس داستان شهادت حسين عليه السلام را براى نوح بيان كرد.
حديث لوح
ابوبصير از امام صادق عليه السلام روايت كند كه آن حضرت فرمود: پدرم محمدبن على (امام باقرعليه السلام) به جابر بن عبدالله انصارى فرمود:
من با تو كارى دارم؛ چه موقع مىتوانم با تو در ميان بگذارم؟
جابر گفت: هر وقت دوست داشته باشيد. پس روزى پدرم با او تنها شد و به او گفت: اى جابر! درباره لوحى كه در دست مادرم فاطمه عليهاالسلام ديدى، سخن بگو و برايم بيان كن كه مادرم راجع به نوشتههاى آن لوح، به تو چه گفت.
جابر گفت: خدا را گواه مىگيرم كه در زنده بودن رسول خدا به خانه مادرت فاطمه ـ صلوات الله عليها ـ رفتم و تولد حسين عليه السلام را به او تبريك گفتم.
پس در دست فاطمه لوحى سبز رنگ ديدم كه به گمانم از زمّرد بود و در آن نوشته سپيدى چون نور خورشيد، مشاهده كردم. به فاطمه گفتم: پدر و مادرم فدايت باد، اى دختر رسول خدا! اين لوح كه در دست شماست چيست؟
فاطمه فرمود: اى جابر! خداى تعالى اين لوح را به رسول الله صلي الله عليه و آله هديه كرده و در آن، نام پدرم و شوهرم و دو پسرم و امامان از نسل من نوشته شده است. پدرم آن را به من بخشيد تا مرا خوشحال كند.
جابر ادامه مىدهد: مادرت آن لوح را به دستم داد، آن را خواندم و از آن رونويسى كردم.
پدرم از جابر پرسيد: آيا آن نسخه را در اختيار دارى كه به من نشان دهى؟
جابر گفت: آرى! پس پدرم با جابر به خانه شان رفت. در آن جا پدرم نوشتهاى بر پوست بيرون آورد و به جابر گفت:
تو در نسخه خود نگاه كن تا من از روى نسخه خود بخوانم. جابر نسخه خود را نگاه مىكرد و پدرم مىخواند، دو نسخه حتى در يك حرف اختلاف نداشت.
جابر گفت: خدا را گواه مىگيرم كه من عين اين نوشته را در لوح فاطمه ديدم:
اين نوشتهاى است از خداى عزيز حكيم، براى محمد، نبى و فرستاده و نور و سفير و حجاب و دليل پروردگارش كه روح الامين جبرئيل از پيشگاه پروردگار جهانيان آورده است.
اى محمد! نامهاى مرا بزرگ دار و نعمتهايم را سپاس گوى و بخششهايم را انكار مكن. پس همانا من خدايم، نيست خدايى جز من؛ درهم شكننده گردنكشان و انتقام گيرنده براى ستمكشان و حاكم روز رستاخيز. نيست خدايى جز من. كسى كه به چيزى جز بخشش من اميد دارد يا از چيزى جز عدل من بترسد، او را چنان عذاب كنم كه احدى از جهانيان را همانند او، عذاب نكرده باشم. پس تنها مرا پرستش كن و تنها بر من توكل نما.
من هيچ پيامبرى را مبعوث نكردم جز اين كه پس از دوران رسالت و مدت زندگانىاش، جانشينى براى او برگزيدم. (اى محمد)، من تو را بر همه پيامبران، و جانشين تو (على) را بر همه اوصيا برترى دادم. و تو را گرامى داشتم به فرزند زادگانت حسن و حسين، پس حسن را بعد از پدرش معدن دانشم قرار دادم و حسين را خزانه دار وحى ام، و او را به شهادت گرامى داشتم و در پايان، او را به سعادت رساندم؛ او برترين شهيدان و بالاترين مقام شهادت را داراست و كلمه تامهام را با او قرار دادم و حجت رساى من نزد اوست و به عترت او پاداش و مكافات مىدهم. پس از او على سيدالعابدين و زينت اوليائم مقرر شد، سپس پسرش شبيه جدش محمود محمد، باقر (شكافنده) علم من و معدن حكمتم.
به زودى كسانى كه درباره جعفر صادق ترديد مىكنند، هلاك مىشوند. آن كه او را نپذيرد، مرا نپذيرفته، سخن حقى است از جانب من كه جايگاه او را برتر دادم و هر آينه او را شادمان كنم به دوستان و پيروان و يارانش. پس از او موسى را برگزيدم. پس از او فتنهاى كور و تاريك رقم زنم، كه رشته واجباتم بريده نشود و حجت من پنهان نمىماند. همانا اولياء من خوشبختند.
آگاه باشيد هر كس يكى از ايشان را انكار كند نعمت مرا انكار كرده و كسى كه آيهاى از كتاب من را تغيير دهد، بر من افترا بسته، واى بر افترا زنندگان و منكرين پس از بندهام موسى كه حبيب و برگزيده من است.
آگاه باشيد تكذيب كننده امام هشتم، تكذيب كننده همه امامان و اولياء من است. على (بن موسى) ولى و ياور من است. عفريتى مستكبر او را مىكشد و در شهرى كه بنده صالح ذوالقرنين آن را بنا گذاشته، در كنار بدترين آفريدههايم(20) به خاك سپرده مىشود. سخن حقى است از جانب من، چشم او(امام هشتم) را به فرزندش و جانشين او، محمد (امام جواد) روشن كنم؛ او كه وارث علم پدر و معدن دانش و جايگاه سر من و حجت من بر خلق است. بندهاى به او ايمان نياورد مگر اين كه بهشت را جايگاه او گردانم و شفاعت او را در هفتاد كس از خاندانش كه سزاوار دوزخ باشند، بپذيرم.
سعادت را براى فرزندش على (امام هادى) به پايان برم؛ او كه ولى و ياور و گواه در آفريدگانم است، او امين بر وحى من است. از او دعوت كننده به راهم و خزينه دار دانشم، حسن عسكرى را به وجود آورم.
سپس دينم را به فرزندش محمد (حجة بن الحسن) كه رحمت براى جهانيان است، كامل كنم. در اوست كمال موسى، و بهاء عيسى، و صبر ايوب. او سرور اولياء من است. در غيبت او اولياء من خوار شوند و سرهاى (بريده) آنها هديه مىشود، كشته مىشوند و سوخته مىگردند. پيوسته ترسان و هراساناند، زمين از خون آنها رنگين شود، زنانشان صدا را به ناله و گريه بلند كنند. آنها به راستى اولياء من هستند؛ به وسيله آنها هر فتنه كور و تاريك را برطرف كنم، لغزشها و تنگناها و غلها به واسطه آنها از بين برم. بر آنان باد درود و رحمت پروردگارشان، آنها راه يافتگانند.
ابوبصير گويد: اگر در عمر خود جز اين حديث را نشنوى، براى تو بس است؛ آن را جز از اهلش نگهدار.(21)
پى نوشتها:
1 . احزاب / 40.
2 . اديب الممالك فراهانى.
3 . نبى مرسل: پيامبرى كه آيين مستقل دارد، نبى: آيين پيامبر مرسل را تبليغ مىكند.
4 و 5 ـ سعدى
6 . بحارالانوار، ج 11، ص 151.
7 . همان، ص 114.
8 . در بعضى روايات نيز آمده كه هبة الله فرزند هابيل بوده است. (همان، ص 246) و در بعضى آمده كه هبة الله همان شيث است. (همان، ص 265).
9 . همان، ص 115.
10 . فروع كافى، ج 3، ص 484.
11 . سعدى.
12 . بحارالانوار، ج 18، ص 312.
13 . ص / 75.
14 . سرادق: سراپرده.
15 . بحارالانوار، ج 11، ص 142.
16 . بقره / 35.
17 . بحارالانوار، ج 11، ص 174.
18 . همان، ص 181.
19 . نظامى.
20 . هارون الرشيد.
21 . اصول كافى، ج 1، ص 528، دارالكتب الاسلاميه، تهران / احتجاج طبرسى، ج 1، ص 162.

ميلاد خجسته


پيامبر مكرم اسلام حضرت محمد مصطفي (ص) 

و ششمين شمس كهكشان امامت و ولايت موسس فقه جعفري 

حضرت امام جعفر صادق (ع)

بر مسلمين جهان و همه پويندگان راه حق و حقيقت

تبريك و تهنيت باد
يكي بود ، يكي نبود ؛ غير از خدا هيچ كس نبود.
آورده اند كه روزي روزگاري در آن ايام قديم ، پسر پادشاه ولايت غربت مريض شد و در بستر افتاد . پادشاه گفت جارچيان در تمامي ولايات جار بزنند كه اگر حكيمي بتواند درد پسرش را علاج كند، به اندازة وزن اش به او طلا و نقره مي دهيم.
همة طبيبان از اطراف و اكناف آمدند به ولايت غربت ، ولي هيچ كس نتوانست درد و مرض پسر پادشاه را بفهمد . ديگر همه از علاج پسر پادشاه نا اميد شده بودند كه يك روز درويشي آمد به قصر پادشاه و گفت كه من درد پسر پادشاه را علاج مي كنم.
او را بردند بالاي سر بيمار . درويش دستش را به نبض پسر پادشاه گرفت و بنا كرد به نام بردن تمامي ولايات دنيا. وقتي رسيد به نام ولايت جابلقا، ديد كه نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن. شصتش خبر دار شد كه پسر پادشاه عاشق دختري در ولايت جابلقا شده.
درويش گفت : « برويد يك كسي را بياوريد كه با تمامي كوچه پس كوچه هاي ولايت جابلقا آشنا باشد . » آوردند . درويش به او گفت : « وقتي من نبض پسر پادشاه را مي گيرم ، تو تك به تك و شمرده، نام تمام كوچه ها و خيابان هاي ولايت جابلقا را ببر. » درويش نبض را گفت و آن بندة خدا شروع كرد به نام بردن از كوچه ها و محله هاي ولايت جابلقا. وقتي رسيد به نام كوچة «چهل دختران » نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن .
درويش گفت : « حالا يك نفر را بياوريد كه همة اهالي اين كوچه را از كوچك و بزرگ بشناسد . » آوردند . درويش به او گفت : «من وقتي نبض پسر پدشاه را مي گيرم تو نام تك تك اهالي را بگو . » طرف قبول كرد و نام صاحبان خانه ها را تك به تك گفت، وقتي رسيد به نام « ملك التجار » قلب پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن .
درويش گفت : « همين حا توقف كن . حالا از اين به بعد شمرده و آرام، نام و مشخصات اهل خانه را بگو . »
{ توضيح : نظر به اهميت موضوع . واز آنجا كه اهميت مساله، كمتر از مساله محاكمه شهردار تهران نيست، در اين قسمت متن كامل سخنان مرد كه اهل خانه را معرفي مي كند و همچنين كيفيت ضربان قلب پسر پادشاه ، عينا جهت درج در تاريخ، ثبت مي شود ! }
مرد : خود ملك التجار كه هشت دهنه مغازه در بازار دارد .
ضربان قلب پسر پادشاه : تلپ …تلپ…
مرد : عاليه خانم همسر ملك التجار صبية حاج ميزابوالقاسم غربتي { منظور اهل ولايت غربت است ـ توضيح مترجم ! }
- تلپ …تلپ…
- اشرف السلطنه والدهء ملك التجار ، نود و هشت ساله ….
- زق … زوق …
- زيور خانم ، دختر بزرگ ملك التجار كه سال پيش عروسي كرده و حاليه دو بچه (دوقلو) دارد …
- تلپ …تلپ…
- اقدس خانم ، دختر دوم كه در فرانسه درس خوانده و ادو كلن بيوتي فول به خود مي زند …
- تلپ …تلپ…
اعظم خانم دختر سوم كه چشمان آهويي دارد و پسر عموي بنده به خواستگاري اش رفت و او را كتك زدند...
- تلپ …تلپ…
- مريم خانم دختر چهارم ، در كوچه به او ماريا مي گويند و هزار تا (با احتساب خود بندة حقير ، هزار و يك) خاطر خواه دارد…
- تلپ …تلپ…
- آتوساخانم، دختر پنجم كه ماشين اپل كورسا دارد وبا دوستانش هات شكلات و پيتزا دربه در مي خورد…
- تلپ …تلپ…
- ناتاشا خانم ، دختر ششم كه كاكل اش را بيرون مي گذارد و لاك سياه مي زند و كتيرا و « لئوناردو دي كاپريو » و غيره …
- تلپ …تلپ…
- مارگريتا خانم دختر هفتم كه هجده سال دارد و در هفت اقليم عالم كسي به زيبايي او نيست ……
- تلپ …تلپ…
- ديگر كسي باقي نماند …… آهان راستي يادم آمد اينها توي خانه شان يك سگ پا كوتاه پشمالوي انگليسي شناسنامه دار هم دارند كه …
- تالاپ …تولوپ…!
درويش: كه چي؟
مرد: كه هر روز يكي شان بغلش مي كند و دور ولايت مي گرداند و پزش را مي دهد …
- شاتالاپ …شوتولوپ…!
باري به درخواست درويش و فرمان پادشاه ، يك هيات ويژه اي از ولايت غربت رفتند به ولايت جابلقا و سگ را خريدند و آوردند. پسر پادشاه هم كه سگ را ديد، حالش خوب شد .
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه بعضي از پسران پادشاهان خيلي بي ذوقند !
قصة ما به سر رسيد، غلاغه به خونه ش نرسيد !
نویسنده : ابوالفضل زرويي نصرآباد

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
موعود آسمان و زمين
نور ديده من!
عزيز حاضر ترينم!
يابن الحسن!
ديريست كه آدميان چشم به راه تو اند ؛
ديريست كه باور آمدنت خيال دلهاست ؛
ديريست كه قنوت نماز ما، طلب فرج توست!
ديريست كه ظلم غالب است و حق مظلوم ؛
ديريست كه شب سر رفتن ندارد و صبح هواي آمدن نمي كند.
ديريست كه روزگار تو با روزگار من يكي شده و تو خود،
تداوم ستودني همه ي آرمان خدايي من گشته اي
يابن الحسن!
قصه من و تو قصه ي عصمت و عدالت است
حكايت دير و زود تمناي حق است
پيامبر كه رفت، من ماندم و انتظاري سخت
من ماندم و زخم زخم امامت.
من ماندم و ميراث از دست رفته نبوت
وتو امروز وارث اين همه اي!
آن روز شانه هاي خسته ام تاب ستم را نداشت و
دل غمديده ام نيز، خاموشي علي را تاب نمي آورد
پس به طلب فدك برخواستم
و به خدا قسم فدك براي من فدك نبود، پيامبر بود، علي بود،
حسن بود، پدرت حسين بود...
و تو بودي!
ومن حق همه را مي خواستم، آنچنان كه تو
و بر تمامت ظلم فرياد كرده بودم، آنچنان كه تو
و مي دانستم كه تو روزي خواهي آمد
روزي كه دير نيست، روزي كه همين فرداست
و مي دانستم آن روز، ملكوت پرده ي عشق را به نام تو ميزند
و زمين و آسمان به پابوس تو مي آيند
روزي كه دير نيست، روزي كه همين فرداست
يابن الحسن بيا!
بيا و زمين را ميزبان عدالت «علي» كن
بيا و تعبير صبوري «حسن» باش
بيا و فرياد عزيز دلم «حسين» را از غصه ي واماندگان برهان
يابن الحسن بيا!
بيا كه «سجاد» بي تاب آمدن توست
«محمد» برايت لحظه شماري مي كند

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
همان یک لحظه اول،
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان،
جهان را با همه زیبایی و زشتی،
بروی یکدگر ویرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
که در همسایه صدها گرسنه،چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم،
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم،
بر لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامه رنگین،
زمین و آسمانرا،
وازگون،مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
نه طاعت میپذیرفتم،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده،
پاره پاره در کف زاهد نمایان،
سبحه صد دانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان،
هزاران لیلی ناز آفرین را کوبه کو،
آواره و دیوانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،
سراپای وجود بی وفا معشوق را،
پروانه میکردم.

بر اساس نتايج اين پژوهش ميتوان به آساني با اندازهگيري دور کمر که شاخص چربيهاي احشايي است پيشگويي کرد که شخص چگونه و چه زماني ميميرد.
به گزارش مهر، دانشمندان دانشگاه کوئين عقيده دارند: چربيهاي احشايي مهمترين عامل خطر ساز مرگ و مير به ويژه در مردان است.
در اين تحقيق که شرح مبسوط آن در نشريه اينترنتي obesity research به چاپ رسيده است، تجمع چربي در سه ناحيه احشايي، زيرپوستي و کبدي در 291 شرکت کننده با استفاده از تصويربرداري به روش «سي.تي اسکن» مقايسه شد.
اين مطالعه بر کاهش چربيهاي شکمي به عنوان اصليترين هدف رژيمهاي لاغري تاکيد ميکند و ميزان چاقي شخص را در تعيين خطر ابتلا يا مرگ و مير ناشي از بيماريها نسبت به چربيهاي احشايي کم اهميتتر ميداند.
پژوهشگران توصيه ميکنند که اندازهگيري دور کمر به عنوان مستقيمترين شاخص کلينيکي چربيهاي احشايي بايد بخشي از معاينه بيماران در مطب پزشکان باشد.
تنها چربي احشايي مستقل از ساير عوامل خطر ساز ميتواند تاثير بسزايي در ابتلا به بيماريهاي حاد و خطرناک داشته باشد.
تاثير رژيم غذايي به همراه ورزش در کاهش چربيهاي احشايي به مراتب موثرتر از رژيم غذايي به تنهايي است. به عبارتي ورزش به تنهايي حتي اگر تاثيري در کاهش وزن شخص نداشته باشد تايثر بسزايي در کاهش خطر مرگ و مير و بيماري دارد.
ورزش نه تنها چربيهاي احشايي شخص را ميسوزاند بلکه با افزايش توده عضلاني بدن شخص ضامن سلامت شخص است. در حالي که رژيمهاي غذايي با محدود کردن ميزان کالري که به بدن ميرسد ميتواند عوارض بسياري ايجاد کند. به اين ترتيب استراتژي کاهش وزن از رژيم غذايي به تنهايي تا ورزش و کاهش چربي احشايي تغيير خواهد کرد.
حال برید زمان مرگتون رو حساب کنید . به من هم بگید . قول میدم به کسی نگم![]()

Orion، نام يك متد پيشرفته براي جستوجوي اينترنتي است كه توسط Ori Allon دانشجوي كامپيوتر دانشگاه استراليا طراحي شده است و به تازگي توجه بسياري از شركتها و به ويژه شركتهاي بزرگ جستوجوي اينترنتي مانند گوگل را به خود جلب كرده است. به نظر ميرسد كه شركت گوگل برنامه جديدي براي خريد و مالكيت اين روش براي استفاده از اين فناوري در موتور جست و جوي اينترنتي خود باشد.
البته هيچ نمايش عمومي براي متد Orion تا به حال وجود نداشته است ولي گفته ميشود اين سيستم ميتواند نتايج مناسب و قابل قبولي براي جستوجو گران اينترنتي بدهد. در هنگام جستوجوي يك كلمه اين سيستم كلمات مشابه و مربوط به آن كلمه را كه ممكن است كاربر از آن اطلاعي نداشته باشد، ليست ميكند.
به طور قطع اين سيستم يك متد بسيار مفيد براي موتورهاي جستوجوي اينترنتي است به طوري كه شركتهاي مايكروسافت و ياهو تلاش خود را براي بستن قرارداد با Ori و دانشگاه استراليايي آغاز كردهاند. گوگل از هماكنون اعلام كرده است كه به طور حتم Ori براي اين شركت مشغول به كار خواهد شد.

حافظ ميگه:
اگرآن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبريزی ميگه:
اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چيز می بخشد ز مال خويش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
و شهريار ميگه:
اگر آن ترک شيرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چيز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شيرازی که برده جمله دلها را
نظر شما چيه؟؟؟؟
با کدومش موافقيد؟؟
جالبه شاعرها هم ....![]()
![]()
با چنين صورت كه از معني پر است
سخت بيمعني بود صورتگري…
▪ سيف فرغاني
تصور كنيد كه در خيالپردازي و ملغمهاي از سنت و تجدد، براي هر يك از شكلكهاي ياهو يا همان Emoticons شعري متصور شد! براي هر شكلك يك بيت آورده شده است. ببينيم چه مطايبهاي از كار درميآيد:
—————-
ز جان شيرينتري اي چشمهي نوش
سزد گر گيرمت چون جان در آغوش
○ نظامي
لبخند معاوضه كن با جان شهريار
تا من به شوق اين دهم و آن ستانمت
○ شهريار
—————-
چگونه شاد شود اندرون غمگينم؟
به اختيار كه از اختيار بيرون است
○ حافظ
—————-
به چشمك اين همه مژگان به هم مزن يارا!
كه اين دو فتنه به هم ميزنند دنيا را
○ شهريار
—————-
گاهي به نوشخند لبت را اشاره كن
ما را به هيچ صاحب عمر دوباره كن
○ فروغي بسطامي
—————-
خيال حوصله بحر ميپزد هيهات
چههاست در سر اين قطره محالانديش
○ حافظ
—————-
عجب عجب كه برون آمدي به پرسش من
ببين ببين كه چه بيطاقتم ز شيدايي
○ مولانا
—————-
آرامِ دل غمگين، جز دوست كسي مگزين
فيالجمله همه او بين، زيرا همه او ديدم
○ فخرالدين عراقي
—————-
منم شرمنده زين ياري كه كردي
همين باشد وفاداري كه كردي
○ وحشي بافقي
—————-
بده يك بوسه تا ده واستاني
از اين به چون بود بازارگاني!؟
○ نظامي
—————-
ما را همين بس است كه داريم درد عشق
مقصود ما ز وصل تو بوس و كنار نيست
○ عبيد زاكاني
—————-
چندين شكستِ كارِ منِ دلشكسته چيست؟
اي هرزهگرد مگر نيست كار دگرت؟
○ وحشي بافقي
—————-
مرا هجران گسست از هم، رگ و بند
مرا شمشير زد گيتي، تو را مشت
○ پروين اعتصامي
—————-
گفتي تو نه گوشي (!) كه سخن گويمت از عشق
اي نادره گفتار كجا گوشتر از من؟
○ شهريار
—————-
آخرالامر گل كوزهگران خواهي شد
حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كني
○ حافظ
—————-
جمالش كرد حيرانم، چه ماه است آن نميدانم
كه چشم از كشف ماهيت، نميبندد تأمل را
○ اوحدي مراغهاي
—————-
كي توان حق گفت جز زير لحاف
با تو اي خشمآور آتشسجاف!
○ مولانا
—————-
دريا و كوه در ره و من خسته و ضعيف
اي خضر پيخجسته مدد كن به همتم
○ حافظ
—————-
در راه عشق وسوسهي اهرمن بسي است
پيش آي گوش دل به پيام سروش كن
○ حافظ
—————-
خواهم از گريه دهم خانه به سيلاب امشب
دوستان را خبر از چشم پرآبم مكنيد
○ محتشم كاشاني
—————-
مي ميكشيم و خندهي مستانه ميزنيم
با اين دو روزهي عمر چهها ميكنيم ما
○ صائب تبريزي
—————-
به حال سعدي بيچاره قهقهه چه زني
كه چاره در غم تو، هاي هاي ميداند
○ سعدي
—————-
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بينهايت
○ حافظ
—————-
تو را زين پس جز فرشته نخوانم
ازيرا كه تو آدمي را نماني!
○ فرخي سيستاني
—————-
آن دگر گفت اي گروه زرپرست
جمله خاصيت مرا چشم اندرست
○ مولانا
—————-
مكن از خواب بيدارم خدا را
كه دارم خلوتي خوش با خيالش
○ حافظ
—————-
خواب مرگم باد اگر دور از تو خوابم آرزوست
خون خورم بيچشم مستت گر شرابم آرزوست
○ اهلي شيرازي
—————-
چون نمايد به تو اين دولت روي
رو در آن آر و به كس هيچ مگوي
○ جامي
—————-
نميدانم كه دردم را سبب چيست؟
همي دانم كه درمانم تويي بس
○ اوحدي مراغهاي
—————-
گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نكنيم
○ حافظ
—————-
ما شبي دست برآريم و دعايي بكنيم
غم هجران تو را چاره ز جايي بكنيم
○ حافظ
—————-
آه از راه محبت كه چه بيپايان است
با دو منزل كه يكي وصل و يكي هجران است
○ صيدي
—————-
مرا صائب به فکر کار عشق انداخت بيکاري
عجب كاري براي مردم بيكار پيدا شد!
○ صائب تبريزي
—————-
رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز
تا داد خود از كهتر و مهتر بستاني
○ انوري
—————-
گر به خشم است و گر به عين رضا
نگهي باز كن كه منتظريم
○ سعدي
—————-
من مريض درد عصيانم كه درمانم تويي
دردمند اينچنين محتاج درمان شماست!
○ محتشم كاشاني
—————-
من چون نزنم دست كه پابند مني
چون پاي نكوبم كه توئي دستزنان
○ مولانا
—————-
حبابوار براندازم از روي نشاط كلاه
اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد
○ حافظ
—————-
مرا كه سِحر سخن در جهان همه رفته است
ز سِحر چشم تو بيچاره ماندهام مسحور
○ سعدي
—————-
اين بدان گفتم كه تا هر بيفروغ
كم زند در عشق ما لاف دروغ
○ عطار
—————-
مجلس تمام گشت و به پايان رسيد عمر
ما همچنان در اول وصف تو ماندهايم
○ حافظ
—————-
اي غايب از نظر به خدا ميسپارمت
جانم بسوختي و به دل دوست دارمت
○ حافظ
—————-
اين هم آخري:
اتل متل توتوله
گاو حسن چه جوره!


- به اینجا بروید تا از روی آیپی شما ، محل شما در گوگلمپ نشان داده شود.









حالا باورتون شد یا بازم نه......
مجله فورچون سلسله مصاحبههایی با عنوان "چگونه کار میکند" با افراد مشهور دنیای صنعت و اقتصاد انجام داده است . محور اصلی این مصاحبهها نحوه انجام کارها و مدیریت برنامهها توسط این اشخاص است. در یکی ازتازهترین این سری مصاحبات ، مجله فورچون مصاحبه ای با بیل گیتس انجام داده است. به خلاصهای از این مقاله توجه کنید :

اگر به دفتر بیل گیتس نگاه کنید کاغذ زیادی در آن نمیبینید. " روی میزم 3 صفحه نمایش دارم که مجموعه آنها با هم یک دسکتاپ واحد را تشکیل میدهند. من میتوانم چیزها را از یک صفحه به صفحه دیگر بکشم . اگر شما یک بار تجربه کار با یک صفحه نمایش بزرگ را تجربه کنید ، دیگر به گذشته برنمیگردید ، چون اثر مستقیمی روی کارآیی شما خواهد گذاشت.
صفحه نمایش چپ لیست ایمیلهایم را نشان میدهد ، صفحه نمایش وسط ایمیلی را که میخوانم و به آن جواب میدهم را نمایش میدهد و مرورگرم روی صفحه نمایش راست قرار میگیرد."
در مایکروسافت ایمیل رسانه انتخابی است و بیشتر از تماسهای تلفنی ، بلاگ ، اسناد و بولتنهای خبری و یا نشستها از آنها استفاده میشود. ( میلهای صوتی و فکسها در امیلها ادغام شدهاند.)
- بیل گیتس روزانه 100 ایمیل دریافت میکند ، البته بعد از فیلتر ایمیلهای ناشناس وی چنین تعداد ایمیلی دارد.
-بیل گیتس سعی میکند ، مطمئن شود وقتش را روی ایمیلهایی که اهمیت بیشتری دارند متمرکز کند .
- تنها وسیلهای که گیتس در دفترش دارد و تکنولوژی پایینی دارد ، "وایت بوردش" است . وی از ماژیکهای خوشرنگی استفاده میکند.
"در مایکروسافت ، میشود از روی وایتبوردها عکس برداشت و به رایانهها ارسال کرد ، به این ترتیب آنها شبیه یک Tablet pc بزرگ میشوند ، من در حال حاضر چنین وایت بوردی ندارم ، شاید سال بعد یک وایتبورد دیجیتال برای خودم تهیه کنم "
- "کاغذ در زندگی روزانه من نقشی ندارد ، من 90 درصد اخبار را آنلاین دریافت میکنم ، وقتی برای نشستی میروم برای اینکه چیزی را به بقیه نشان دهم از tablet pc استفاده میکنم ، این کامپیوتر با رایانه دفترم کاملا در ارتباط است و من به همه فایلهایی که به آنها نیاز دارم ، دسترسی دارم. یک نرمافزار یادداشتبرداری به نام OneNote هم روی این رایانه دارم ، بنابراین همه نوشتههایم به شکل دیجیتال هستند."
-گیتس معمولا به جای اینکه برای پیدا کردن فایلی در داخل فولدرها دنبال آنها بگردد ، آنها را جستجو میکند ، این کار را پیدا کردن آدرسهای میل و شمارههای تلفن هم انجام میدهد.
- "ابزار دیجیتالی دیگری که اثر زیادی روی کارآیی من داشته است ، نرم افزار جستجوی دسکتاپ است ، این ایزار دسترسی من را به اطلاعات روی رایانه شخصی ، سرور و اینترنت تغییر داده است ، با هاردهای بزرگتر و افزایش پهنای باند ، من چندین گیگابایت اطلاعات به شکل ایمیل ، اسناد ، فایلهای رسانهای ، دیتابیس تماسها و غیره دارم."
"مایکروسافت بیش از 50 هزار کارمند دارد ، بنابراین وقتی به این مطلب فکر میکنم که "آینده پرداخت آنلاین چگونه خواهد بود" و یا "چه کار جالبی خواهد بود که خاطرات دوران کودکی را بشود ذخیره کرد" ، یا هر چیز جدید دیگر ، آنها را مینویسم ، بعد کارکنان میتوانند آنها را ببینند و بگویند :" نه، تو اشتباه میکنی" یا اینکه " میدانی چنین کاری اینجا و اینجا انجام شده است؟"
- نرمافزار SharePoint ، یکی از نرمافزارهای محبوب بیل گیتس برای تماس با کارکنان و مدیریت پروژههاست.
برگرفته از یک پزشک...
هی بازیگر گریه نکن ما همه مون مثل همیم
صبح ها که از خواب پا می شیم نقاب به صورت می زنیم
یکی معلم می شه و یکی می شه خونه به دوش
یکی ترانه ساز می شه و یکی می شی غزل فروش
کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورت های ماست
گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست
کاشکی می شد تو زندگی ما خودمون باشیم بس
تنها برای یک نگاه حتی برای یک نفس
تا کی به جای خود ما نقاب ما حرف بزنه
تا کی سکوت و رج زدن نفش نمایش منه
هر کسی هستی یه دفعه خط بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن رها شو از پیله ی خواب
نقش یک دریچه رو، رو میله ی قفس بکش
برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش
می خوام همین ترانه رو ، رو سحن فریاد بزنم
نقابم رو پاره کنم جای خودم داد بزنم
!!!!بدون شرح!!!!


يا صاحب الزمان ! داستان يوسف را گفتن وشنيدن به بهانه ي توست .
شرمنده ايم .
مي دانيم گناهان ما همان چاه غيبت توست .
مي دانيم كوتاهيها ، نادانيها و سستيهاي ما ، ستمهايي است كه در حق تو كرده ايم .
يعقوب به پسران گفت : به جستجوي يوسف برخيزيد ،
و ما با روسياهي و شرمندگي ، آمده ايم تا از تو نشاني بگيريم .
به ما گفته اند اگر به جستجوي تو برخيزيم ، نشاني از تو مي يابيم .
اما اي فرزند احمد ! آيا راهي به سوي تو هست تا به ديدارت آييم .
اگر بگويند براي يافتن تو بايد بيابانها را در نورديم ، در مي نورديم .
اگر بگويند براي ديدار تو بايد سر به كوه و صحرا گذاريم ، مي گذاريم .
اي يوسف زهرا !
خاندان يعقوب پريشان و گرفتار بودند ،
ما و خاندانمان نيز گرفتاريم ،
روي پريشان ما را بنگر . چهره زردمان را ببين .
به ما ترحم كن كه بيچاره ايم و مضطر
اي عزيزِ مصرِ وجود !
سراسر جهان را تيره روزي فرا گرفته است .
نيازمنديم ! محتاجيم و در عين حال گناهكار
از ما بگذر و پيمانه جانمان را از محبت پر كن .
يابن الحسن !
برادران يوسف وقتي به نزد او آمدند كالايي – هر چند اندك – آورده بودند ،
سفارش نامه اي هم از يعقوب داشتند .
اما ...
اي آقا ! اي كريم ! اي سرور !
ما درماندگان ، دستمان خالي و رويمان سياه است .
آن كالاي اندك را هم نداريم .
اما... نه ،
كالايي هر چند ناقابل و كم بها آورده ايم .
دل شكسته داريم
و مقدورمان هم سري است كه در پايت افكنيم .
نااميديم و به اميد آمده ايم .
افسرده ايم و چشم به لطف و احسان تو دوخته ايم .
سفارش نامه اي هم داريم .
پهلوي شكسته مادر مظلومه ات زهرا را به شفاعت آورده ايم .
يا صاحب الزمان !
به يقين ، تو از يوسف مهربانتري .
تو از يوسف بخشنده تري .
به فريادمان برس ، درمانده ايم .
اي يوسف گم گشته ! و اي گم گشته ي يعقوب !
يعقوب وار ، چه شبها و روزها كه در فراق تو آرام و قرار نداريم .
در دوران پر درد هجران ، اشك مي ريزيم و مي گوييم :
تا به كي حيران و سرگردان تو باشيم .
تا به كي رخ ناديده ترا وصف كنيم .
با چه زباني و چه بياني از اوصاف تو بگوييم و چگونه با تو نجوا كنيم .
سخت است بر ما ، كه از دوري تو ، روز و شب اشك بريزيم .
سخت است بر ما ، كه مردم نادان تر واگذارند .
سخت است بر ما ، كه دوستان ، ياد ترا كوچك شمارند .
يا بقّيةالله !
خسته ايم و افسرده ،
نالانيم و پژمرده ،
گريه امانمان را بريده است .
غم دوري ، ديوانه مان كرده است .
اما نمي دانيم چه شيريني و حلاوتي در اين درد و دوري است كه مي گوييم :
كجاست آن كه از غم هجران تو ناشكيبايي كند .
تا من نيز در بي قراري ، ياريش دهم
كجاست آن چشم گرياني كه از دوري تو اشك بريزد ؟
تا من او را در گريه ياري دهم
مولاي من ! ديدگانمان از فراق تو بي فروغ گشته اند .
و مي دانيم پيراهن يوسف ، يادگار ابراهيم ، نزد توست .
و اي كاش نسيمي از كوي تو ،
بوي آن پيراهن را به مشام جان ما برساند .
و اي كاش پيكي ، پيراهن ترا به ارمغان بياورد
تا نور ديدگانمان گردد .
اي كاش پيش از مردن ، يك بار ترا به يك نگاه ببينيم .
درازي دوران غيبت ، فروغ از چشمانمان برده است
كي مي شود شب و روز ترا ببينيم و چشمانمان به ديدار تو روشن گردد ؟
شكست و سرافكندگي ، خوار و بي مقدارمان كرده است .
كي مي شود ترا ببينيم كه پرچم پيروزي را برافراشته اي ؟
و ببينيم طعم تلخ شكست و سرافكندگي را به دشمن چشانده اي .
كي مي شود كه ببينيم ياغيان و منكران حق را نابود كرده اي ؟
و ببينيم پشت سركشان را شكسته اي .
كي مي شود كه ببينيم ريشه ستمگران را بركنده اي ؟
و اگر آن روز فرا رسد ...
و ما شاهد آن باشيم ،
شكرگزار و سپاسگو نجوا مي كنيم :
الحمدلله رب العالمين .
از وقتي موبايل اختراع شد دامنه ارتباطات مردم گسترده تر شد. آدم هاي مهم به كمك اين اختراع هميشه در دسترس بودند اما همين موبايل از وقتي وارد كشور ما شد دردسرهاي زيادي را ايجاد كرد.
يكي از اين دردسرها تنبل شدن خبرنگاران بود كه عادت كردند در تحريريه روزنامه بنشينند و مرتب با تلفن همراه بازيكنان تماس بگيرند و از حضور در تمرينات تيم ها و ارتباط مستقيم با مربيان و مديران و بازيكنان غافل شوند!
البته اين پايان ماجراي موبايل نيست! چون اين اختراع جهاني باعث شد به جاي اينكه برخي بازيكنان معروف در دسترس باشند با استفاده از كلك هاي گوناگون يا خودشان را از دسترس خارج كنند يا به هر طريق ممكن از تماس خبرنگاران و كنجكاوي هاي آنها در بروند!
خلاصه تلفن همراه در سالهاي گذشته موج تازه اي را در فوتبال ما ايجاد كرده و حالا جدا از شماره هاي (رند)كه بسياري از بازيكنان به دنبالش هستند، مدل گوشي ها هم اهميت خاصي پيدا كرده است.
من سعي كردم به دنبال مدل گوشي بازيكنان و چندتا از مربيان و سرپرستان معروف باشم تا ببينم آنها در بازار رقابت عوض كردن و به روز بودن گوشي هاي موبايل چقدر مهارت دارند.
حاصل تلاش من يك نكته بسيار مهم بود، اينكه به رغم جديد بودن مدل گوشي بعضي از بازيكنان هنوز گوشي نوكيا6600 طرفداران زيادي دارد، درحالي كه اين مدل به خاطر قديمي و زياد بودنش در بازار موبايل خوش نام نيست و از آن به نام <<جوات مخفي>> نام مي برند!
نكته جالب تر،گوشي موبايل علي پروين است كه جزو گوشي هاي از رده خارج و سنتي محسوب مي شود. علي آقا ترجيح داده با وجود موبايل هاي از همه رنگ و مجهزي كه در بازار ديده مي شود از مدل نوكيا5110 ملقب به گوشكوب! استفاده كند.
به هر حال آنچه مشاهده مي شود، علاقه فوتباليست ها به گوشي هاي نوكياست. نوكيا بازار خوبي در ميان فوتبالي ها دارد اما نمي دانيم چرا با وجود امكانات بسيار و آنتن دهي خوب اين گوشي، موبايل هاي دوستان حرفه اي ما يا در دسترس نيست يا از شبكه خارج است؟! بچه ها مي گويند دستگاه <<دستگاه تلفن مورد نظر خاموش است>> خيلي تكراري شده لطفا" دنبال كلك هاي جديدتري باشيد!
حالا اين شما و اين هم مدل گوشي فوتباليست هايي كه به آنها علاقه داريد.
من خودم یه گوشی نوکیا 6630 دارم و واقعا گوشی جالب و خوبیه من تو این مدت که دارمش هیچ اشکالی از این گوشی یا کمبودی نسبت به گوشی های دیگه حس نکردم. ولی اینو هیچ وقت یادتون نره : برای خرید گوشی اندازه نیازتون پول بزارید . نه کمتر نه بیشتر
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دل هوس سبزه و صحرا ندارد
میل به گلگشت و تماشا ندارد
دل سر همراهی با ما ندارد
خون شود این دل که مدارا ندارد
دلی دیوانه داریم
زخود بیگانه داریم
زکس پروا جانم پروا خدا پروا نداریم
چه ها که از گردش آسمان ندیدیم
صاحبدلی همره کاروان ندیدیم
در این زمانه از مهر و وفا نشان ندیدیم
به پای گل بجز زحمت باغبان ندیدیم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آهنگ را گوش کنید
چرا سال 12 ماه دارد و چرا جشن نوروز 12 روز است ؟ چرا روز سيزدهم مردم به کوه و در و دشت پناه مي برند و آن همه شادماني مي کنند؟
انسان ِ باستاني گمان مي برد که عمر جهان دوازده هزار سال است و در پايان اين زمان، عمر جهان به پايان خواهد آمد و جهان ِ هستي نابود خواهد شد.
بهرام فره وشي استاد فقيد دانشگاه تهران که در باره ايران باستان مطالعات ارزشمندي دارد، نوشته است که « در اساطير ايراني عمر جهان 12 هزار سال است و عدد 12 از بروج دوازده گانه گرفته شده و پس از اين 12 هزار سال دوره جهان بسته مي شود و انسان هايي که در جهان هستي، وظيفه آنها جنگ در برابر اهريمن است، بر اهريمن پيروزي نهايي مي يابند و با ظهور سوشيانت ( سوشيانت نقش امام زمان را در دين زرتشتي دارد ) آخرين نيروي اهريمن از ميان مي رود و جنگ اورمزد بر ضد اهريمن با پيروزي پايان مي يابد ».
مهرداد بهار، متخصص فقيد اساطير و آئين هاي ايران باستان نيز ضمن نقل افسانه اي به همين مضمون يادآور مي شود که «توجيه اساطيري سال دوازده ماهه براساس عمر دوازده هزار ساله هستي، بهترين توجيهي به نظر مي رسيد که در چارچوب اعتقادات کهن مي گنجيد».
به نوشته او جشن هاي دوازده روزه آغاز سال نيز با اين سال دوازده ماهه و دوره دوازده هزار ساله عمر جهان مربوط است. انسان آنچه را در اين دوازده روز پيش مي آمد، سرنوشت سال خود مي انگاشت. « از پيش از نوروز انواع دانه ها را مي کاشتند و هر دانه اي که در طي اين دوازده روز بهتر رشد مي کرد، آن دانه را براي کاشت آن سال به کار مي بردند و گمان داشتند اگر روزهاي نوروزي به اندوه بگذرد، همه سال به اندوه خواهد گذشت».
به اين ترتيب همانگونه که پس از دوازده هزار سال، جهان به پايان مي آمد و آشفتگي نخستين باز مي گشت، دوازده روز جشن نوروز نيز، يک روز آشفتگي در پي داشت و آن روز، روز سيزده نوروز بود.
بهار مي گويد « نحسي سيزدهم عيد، نشان فرو ريختن واپسين جهان و نظام آن بود ».
اما بسياري از محققان اساساً به نحسي سيزده عقيده ندارند و مي گويند که چنين چيزي در ايران باستان وجود نداشته و عدد 13 مانند همه روزهاي ديگر ميمون و مبارک بوده و روز سيزدهم هر ماه « تير» نام داشته و در 13 تير ماه که نام ماه و روز برابر مي شده، جشن «تيرگان» برپا مي شده است که جشني بزرگ مانند مهرگان بوده است.
دنباله اين جشن هنوز در پاره اي مناطق ايران از جمله مازندران وجود دارد و به « تير ماه سيزده شو » ( شب سيزدهم تيرماه ) شهرت دارد.
سيزدهم فروردين که براساس نام گذاري روزها در ايران قديم به روز « تير» موسوم بود، به ايزد باران تعلق داشت. در آئين مزد يسنا و در باور مردم پيش از زرتشت، اين ايزد همواره با ديو خشکسالي در مبارزه است. اگر پيروز شود باران مي بارد و چشمه ها مي جوشد و رودها جاري مي شود، وگرنه، خشکسالي حاکم خواهد شد.
بنا به نوشته کورش نيکنام در «آئين ها و مراسم سنتي زرتشتيان»، در ايران باستان پس از برگزاري مراسم نوروزي و هنگامي که سبزه از زمين مي روييد و گندم و حبوبات سبز مي شد، در روز سيزدهم که به ايزد باران تعلق داشت، مردم به دشت و صحرا و کنار جويبارها مي رفتند و به شادي و پايکوبي مي پرداختند و آرزوي بارش باران مي کردند.
بعضي از محققان از جمله دکتر محمود روح الاميني شباهتي بين سيزده به در و عيد پاک مي بينند و علاوه بر همزماني، مانندگي دو مراسم را دليل هم ريشه بودن اين دو آئين مي دانند.
در هر حال، روز سيزدهم نوروز، چه نماد پايان عمر 12 هزار ساله جهان باشد و چه نباشد، امروزه بيشتر نشان پايان جشن هاي 12 روزه نوروزي است تا کار و زندگي به روال معمول از سر گرفته شود و يک سال ديگر در تلاش معاش و بهبود زندگي بگذرد و اين دوره همچنان با چرخ روزگار تکرار گردد. تکراري که مانند همه تکرارهاي طبيعي و کيهاني چون طلوع و غروب خورشيد، باشکوه و نامکرر جلوه مي کند.
|
سنگين ترين حشره سوسك هاي موسوم به جالوت بومي مناطق استوايي با وزني بين ۷۰ تا ۱۰۰ گرم ، سنگين ترين حشره در جهان محسوب مي شوند . طول نر اين حشره تا ۱۱ سانتيمتر مي رسد. قديمي ترين بدن سالم مانده در سپتامبر ۱۹۹۱ در يكي از يخچال هاي طبيعي در مرز مشترك اتريش - ايتاليا بدن حفظ شده و سالم مانده انساني كشف شد كه دانشمندان قدمت آن را به ۳۵۰۰ سال قبل از ميلاد برآورد مي كنند. مرغوب ترين پارچه پارچه اي موسوم به ويكيونا كه توسط كارخانه ژاپني در شهر اوزاكا بافته و تهيه مي شود متري يك ميليون ين ژاپن ( ۴۴۵۰ پوند انگليس ) از ژانويه ۱۹۸۸ به فروش مي رسد. مهلك ترين زهر مهلك ترين زهر ساخته بشر ، TCDD است كه در سال 1872 كشف شد. اين سم كشنده ، 150000 برابر موثرتر از سيانور است. دير گداز ترين ماده ديرگدازترين ماده ، تركيب كارييدنانتالم است كه نقطه ذوب آن 3.990 درجه سانتيگراد است. بزرگترين شكوفه گل زنبق رنگارنگ كه به صورت انگلي زندگي مي كند و بوي بسيار زننده اي نيز دارد ، در بين گل ها داراي بزرگترين شكوفه است. اندازه اين شكوفه ها 91 سانتيمتر و ضخامت آنها 1.9 سانتيمتر و وزنشان 7 كيلوگرم است. بزرگترين كيسه دار در ميان كيسه داران ، كانگوروي قرمز بومي جنوب و شرق استراليا ، بزرگترين آنهاست. نر بالغ اين جانور 213 سانتيمتر قد و 79 كيلوگرم وزن دارد. چنانچه اين جانور را از نوك بيني تا انتهاي دم اندازه بگيري ، طولي برابر 290 سانتيمتر دارد. عريض ترين پل پل 502.2 متري سيدني ( هاربربريچ ) در استراليا كه عرض آن 48 متر است عريض ترين پل در جهان به شمار مي آيد. اين پل كه در 19 مارس 1932 افتتاح شد داراي 8 خط اتومبيل رو و يك خط ويژه موتور سيكلت و دوچرخه و يك خط عابر پياده است. بلندترين مجتمع آپارتماني مجتمع آپارتماني ( ليك پوئينت تاورز ) در شيكاگو كه 70 طبقه و 197 متر ارتفاع دارد ، بلندترين مجتمع آپارتماني در جهان محسوب مي شود. سريع ترين ضربه زني ركورد ضربه زدن به توپ پينگ پونگ در مدت زمان 60 ثانيه 173 ضربه است. دو بازيكن انگليسي در سال 1993 با تبادل توپ بين يكديگر در دو طرف ميز بازي به اين ركورد دست يافتند. |
به سوي تو هزار آفتاب سجده ميكنند
هزار ماه
و از بركت نگاه تو
چراغهاي كوچه روشناند
تو نبض شاپرك
و قلب عشق
و نظم جادهها
و استقامت تمام آشيانة پرندگان
كه در مسير باد لانه كردهاند
و هر كبوتري براي آب
نيازمند چشمهاي توست
تو قلب همدمي
و لحظههاي بغض عاشقان خستهاي ...
كه نامهاي برايشان نميرسد
و نامشان ميان ازدحام واژهها گم است
و مردمي كه در ميان كومهها
و لاي چرخدندههاي اين شب سياه زيست ميكنند
بيا بيا
كه سوي تو
هزار آفتاب سجده ميكنند
هزار ماه ...
شاعر : احمد عزیزی
علی محمد مودب
مرتضي اميري اسفندقه

حيف فردا که تموم کوچه ها و باغا و سبزن
يه عالم پرنده اينجا از غم و غصه بلرزن
چقدر خوبه دوباره روزای آخر اسفند
روی هر لبی بشونيم دو سه تا غنچه لبخند
دوباره بهار مياد و باز همون حرف هميشه
اگه دلخوشی نباشه هيچ کجا بهار نميشه
روزای آخر اسفند همه جا صحبت عيد
خوش به حال اون دلی که پيش گلها رو سپيده
سرزمينمون اگر چه، پر آدمای تنهاست
اما خونه قشنگ بهترين دلای دنياست
خونه گلای نازی که دست هم و ميگيرن
خونه شکوفه هايي که برای هم ميميرن
اينجا آدما اگر چه فکر لحظه های تازن
دلشون ميخواد برای همه تازگی بسازن
اینم آهنگش. گوش کنید
دويديم و دويديم
هيچ جا رامون ندادن
گفتن که توی جاده
دونده ها زیادن
دويديم و دويديم
فايده نداشت دويدن
به همه چی رسيديم
به جز خود رسيدن
دويديم و دويديم
اسپند و دود نکردن
گفتن فقط زير لب
کاش برنو بر نگردن
چه روزای قشنگی
عشق و نفس کشيديم
روی گلای قالی
با خنده دست کشيديم
روزهای روشن عشق
شب و ستاره کاشتيم
به جز تقدس نور
چيزی رو دوست نداشتيم
پاييزه عاشقيمون
غرق ترانه ها بود
هوای پاک و شرجيش
دور از بهانه ها بود
تو گرگ و ميش ترديد
گلايه رو نديدی
به خاطر رسيدن
دويديم و دويديم
دويديم و دويديم
سيبا رسيده بودن
سه فصل آزگار بود
همه دويده بودن
دويديم و دويديم
تا رسيديم به ديوار
اون ور ديوارم باز
خورديم به خط تکرار
دويديم و دويديم
قصه زندگی بود
که واسه اون دويدن
فقط ديوونگی بود
از کوچه های غربت
محو چشای گود شد
دست من و نگاهت
واسه سپيده پر شد
هر روز غروب که ميشد
وقت قرارمون بود
روزی که گل ميدادیم
فصل بهارمون بود
ثانيه ها گذشتن
ترانه ها چکيدن
اهالی روزگار
ديگه مارو نديدن
يه پرده حرير و
رو بختمون کشيديم
طبق يه سنت زرد
دويديم و دويديم
نرید . نرید آهنگش هم اینجاست

نوروز، قبل از اسلام تا كنون
نوروز يا روزِ نو، در همه تقاويم، در همه دورهها و در ميان همه فرهنگها، با اسامى گوناگون مطرح بوده و هست. گردش زمين به دور خورشيد و پديد آمدن روز و شب و فصول سال و نيز حركت ماه بر گرد زمين، بشر را به محاسبه واداشته و به طور طبيعى تقويم را پديد آورده است.
آغاز هر سال، شروع جديدى است كه خود به نوعى انسان را با احساسى تازه و تولّدى نو به حركت در مىآورد. اين آغاز همراه با شادى و سرور بوده و در هر فرهنگى آيينهاى ويژهاى براى نشان دادن خوش حالى و شادى تعبيه شده است. در ميان ايرانيان، اين روزِ نو، روزى بود كه شاه جديد ساسانى به تخت مىنشست. خواهيم ديد كه آخرين نوروز ايرانى، كه طى آن آيينهاى ويژهاى را اجرا مىكردند، (فهرستى از آنها را ابوريحان در آثارالباقيه، ترجمه اكبر داناسرشت، تهران، اميركبير، 1363 از منابع زردتشتى آورده است. بنگريد: صص 333 - 325) روزى در اواخر خردادماه بود كه يزدگرد سوم بر تخت نشست و از آن پس، اين نوروز، هر سال، با توجه به عدم محاسبه كبيسه و اهمال آن، در هر چهار سال يك روز به عقب مىافتاد. پس از آمدن اسلام، سنت نوروز، پابرجا ماند و اين بدان دليل بود كه مردم ايران، به سرعت اسلام را نپذيرفته و تا يكى دو سه قرن، بسيارى از آنان بر آيين كهن خود بودند. حتى اگر اسلام را پذيرفتند، نتوانستند به آسانى آن آداب را ترك كنند.
اين نکته دانسته است كه اسلام دو عيد را با عنوان عيد فطر و اضحى با آيينهاى ويژه مطرح كرد، هر چند آنها آغاز سال نبود اما به هر روى عيد طبيعى مسلمانان به شمار مىآمد. در برابر، نه از سوى اهل سنّت و نه امامان شيعه، موضعگيرى روشن و شناخته شده مفصلى نسبت به نوروز مطرح نشد. آنچه در اين باره گفته شده پس از اين اشاره خواهيم كرد.
بحث از نوروز، در فرهنگ شيعه، از قرن پنجم به بعد مطرح شد و تا آنجا كه به منابع برجاى مانده مربوط مىشود، نخستين بار در مختصر مصباح شيخ طوسى از آن ياد شد. پس از آن در منابع ديگر هم وارد گرديد. در اين مقاله سير ورود آن را در منابع شيعه و موضعگيرى فقهاى شيعه در باره آن را توضيح خواهيم داد. نكته جالب توجه آنكه در دوره صفوى، آثار فراوانى در زمينه عيد نوروز نوشته شد. شيخ آقابزرگ تهراني ذيل مدخل نوروزيه، از بيش از پانزده رساله كه در دوره صفوى تأليف شده ياد كرده است. دراين مقال برآنيم تا بر چند رساله نوروزيه كه در اين دوره تأليف شده شرحى به دست دهيم.
مبناى محاسبه روز نوروز
نوروز نخستين روز فروردين ماه شمسى به حساب مىآيد. محاسبه سال شمسى تا پيش از پيدايش تاريخ جلالى در سال 467يا 471 بدين ترتيب بود كه سال را دوازده ماه سى روزه تقسيم مىكردند كه جمعا 360روز مىشد. پنج روز باقى مانده را در پايان آبان ماه يا اسفندماه بر آن مىافزودند كه جمعا 365روز مىشد. با اين حال پنج ساعت و 48دقيقه و 45/51ثانيه باقى مىماند. اين زمان، در هر چهار سال يك روز مىشد و از آنجا كه در محاسبه نمىآمد، روز اول فروردين در فصول سال تغيير مىكرد. بنابر اين ماههاى شمسى نيز در آن زمان، مانند ماههاى قمرى در فصول سال متغير بود. معناى اين سخن آن است كه نوروز در ابتداى فروردين واقعى، يعنى نقطه آغاز اعتدال ربيعى قرار نداشت.
زمانى كه يزدگرد سوم، آخرين شاه ساسانى، در سال 632ميلادى به تخت نشست، روز نخست سال، يعنى اول فروردين در آن تاريخ، مطابق بود با شانزدهم حزيران (ژوئن) مطابق با 27خرداد. پس از آن با محاسبه بالا، روز نوروز يا اول فروردين، هر چهار سال، يك روز به عقب مىآمد.
در سال467 ق روز نوروز مطابق دوازدهم حوت يا اسفند بود. در اين سال، ملكشاه سلجوقى، دستور داد تا منجمان، محاسبه دقيقى از سال شمسى انجام داده و روز اول فروردين را معين كنند. بر اساس محاسبه خواجه عبدالرحمان خازنى، منجم مرو، عوض آن كه بر اساس محاسبه قبلى، روز واقعى دوازدهم اسفند را اول فروردين دانسته شود، اول فروردين را هيجده روز جلوتر برده و در ابتداى اعتدال ربيعى، يعنى فروردين واقعى قرار گرفت. در محاسبه جديد، هر سال را در چهار نوبت، 365روز محاسبه كرده (دوازده سى روز به ضميمه پنج روز كه در آخر ماه آبان يا اسفند افزوده مىشد) و سال پنجم را 366 روز محاسبه كردند. البته پس از هر هشت دوره چهارساله، سال پنجم را 366 قرار مىدادند. در اين محاسبه آن پنج ساعت و اندى نيز در محاسبه مىآمد. بدين ترتيب، روز نوروز، به عنوان نخستين روز فروردين ماه، از آن سال ثابت ماند.
بنابر اين، نخستين سالى كه روز اول فروردين آن دقيقا مطابق آغاز زمان اعتدال ربيعى بود، سال 467 يا 471 بوده است. (مجموع آنچه گذشت، از مقالات تقى زاده: گاه شمارى در ايران ، ج 10صص 6- 3 به كوشش ايرج افشار، تهران، 1357 مقاله همو تحت عنوان نوروز در مجله يادگار سال چهارم، ش 7 و مدخل نوروز در لغتنامه دهخدا گرفته شده است. در باره اختلاف در اينكه نوروز سلطانى در سال 467 بوده است يا 471 بنگريد: مقالات، ج 10 ص 168 پاورقى. توضيحات محيط طباطبائى در باره سير تقويم در ايران نيز قابل توجه است. وى مشكل سال 467 يا 471 و مسأله افزودن پنج روزه زائده را به آخر آبان و اسفند را نيز حل كرده است. بنگريد: تاريخ تحولات تقويمى در ايران از نظر نجومى، ميراث جاويدان، شماره _15 - 14صص 108 – 101)
دانسته است كه سال قمرى، به عنوان سالشمار پذيرفته شده در آيينهاى دينى در دين مبين اسلام پذيرفته شده و در ميان مردم و كتابهاى تاريخى مرسوم بوده است. در كنار آن سال شمسى، به دليل ثبات آن در تعيين فصول، هميشه به عنوان سال مورد استفاده در امر كشاورزى و خراج و جز آن، اهميت خود را حفظ كرده و در تقاويم محاسبه و ياد مىشده است. تطبيق اين دو روز شمار با يكديگر در فرهنگهاى مختلف هميشه مورد بحث واقع شده و راه حلهاى مختلفى براى آن عرضه شده است. سيرى از اين تطبيقها در ميان تاريخ قمرى و شمسى را تقىزاده مورد بحث قرار گرفته است. (مقالات تقى زاده ج 10 گاه شمارى در ايران قديم«، فصل پنجم، ص 153به بعد.)
در سال 1304شمسى (1343قمرى مطابق 1925ميلادى) در ايران، تقويم شمسى، به عنوان تقويم رسمى پذيرفته شد. محاسبه پيشين كه دقيق بود مراعات شد و تنها عوض افزودن پنج روز به سال، شش ماه نخست سال را سى و يك روز، و پنج ماه دوم را سى روز و اسفند را بيست و نه روز قرار دادند كه هر چهار سال، سى روز محاسبه مىشود. سالى كه اسفند آن سى روز بود، آن را سال كبيسه ناميدند. (متن تصويبنامه مجلس شوراى ملى را كه در شب 11فروردين ماه 1304شمسى انجام شده و اسناد ديگر در اين باره را ببينيد در: پيدايش و سير تحول تقويم هجرى شمسى، محمدرضا صياد، مجله ميراث جاويدان، ش 15- 14صص 118 – 19) در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران نيز مبناى محاسبه سال شمسى بوده و سال قمرى نيز در كنار آن به عنوان تقويم دينى مورد تأكيد قرار گرفت.
اين بود اجمالى از نوروز در تقويم شمسى. مهمترين نكته آن، اين است كه نوروز تا سال 467 در سال متغير بوده و پس از آن در آغاز اعتدال ربيعى قرار گرفته و از آن پس تغييرى نيافته است.
نوروز در منابع كهن شيعى
در آغاز بايد اشاره كنيم كه مقصود از منابع كهن منابعى است كه تا زمان شيخ طوسى تأليف شده است. آنچه كه در باره نوروز در اين منابع آمده، به شرح زير است:
نخست آنكه نجاشى ذيل شرح حال ابوالحسن نصر بن عامر بن وهب سنجارى نوشته است كه وى از ثقات اصحاب است و كتابهايى داشته از جمله كتاب ما رُوِى فى يوم النيروز. (رجال النجاشى، ص 428) روشن نيست حجم رواياتى كه وى در اين كتاب جمع آورى كرده چه اندازه بوده است. گفتنى است كه صاحب بن عباد كه بايد او را با احتياط شيعه معتزلى دانست، كتابى با عنوان كتاب الاعياد و فضائل النيروز داشته است. (الفهرست، ابن النديم، ص 190)
در منابع كهن، چند روايت نيز در باره نوروز آمده، كه به اين ترتيب است:
- نخست روايتى از ابراهيم كرخى كه ضمن آن از امام صادق (ع) سؤال شده كه شخصى مزرعه بزرگى دارد. در روز مهرگان يا نوروز، هدايايى (از طرف كسانى كه بر روى آن كار مىكنند) به او داده مىشود. آيا بپذيرد؟ حضرت فرمود: آنها كه هديه مىدهند مسلمانند؟ ابراهيم مىگويد: آرى. حضرت فرمود: هديه آنها را بپذيرد. (الكافى، ج 5 ص 141كتاب من لايحضره الفقيه، ج 3 300 التهذيب، ج 6 ص 378)
- روايت ديگر چنين است كه در روز نوروز به اميرالمؤمنين (ع) گفته شد: اليوم نيروز. حضرت فرمودند: اصنعوا كل يوم نيروزا هر روز را نوروز كنيد. (كتاب من لايحضره الفقيه، ج 3 ص 300) و نقل ديگر همان روايت آن كه حضرت فرمود: نيروزنا كل يوم. (همان منبع) اين همان روايتى است كه در آن گفته شده در روز نوروز به آن حضرت، فالوذج هديه كردند و حضرت اين پاسخ را دادند. در حاشيه نسخهاى از فهرست ابننديم آمده كه ثابت بن نعمان بن مرزبان، پدر ابوحنيفه، يا جد او همان كسى بود كه فالوذج به امام على عليه السلام هديه كرد و حضرت فرمود: نوروزنا كل يوم يا مهرجونا كل يوم. (الفهرست ابن النديم، ص 256) الانساب، ج 3 ص 37) تعبيرى كه صاحب دعائم آورده قدرى متفاوت است. در آنجا آمده: وقتى فالوذج به امام اهدا شد، حضرت دليلش را پرسيد؛ گفتند: امروز نوروز است. حضرت فرمود: فنيروزا ان قدرتم كل يوم. يعنى تهادوا و تواصلوا فى الله. (دعائم الاسلام، ج2ص 326) اين روايت را بخارى نيز در التاريخ الكبير ج 4 ص 201آورده است.
به جز آنچه از کتاب من لايحضره الفقيه نقل شد، در آثار صدوق، اشارهاى به نوروز نشده است. تنها در عيون اخبارالرضا ضمن اشاره به داستان زيدالنار آمده است كه جعفر بن يحيى برمكى بعد از كشتن ابن افطس علوى، سر وى را همراه هداياى نوروز نزد هارون فرستاد. (عيون اخبار الرضا ، ص 550) صدوق هيچ اشاره ديگرى به نوروز نكرده است. گفتنى است كه در آثار شيخ مفيد نيز، كلمه نوروز يا نيروز يافت نشد.
- اشاره شد كه در تهذيب شيخ طوسى، به بحث هديه در روز نوروز و مهرجان (عيد مهرگان، روز شانزدههم مهرماه برگزار مىشده است. بنگريد: آثار الباقيه، ص 337) اشاره شده بود. جداى از آن شيخ طوسى در مصباح المتهجد، براى نخستين بار بحث از روز نوروز، به عنوان روزى متبرك كه روزه استحبابى و نماز دارد، كرده است. آنچه در مصباح (بنا به نقل از بحار آمده) چنين است:
روى المعلى بن خنيس عن مولانا الصادق عليه السلام فى يوم النيروز قال: اذا كان يوم النيروز فاغتسل و ألبس أنظف ثيابك و تطيب بأطيب طيبك و تكون ذلك اليوم صائما فاذا صليت النوافل و الظهر و العصر، فصل اربع ركعات، تقرأ فى اول ركعة فاتحة الكتاب و عشر مرات انا انزلناه و... (مصباح المتهجد، ص591 بحار الانوار، ج 59 ص 101 وسائل الشيعة، ج7 ص 346) گفتنى است كه شيخ طوسي روز روز نوروز را نه در مصباح و نه در مختصر مصباح معين نكرده است.
ابن ادريس در کتاب السرائر ص 598 مىنويسد: شيخ ما ابوجعفر در مختصر مصباح از چهار ركعت نماز مستحب در نوروز فرس سخن گفته اما روز آن را معين نكرده، چنانكه ماه آن را از ماههاى رومى يا عربى مشخص نكرده است. آنچه برخى از اهل حساب و علماى هيئت و اهل فن در كتابش گفته، اين است كه روز نوروز دهم ماه ايّار (دهم ماه مه مطابق دوم ارديبهشت) كه سى و يك روز است مىباشد. زمانى كه نوروز از آن گذشت، روز نوروز فرا مى رسد. گفته شده نيروز و نوروز دو لغت است. اما نيروز معتضد كه به آن نوروز معتضدى مىگويند، روز يازدهم حزيران (يازدهم ژوئن مطابق سوم خرداد) است. مردمان سواد و زارعين، در باره امر خراج به وى شكايت كردند و اين كه قبل از رسيدن محصول، خراج گرفته مىشود و همين سبب بدهكارى آنهاست كه خود عامل اجحاف به رعاياست. او مصمم شد كه پيش از يازدهم حزيران، خراج از كسى مطالبه نكنند. شعرى نيز در باره اين عمل او سروده شد... همه اين مطلب را صولى در كتاب الاوراق آورده است. (السرائر، ج1 ص 315)
در دو كتاب دعا كه به فارسى در قرن ششم تأليف شده ياد از حديث معلى بن خُنَيس در اعمال روز نوروز كه مهمترين آنها، گرفتن روز، پوشيدن لباس نيكو و نماز مخصوص است، شده است. اين دو مورد از دو متن فارسى شيعى قرن ششم قابل توجه است جز آن كه به احتمال قريب به يقين برگرفته از شيخ طوسى است.
- در كتاب ذخيرة الاخره كه مشتمل بر ادعيه بوده و در نيمه نخست قرن ششم تأليف شده، فصلى تحت عنوان عمل روز نوروز فارسيان آمده است. در شرح آن حديث معلى بن خنيس به اين ترتيب نقل شده است:
روايت كند معلّى بن خُنَيس از صادق عليه السلام كه گفت: چون روز نوروز بُوَد، روزه دار و غُسْل كن و جامه پاكترين درپوش و بوى خوش بكار دار و چون نماز پشين و ديگر و سنّتهاى آن بگذارده باشى، چهار ركعت نماز كن به دو سلام و بخوان در ركعت اوّل الحمد و ده بار إنّا أنزلناه فى ليلة القدر و در ركعت دويم الحمد و ده بار وده بار قل يا أيها الكافرون و در ركعت سيم الحمد و ده بار قل هو اللّه أحد و در چهارم ركعت الحمد و ده بار معوذتين. و چون از نماز فارغ گردى تسبيح زهرا عليها السلام بگوى. چون چنين بكنى خداى تعالى شصت ساله گناه تو بيامرزد. و دعا اين است:... (ذخيرة الاخره، ص152)
- در كتاب نزهة الزاهد نيز كه در نيمه دوم قرن ششم يا نيمه نخست قرن هفتم نوشته شده آمده است: نوروز فُرس: امام جعفر صادق عليه السلام گفت: چون روز نوروز در آيد غسل كن وجامه پاكترين در پوش وبوى خوش بكار دار وروزه فراگير وپس از نماز پيشين وديگر، چهار ركعت نماز كن به دو سلام. پس از الحمد در اول ركعت، ده بار إنّا أنزلناه بخوان ودر دوم ده بار قل ياأيها الكافرون ودر سوم ده بار قل هو الله أحد ودر چهارم ده بار هر دو قل أعُوذُ. وچون فارغ شوى سجده شكر كن واين دعا بخوان تا تو را گناه شصت ساله بيامرزد. ودعا اين است: اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ الاَْْوْصِياءِ الْمَرْضِيّينَ وَصَلِّ عَلى جَميعِ أَنْبِياءِكَ وَ رُسُلِكَ بِأَفْضَلِ صَلَواتِكَ وَ بارِكْ عَلَيْهِمْ بِأَفْضَلِ بَرَكاتِكَ ... (نزهة الزاهد، 285)
- قطب الدين راوندى (م 573) حديثى در باره نوروز، در كتاب لب اللباب خود آورده است: عن رسول الله صلى الله عليه و اله: ابدلكم بيومين يومين، بيوم النيروز و المهرجان، الفطر و الاضحى. دو روز را براى شما جانشين دو روز كردم. عيد فطر و قربان را بجاى عيد نوروز و مهرگان قرار دادم. (مستدرك الوسائل ، ج 6 ص 152از لب اللباب.)
مناسب است در اينجا بيفزايم كه مراسم نوروز در شهرهاى شيعه نيز برپا بوده است. حداقل دو قصيده از سيدضياءالدين ابوالرضا فضل الله راوندى از قرن ششم در دست داريم كه عيد نوروز را به برخى از بزرگان آن ناحيه تبريك گفته است. در يكى از اين اشعار آمده: (ديوان السيد ضياءالدين ابوالرضا فضل الله راوندى، تصحيح محدث ارموى، تهران، 1374ق، ص 65 )
هذا الربيع و هذه أزهاره
وافى سواء ليله و نهاره
اشعار ديگري هم در ص 131 و 196 آمده است.
- ابن شهر آشوب (م 588) در مناقب خبرى در برخورد منصور با امام كاظم عليه السلام آورده است. وى مىنويسد: منصور از امام خواست تا در عيد نوروز، بجاى او در مجلسى نشسته و هدايايى را كه آورده مىشد از طرف او بگيرد. امام در پاسخ چنين گفت:
اِنّى قَدْ فَتَّشْتُ الاَْخبارَ عَنْ جَدّى رَسُولِ الله صلي الله عليه و اله فَلَمْ اَجِدْ لِهذَا الْعيدِ خَبَرا؛ اِنَّهُ سُنَّةٌ لِلْفُرْسِ مَحاهَا الاِْسْلامُ وَمَعاذَ الله اَنْ نُحْيِىَ ما مَحاهُ الاِْسْلامُ. (مناقب ابن شهرآشوب، ج 2ص 379 مسند الامام كاظم ج 1 صص 51 – 52)
من اخبارى را كه از جدّم رسول خدا( ص) وارد شده بررسى كردم و خبرى در رابطه با اين عيد پيدا نكردم. اين عيد از سنن ايرانيان است كه اسلام بر آن خط بطلان كشيده است. به خدا پناه مىبرم از اينكه چيزى را كه اسلام آن را از ميان برده دوباره آن را زنده كنم.
صاحب جواهر با توجه به نقل شيخ، ابنفهد، شهيد اول و ديگر متأخرين، بر مسلم بودن استحباب روزه روز نوروز تأكيد كرده است. سپس نقل بالا را از امام كاظم عليه السلام آورده و گفته است كه اين نقل نمىتواند معارض ادله استحباب باشد، به علاوه كه محتمل است كه بر اساس تقيه صادر شده باشد؛ شايد هم مقصود نوروزى جز نوروزى باشد كه متفق عليه است. (جواهر الكلام، ج 5 ص 40) بايد توجه داشت كه مستند همه، روايت معلى بن خنيس است. به علاوه، اگر تقيهاى در كار بود، بايد امام همان ابتدا موافقت مىكرد نه مخالفت. نكته سوم وى نيز واضح البطلان است، زيرا به هر روى در آن روزگار، يك نوروز بيشتر وجود نداشته است.
**** * *** ****
اين بود آنچه در منابع شيعه تا قرن ششم در باره نوروز نقل شده است. در اين باره، مهم همان روايت معلى بن خنيس است و جز آن، چيزى در باره تأييد نوروز به چشم نمىخورد. منشأ آنچه در آثار بعدى در باره استحباب غسل روز نوروز و نماز و دعاى مربوطه آمده، همين نص است و بس. البته مطالب ديگرى نيز افزوده شده كه به منشأ آنها اشاره خواهيم كرد.
در اينجا بىمناسب نيست، اشارهاى به آنچه در منابع اهل سنت در باره روز نوروز آمده داشته باشيم. بطور كلى بايد گفت كه اين عيد، از پس از اسلام مورد توجه حكام اموى و عباسى بوده و بويژه در حوزه شرق، هداياى نوروز به طور مرتب از طرف حكام از كدخدايان دريافت مىشده است. افزون بر آن كار گرفتن خراج نيز بر اساس نوروز بوده و يكى دوبار در عهد متوكل (تاريخ الطبرى، ج 9ص 218حوادث سال 245) و معتضد عباسى، (همانجا، ج10ص39) نوروز تا تيرماه به تأخير افتاده تا مردم در پرداخت آن گرفتار مشكل نشوند، زيرا در اين وقت محصول به دست مىآمده است. در زمان مقتدر نيز اين مشكل به عنوان نوعى ظلم در حق رعايا مطرح بوده است. (همانجا، ج 11ص 203حوادث سال 301)
به گزارش يعقوبى، معاويه پس از رسيدن به خلافت، به عبدالرحمن بن ابىبكره نوشته است تا هداياى نوروز و مهرگان براى وى ارسال شود. (تاريخ اليعقوبى، ج 2ص 306) عمر بن عبدالعزيز، در رديف كارهاى اصلاحى خود اين امر را متوقف كرده (همانجا، ج 2ص 306) و نامهاى به يكى از حكام خويش نوشته تا از گرفتن هداياى نوروز و مهرگان خوددارى كند. (تاريخ الطبرى، ج 6ص 659 حوادث سال 101) بعد از وى، يزيد بن عبدالملك بار ديگر گرفتن هداياى نوروزى را باب كرده است. (تاريخ يعقوبى، ج 2ص 313) در زمان نصر بن سيار نيز گرفتن هدايا در خراسان مرسوم بوده، (تاريخ الطبرى، ج 7ص 277) چنانكه در سال 236 در فارس. (همانجا، ج 9ص 184حوادث سال 236) در باره نوروز و مهرگان در ادب عربى، مقالاتى در زبانهاى فرنگى نوشته شده است. (مقالات تقىزاده، ج10ص 155)
در تمام اين دوران، روز نوروز به عنوان يك روز معين براى مسلمانان شرق شناخته شده بوده و به دليل درگير بودن آن با امر خراج، موقعيت خود را حفظ كرده است. شاعرى در سال 220هجرى، روز نوروز را در رديف دو عيد فطر و اضحى قرار داده است:
فأبكوا على التمر أبكى الله أعينكم
فى كل اضحى و فى فطر و نيروز
شواهدى وجود دارد كه در اواخر قرن سوم، توده مردم در اين نواحى، در ايام نوروز به آتش بازى و ريختن آب مىپرداختهاند. حكومت نيز به احتمال تحت تأثير فقهاى اهل سنت، با آن مقابله مىكرده است.
در حوادث سال 282آمده است كه در اين سال، مردم از آنچه در نوروز عجم، از آتش بازى و ريختن آب و جز آن انجام مىدادند، منع شدند. (تاريخ الطبرى، ج 10ص 39)
در حوادث سال 284 آمده است كه روز چهار شنبه، سوم جمادى الثانيه، يازدهم حزيران (ماه ژوئن)، در چهارسوها و بازارهاى بغداد، اعلام شد كه كسى در شب نوروز حق روشن كردن آتش و ريختن آب را ندارد. روز پنجشنبه نيز همين اعلان، اعلام شد. اما در عصر روز جمعه، در خانه سعيد بن يكسين، رئيس شرطه بغداد، در بخش شرقى بغداد، اعلام شد كه خليفه، مرد م را در روشن كردن آتش و ريختن آب آزاد گذاشته است. پس از آن توده مردم، حتى بيش از حد به اين كار پرداختند به طورى كه بر روى اصحاب شرطه نيز در مجلس جسر (پل) آب ريختند. (همانجا، ج 10ص 53)
برگزارى مراسم نوروز نه تنها در شرق اسلامى، بلكه در غرب اسلامى نيز رواج يافته است. به نقل مقريزي در سال 363هجرى، المعزلدين الله، خليفه فاطمى مصر، دستور داد تا از روشن كردن آتش در شب نوروز و همچنين ريختن آب خوددارى كنند. در همانجا آمده است كه در سال361 آتش بازى گستردهاى در قاهره انجام شده و اين كار سه روز ادامه يافته است. معز فاطمى مردم را از روشن كردن آتش و ريختن آب منع كرده و كسانى را نيز گرفته و حبس كردند. (الخطط المقريزية، ج 1ص 268) همو آورده است كه در سال 517هجرى نيز در روز نوروز هداياى گرانبهايى از طرف امرا تقديم شده كه بسيار بسيار مفصل و گرانقيمت بوده است. (همانجا، صص 269 – 268) همو در سالهاى بعد از آن روز، كه از آن با عنوان نوروز قبطى ياد شده، از گستردگى بازى و كارهاى ضد اخلاق و گرفتن هديه توسط امير نوروز و جز آن سخن گفته است. (همانجا، ص 269)
در منابع فقهى اهل سنت هم، مخالفت با نوروز ديده مىشود. از جمله غزالى در كيمياى سعادت بر ضد نوروز سخن گفته است. (مقالات تقى زاده، ج 10ص 153) در منبع ديگرى، گفته شده است: روزه گرفتن روز شنبه، كراهت دارد چون تشبه به يهود است. نيز روزه گرفتن نوروز ومهرگان،چرا كه آن هم تشبه به مجوس است. (بدائع الصنايع، ج2ص 79) ابن قدامه نيز نوشته است: روزهگرفتننوروز و مهرگان كراهت دارد، زيرا اين ها، روزهايى است كه كفار آن رابزرگ مىشمرند. (المغنى، ج 3ص 99) گروه طالبان هم كه زماني بر افغانستان حکومت مي کردند در سال 1376ش اعلام كردند كه نوروز برخلاف اسلام و بدعت بوده و برگزارى آن حرام مىباشد.
نوروز در منابع شيعىِ قرن هفتم به بعد
همانگونه كه گذشت، منابع بعدى، با تكيه بر سخن شيخ، به بيان اعمال روز نوروز در كنار اعياد ديگر پرداختهاند. اما بحث مهم از اين زمان به بعد، بحث از تعيين روز نوروز است . كسانى از فقيهان براى تعيين روز نوروز كوششهايى كردهاند. از آن جمله شهيد اول (م 786) در كتاب ذكرى الشيعة است. وى در آنجا با اشاره به روايت معلى بن خنيس نوشته است كه مقصود از نوروز يا اول سال فارسيان يا وارد شدن خورشد در برج حمل (فروردين) و يا دهم ايار (دوم ارديبهشت) است. بدين ترتيب سه قول در اين باره نقل كرده كه تفصيل آن در سخن ابنفهد آمده است.
عبارت مفصل در تعيين روز نوروز از احمد بن محمد بن فهد حلى (م 841) است. وى با اشاره به سخن شيخ طوسى در مختصر مصباح المتهجد و چهار ركعت نماز مستحبى آن مىنويسد: يوم النيروز جليل القدر اما تعيين روز آن از سال مشكل است. اين در حالى است كه چون متعلق عبادت الهى شده شناخت آن مهم است و با اين حال، از علماى ما جز آنچه ابنادريس گفته متعرض بيان آن نشده است. سپس ابنفهد سخن ابنادريس و شهيد را آورده است.
آنگاه در باره سخن شهيد كه گفته روز نوروز يا اول سال فارسيان يا رفتن خورشيد به برج حمل است مىنويسد: قول نخست وى كه اول سال فارسيان باشد همان است كه در ميان فقهاى عجم مشهور است. آنها نوروز را زمان وارد شدن خورشيد به برج جدى (دى ماه) قرار مىدهند. (درست آن است كه اول سال فرس، اول برج عقرب يا آبان ماه بوده است.) اين همان است كه نويسنده كتاب الانواء آن را گفته است. (تاكنون بر ما روشن نشده كه اين كتاب كه در باره دانش نجوم بوده، از كيست. دهها كتاب با اين نام در فهرست ابننديم شناسانده شده است. محتمل است كه مقصود كتاب الانواء احمد بن عبدالله ثقفى (م 319) باشد.) پس از آن سخن صاحب الانواء را نقل كرده. آنگاه مىافزايد: آنچه از اين تفاسير درستتر است، آن كه نوروز همان زمان وارد شدن خورشيد به برج حمل (فروردين) است. سپس دلائلى براى آن ذكر مىكند. مهمترين دليل آن كه شناخت اين روز به عنوان نوروز ميان مردم رايج است و طبعا خطاب بايد راجع به همين عرف باشد. آنگاه خود دو اشكال بر اين دليل آورده است: يكى آن كه در همه مناطق عجم، نوروز بر روز اول ورود خورشيد در حمل اطلاق نمىشود و دوم آن كه نوروز بودن روز نخست ماه حمل، نوروز سلطانى است و جديد است. اين اشاره به تغيير روز نوروز در زمان سلطان ملكشاه سلجوقى است. پاسخ ابن فهد آن است كه وقتى عرف مختلف شد، عرف شرعى بايد مراعات شود. اگر چنين عرفى در كار نبود، عرف نزديكترين بلاد به شرع بايد مراعات شود. افزون بر آن، هر دو تفسير از نوروز - اعم از سلطانى و غير آن - مربوط به پيش از اسلام است! (المهذب البارع فى شرح المختصر النافع، ج 1 ص 193 - 191چاپ انتشارات اسلامى، قم 1414)
نكته مهم در مطالب ابنفهد آن است كه روايت معلى بن خنيس را به گونهاى ديگر نقل كرده و شكل مفصل آن را آورده است. وى از نسابه معاصر خود علامه بهاءالدين على بن عبدالحميد نسابه - و او به سند خود تا معلى بن خنيس - روايت مفصلى را در باره روز نوروز آورده است. اين روايت پيش از اين زمان، در منابع ديگر شيعى نبوده است. روايت چنين است كه معلى نقل كرده كه امام صادق عليه السلام فرمود: روز نوروز، روزى است كه رسول خدا صلى الله عليه و اله، براى امام على عليه السلام در غدير پيمان گرفت و مردم به ولايت او اعتراف كردند. خوشا به حال كسى كه بر آن پيمان باقى ماند و بدا به حال كسى كه آن عهد را شكست. روز نوروز، روزى است كه رسول خدا (ص) امام على (ع) را به وادى جن فرستاد و او بر آنها عهدها و پيمانها گرفت. روز نوروز، روزى است كه امام على(ع) بر خوارج غلبه يافت و ذوالثديه را كشت. روز نوروز، روزى است كه قائم ما از اهل بيت (ع) قيام خواهد كرد و خداوند او را بر دجال پيروز خواهد نمود و دجال را بر كناسه كوفه بدار خواهد زد. هيچ نوروزى نخواهد آمد جز آن كه ما انتظار فرجى در آن داريم. اين از روزهاى متعلق به ماست كه فارسيان آن را حفظ كردند و شما (عربها) آن را ضايع كرديد. يكى از انبياى بنىاسرائيل از خدايش خواست تا قومى را كه چندين هزار بودند و از ترس مرگ از ديارشان خارج شده بودند و خداوند آنها را ميرانده بود، زنده كند. خداوند به وى فرمود: بر قبرهاى آنان آب بريز. او در اين روز، بر قبور آنها آب ريخت و آنها كه سى هزار تن بودند زنده شدند. همين امر سبب شد تا ريخت آب در روز نوروز سنّت شود، امرى كه سبب آن را جز راسخان در علم نمىدانند. روز نوروز، اول سال فارسيان است. معلى مىافزايد: آن حضرت اين مطالب را بر من املا كرد و من از املاى آن حضرت آن را نوشتم. (المهذب، ج 1 ص 195 – 194)
ابن فهد، به دنبال آن، روايت ديگرى از معلى نقل كرده است. در اين روايت آمده است كه امام صادق عليه السلام در صبحگاه نوروزى كه معلى به خدمت آن حضرت رسيده بود، از ايشان شنيد كه: روز نوروز، روزى است كه خواند از بندگانش پيمان گرفت تا او را عبادت كرده به وى شرك نورزند و به انبياى او، حجج او و اولياى او ايمان بياورند. روز نوروز، نخستين روزى است كه خورشيد در آن طلوع كرد و بادها وزيدن گرفت و در زمين شكوفه پديد آمد (و خلقت فيه زهرة الارض .... ). روز نوروز، روزى است كه كشتى نوح بر كوه جودى فرونشست و روزى است كه خداوند كسانى را كه از ترس مرگ از سرزمينشان خارج شده و مرده بودند زنده كرد. و روزى است كه جبرئيل بر رسول خدا صلى الله عليه و اله فرود آمد. و روزى است كه ابراهيم بتهاى قومش را شكست. و روزى است كه رسول خدا (ص) امام على(ع) را بر دوش گرفت تا بتهاى قريش را در مسجد الحرام شكست. (المهذب، ج _1 ص 196 – 195)
ابن فهد به چهار نكته در اين دو روايت توجه كرده. يكى تطبيق روز نوروز با روز غدير يعنى هيجده ذىحجه سال دهم هجرت است. دوم سنت آب ريختن كه در بهار معنا دارد نه در ماه جدى (دىماه). سوم خلقت خورشيد در اين روز كه با سخن منجمان سازگار است و چهارم شكوفه دادن زمين كه باز در فروردين است نه در دىماه. (المهذب، ج1 ص 196) بدين ترتيب وى خواسته تا از اين روايت نتيجه بگيرد كه روز نوروز همان زمان ورود خورشيد به حَمَل يعنى آغاز فروردين ماه است. به نظر مىرسد اين قديمىترين بحثى است كه در كتابهاى فقهى شيعه در تعيين روز نوروز شده و بعد از آن در دوره صفوى مكرر مورد نقد و ايراد قرار گرفته است.
مشكل اين دو حديث آن است كه در منابع كهن شيعه نيامده است. افزون بر آن، روايات مزبور كه در اصل بايد يكى باشد، حاوى دو نوع آگاهى در باره روز نوروز است كه اين خود منشأ شبهه در باره آن شده و احتمال جعل آن را تقويت مىكند. افزون بر آن، دانسته است كه، ابن غضائرى گفته: غاليان رواياتى را به معلى بن خنيس نسبت داده و نمىتوان بر اخبار وى اعتماد كرد. (مجمع الرجال، قهپائى، ج 6 ص 110) در اين صورت، اين روايت كه بىگرايش غاليانه يا نگرش افراطى هم نيست، ممكن است از همان دسته مجعولاتى باشد كه غاليان به معلى نسبت دادهاند. بايد اين نكته را نيز يادآورى كرد كه گفته شده قرامطه - گرايشى وابسته به مذهب افراطى اسماعيليه - دو روز را در سال كه نوروز و مهرگان بوده، روزه مىگرفتهاند. (تاريخ الطبرى، ج 10ص 269 بلافاصله بايد تأكيد كنيم كه مجوسيان، نه تنها نوروز را روزه نمىگرفتهاند، بلكه به نقل بيرونى، اساسا مجوس را روزهاى نيست و هر كس از ايشان روزه بگيرد گناه كرده است.( آثار الباقيه، ص 357)
ياد از اين نكته لازم است كه بخش ريختن آب روى مردگان كه به يكى از انبياى بنىاسرائيل نسبت داده شده، در روايتى از ابنعباس آمده است. (الخطط المقريزية، ج1ص 268 آثار الباقيه، ص 325) متن حديث را بيرونى چنين آورده: نقل شده كه در نوروز جامى سيمين كه پر از حلوا بود، براى پيغمبر(ص) به هديه آوردند. آن حضرت پرسيد كه اين چيست؟ گفتند: امروز روز نوروز است. پرسيد كه، نوروز چيست؟ گفتند: عيد بزرگ ايرانيان است. فرمود: آرى، در اين روز بود كه خداوند عسكره را زنده كرد. پرسيدند: عسكره چيست؟ فرمود: عسكره هزاران مردمى بودند كه از ترس مرگ ترك ديار كرده و سر به بيابان نهادند و خداوند به آنان گفت بميريد و مردند. سپس آنان را زنده كرد و ابرها را امر فرمود كه به آنان ببارد. از اين روست كه پاشيدن آب در اين روز رسم شده. سپس از آن حلوا تناول كرد و جام را ميان اصحاب خود قسمت كرده و گفت: كاش هر روزى براى ما نوروز بود. در همانجا آمده كه وقتى از مأمون در باره سنت آب پاشى در روز نوروز سؤال شد، نوروز را همان روزى دانست كه مردگان از قوم بنىاسرائيل در آن روز زنده شدند. ممكن است اين روايت از اسرائيليات نيز باشد كه در جامعه اسلامى به نوعى با عقائد رايج پيوند داده شده است.
از همه اينها گذشته، شايد تأويل ديگرى براى اين روايت بتوان جستجو كرد و آن اين كه - در صورت درستى صدور آن از امام صادق (ع) - شايد امام، خواستهاند بفرمايند كه اصولا هر روزى كه نشانى از پيروزى آيين الهى در آن باشد، نوروز است. درست همان طور كه در يكى از روايات سابق الذكر آمده بود كه امام على)ع( فرمود: هر روز ما را نوروز كنيد. اين معنا براى نوروز، كاملا مطابق تعبير ايّام الله است كه در قرآن به روزهاى متعلق به خداوند اطلاق شده است. البته با اين تأويل، بايد آنچه در روايت در باره نوروز فارسيان آمده، قدرى اصلاح شود. البته اشکالات ديگري هم در برخي از رساله هاي نوروزيه بر اين خبر وارد آمده است.
نوروز و نوروزيههاى دوره صفوى
چنين به نظر مىرسد كه نوروز، در فرهنگ مسلمانان شرقى، حتى با وجود مخالفتهاى برخى از فقهاى سنىمذهب، دوام آورده است. عجيب آن كه برخى از آداب و رسوم خاص آن مانند چهارشنبه سورى و سيزده بدر كه از پيش از اسلام وجود داشته، و بى پايگى آن از نگاه اسلام بر همه روشن بوده، به دليل همسويى نوروز با طبيعت و نيز دخالت آن در تعيين خراج سالانه، همچنان حفظ شده است. حضور اين عيد در بخش وسيعى از دنياى اسلام در حال حاضر، از نواحى عراق و تركيه گرفته تا جمهورى آذربايجان، جمهوريهاى آسياى ميانه، افغانستان، پاكستان و طبعا ايران، نشان آن است كه پيش از تشكيل دولت صفوى، اين عيد مورد اعتناى كامل بوده است. در اينجا بايد دو نكته را مورد توجه قرار داد:
نخست آنكه در دوره صفوى، تاريخ قمرى و شمسى رواج داشته و طبعا مراسم نوروز برگزار مىشده است. اولئاريوس در آن عهد چنين نوشته: ايرانىها سال خود را برحسب حركت خورشيد و ماه تعيين و تنظيم مىكنند و به همين جهت داراى دو نوع سال شمسى و قمرى مىباشند. سال قمرى از نظر مذهبى برايشان اهميت دارد كه اعياد و روزهاى سوگوارى خود را برحسب آن سال تعيين مىكنند. وى پس از آن اشاره كرده است كه ايرانيان، عمر خود را برحسب سال شمسى محاسبه كرده و مثلا مىگويند كه فلان مقدار نوروز از عمر آنها گذشته است. (سفرنامه اولئاريوس، ترجمه حسين كردبچه، تهران، كتاب براى همه، 1369ج 2ص 690) وى چهارشنبه آخر سال را كه چهارشنبه سورى بوده، از ايام مورد توجه مردم ياد كرده و گفته است كه مردم آن را بدترين روزهاى سال دانسته كار را تعطيل مىكنند از خانه كمتر خارج شده و حتى المقدر كمتر حرف مىزنند و سعى مىكنند به كسى پولى ندهند ... عدهاى هم كوزههاى خود را برداشته ... به خارج شهر رفته و کوزه را از آب پر كرده و آن را مىآورند و به خانه و اطاقهاى خود مىپاشند و عقيده دارند كه چون آب، صاف و پاك است، پليديها و بدبختيها را از خانه شسته با خود مىبرد...(سفرنامه اولئاريوس، ج 2ص 466) تاورنيه نيز از عيد نوروز به با اين عبارت كه از اعياد بزرگ ايرانيان است سخن گفته و مىنويسد: در اين روز تمام بزرگان براى سلام شاه به دربار حاضر مىشوند و هر كس به اندازه شأنش بايد ارمغان و پيشكشى به شاه بدهد ... و در اين روز شاه ثروت گزافى به دست مىآورد ... براى روز اول سال، اگر يك ايرانى اتفاقا پول نداشته باشد كه قباى نو تدارك نمايد، اگر بايد تن خود را گرو بگذارد مىگذارد و قباى نو را حتما به دست مىآورد. (سفرنامه تاورنيه، ترجمه ابوتراب نورى، تهران، سنايى، 1336ص 635)
شواهد فراوانى در باره اهميت برگزارى مراسم نوروز در ميان ايرانيان در دوره صفوى در دست است كه نيازى به نقل آنها نيست.
نكته دوم آن كه اين مسأله را بايد از زاويه ديگرى نيز مورد توجه قرار داد و آن اين كه با پيدايش دولت شيعى، طبيعى بود كه روزهايى كه در فرهنگ فقهى و تاريخى شيعه، از اهميتى برخوردار است بزرگ داشته شده و به عنوان شعائر شيعى بزرگ داشته شود. اين روزها، يا روزها عزا و مصيبت بودند و يا روزهاى شادى و فرح. نوع ديگر، روزهايى بود كه در تقويم مذهبى، عباداتى براى آنها در نظر گرفته شده بود. با توجه به اختلافاتى كه در تعيين اين روزها وجود داشت، لازم بود تا تحقيقى در باره تعيين روز دقيق آنها صورت گيرد. به عنوان نمونه چندين رساله مولوديه نوشته شد تا اثبات شود تولد رسول خدا (ص) در دوازدهم ربيع الاول بوده يا در هفدهم آن. (ذريعه ج23 ص 276 – 275) همينطور رسالهاى به دستور شاه سلطان حسين صفوى نوشته شد با با عنوان هداية الصالحين در اثبات آن كه تولد امام على (ع) در سيزدهم رجب بوده و ساير اقوال نادرست است. (فهرست كتابخانه مجلس، ج10ص 1737 به احتمال قوى اين رساله از محمدباقر بن اسماعيل خاتون آبادى - م 1127- بايد باشد.)
به علاوه، مردم نياز به تقويمهايى داشتند تا به معرفى اين روزها پرداخته و آداب و عبادات ويژه آنها را بيان كند. نمونه آن كتاب تقويم المحسنين فى معرفة الساعات و الايام و الاسبوع از فيض كاشانى (م 1091) و اختيارات علامه مجلسى (م 1110) است. بايد اعتقاد به خوبى و بدى ساعات را هم به اين مطالب افزود و رسالههايى كه به اين مسائل هم پرداخت به آنچه گذشت، اضافه كرد. مجموع اين مسائل، جريانى را در تأليف پديد آورد كه به نوعى با بحث تقويم ارتباط مىيافت.
با توجه به آنچه در آغاز بحث در باره تفاوت نوروز قديم با نوروز جلالى گفته شد، بحث از تعيين روز نوروز و اين كه آيا نوروز وارد شده در روايات، همين نوروز مرسوم است يانه، در ميان علما بالا گرفت. پيش از آن نيز، همانطور كه گذشت، ابن فهد در قرن نهم، نسبتا مفصل به آن پرداخته بود. استدلالهايى كه در اين قبيل رسالهها آمده، به طور عمده بر پايه مطالب نجومى، تاريخى و نيز رواياتى است كه به آنها اشاره كرديم. افندى با اشاره به رساله ميرزا ابراهيم حسينى مىنويسد: او رسالهاى نوشت كه نوروز، درست همين روزى است كه اكنون مرسوم است. آقا رضى قزوينى رسالهاى در انكار اين مطالب نوشت. همين طور محمدحسين بن ميرزا ابوالحسن قائنى و ميرزا رضى الدين محمد مستوفى خاصه اصفهان دو رساله در تأييد تطبيق روز نوروز وارد شده در روايات با آنچه مرسوم است نوشتند. افندى مىنويسد: و قد صارت هذه المسألة مطرحا لاراء الفضلاء. (رياض العلماء ، ج 1ص 6)
در اين دوره افزون بر بحثهاى نجومى و اصولى و فقهى در اين باره، يكى دو روايت ديگر در باره نوروز كه در منابع پيشين شناخته شده نيامده، مطرح گرديد. يك روايت را مرحوم علامه مجلسى در بحار بدون آن كه نام منبعش را ياد كند، با اين عبارت كه: رأيت فى بعض الكتب المعتبرة آورده و سندى بر آن از همان كتاب نقل كرده است. راوى اين روايت معلى بن خنيس است اما نه در حد چند سطرى كه در مصباح شيخ آمده و يا يكى دو صفحهاى كه در المهذّب ابن فهد آمده، بلكه ده صفحه بحار را به خود اختصاص داده است. (بحارالانوار، ج 59 ص 100 – 91) آنچه در اين روايت افزون بر نقل ابن فهد آمده، تفصيلى است كه معلى از امام خواسته تا نامهاى فارسى سى روز ماه را بيان كند. به دنبال آن سى نام فارسى همچون هرمزد روز، بهمن روز، اردىبهشت روز و... آمده است. علامه مجلسى روايت مزبور را بار ديگر از منبع ديگرى آورده اما در آنجا نيز نام منبع ياد نشده، بلكه آمده است: وجدت فى بعض كتب المنجمين مرويا عن الصادق (ع)... در اين نقل، بخش اول سخن امام با معلى نيامده بلكه تنها نامهاى ايرانى سى روز آمده است. (همانجا، ج 59 ص 105 – 101) نيز همان روايت را نقل كرده بدون نام منبع و تنها با عبارت: و روى ايضا فى بعض الكتب ... (همانجا، ص 107) جالب آن كه علامه پس از نقل اين سه روايت مىنويسد: اين روايات را ما از كتابهاى منجمان نقل كرديم، زيرا از ائمه ما روايت كرده بودند اما من بر آنها اعتمادى ندارم. در نُسَخ آنها نيز اختلافاتى زيادى وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره كردم. حقيقت آن است كه اين اسامى براى سى روز از منجمان بوده و روشن نيست به چه دليل به امام صادق(ع) نسبت داده شده است. علامه مجلسى به نقل از ابوريحان - و قاعدتا از الاثار الباقيه - آن نامهاى ايرانى را آورده است. (همانجا، ص 11)
افزون بر اين روايت، نقل ديگرى هم در دوره صفوى مطرح بوده و آن اين است كه هفت سلام به مشك و زعفران نوشتن و غساله آن را نوشيدن و چهل مرتبه سوره يس را بر انار خواندن و شصت مرتبه اين دعا را خواندن كه يا محوِّل الحول و الاحوال حوِّل حالنا الى احسن الحال. اين نقل را آقارضى قزوينى آورده و افزوده كه در جايى معتبر به نظر نرسيده است. مرحوم شيخ عباس قمى هم آن را به نقل از كتب غيرمشهوره آورده و صورت ديگر آن را يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر الليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الى احسن الحال ياد كرده است.