تبليغاتX
ديوونه...! - ديوانه منم من که روم خانه به خانه سخن روز: کسي که از خدا توفيق بخواهد ولي تلاش نکند خود را مسخره کرده است --- امام رضا عليه السلام ...!دیوونه
سلام به همه

خوبید؟
نمیخوام زیاد مزاحمتون بشم

فقط یه سری عکس قشنگی تو یه سایت دیدم خواستم شما هم ببینید....

یه بچه ناز

چه نازه....

اسب

طرح قشنگیه ولی به پای طرح های استاد فرشچیان خودمون نمیرسه ....

چه راحت خوابیده......

بیچاره. کسی یه کیسه خواب نداره بهش بدیم.....؟

اینم دوتا اسب دیگه

حال کنید. چه اسب قشنگیه.... مخصوصا دماغش

سنجاب

بگیرش....زوووود باش.............

نمیدونم اسمش چیه...

اخماتو باز کن .... اخمووو......

عقاب

بیا . دیگه ببین چه روزگاریه که عقابها هم با هم قهر میکنند . ببینم کسی کاست فیلم مسافری از هند رو نداره بدیم نیگاه کنند.....

کلاغ

بدون شرح.............

 

این عکسها رو از سایت فتو دات نت گرفتم (نگید علی حق کپی رایت رو رعایت نکرده...)

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

سلام به همه دوستان . این بار هم براتون عکسهایی از مراسم عزاداری از سایت دوربین دات نت به ارمغان اوردم . امیدوارم خوشتون بیاد......

+ نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

اين شعر از ابوالفظل زرويی نصرآبادی است ( قشنگه بخونيدش  )

اي جماعت چطوره حالات‌تون
برگرفته از دو منظومه‌ي بلند با بيان عاميانه و محاوره‌اي
(
قرائت شده در مراسم افطار شعرا با رهبر_نيمه رمضان ٨٣)

اي جماعت چطوره حالات‌تون


قربون اون فهم و کمالات‌تون

گردنتون پيش کسي خم نشه

از سر بنده سايه‌تون کم نشه

راز و نياز و بندگي‌تون، درست

حساب کتاب زندگي‌تون درست

باز يه هوا دلم گرفته امروز

جون شما دلم گرفته امروز

راست و حسيني‌ش نمي‌دونم چرا

بيني و بيني‌ش، نمي‌دونم چرا

فرقي نداره ديگه شهر و روستا

حال نمي‌دن مثل قديما دوستا

شاپرکا به نيش مجهز شدن

غريب‌گزا هم آشنا گز شدن

شعرم اگه سست و شکسته بسته است

سرزنشم نکن، دلم شکسته است

آدم دل‌شکسته بهش حرج نيست

شعر شکسته بسته بهش حرج نيست

تا که ميفته دندوناي شيري

روي سرت مي‌شينه برف پيري

کميسيون مرگ مي‌شه تشکيل

درو مي‌شن بزرگتراي فاميل

يه دفعه هم‌کلاسيا پير مي‌شن

هم‌بازيا پير و زمين‌گير مي‌شن

رمق نمونده تا بريم صبح زود

پياده تا امامزاده داوود

گذشت دوره‌اي که «ما» يکي بود

خدا و عشق آدما يکي بود

تو کوچه‌هاي غربي ِ صناعت

عشق و گرفتن از شما، جماعت

درسته ديگه توي شهر ما نيست

دلي که مثل کاروان‌سرا نيست

يه چيزي مي‌گم ايشالّا دلخور نشين

قربون اون دلاي تک سرنشين

شهر بدون مرد، شهر درده

قربون شکل ماه هر چي مرده

مرداي ده، مرداي کاه و گندم

مرداي ده مرداي خوان هشتم

مرداي پشت کوه، مثل خورشيد

تو دلشون هزار جام جمشيد

کيسه چپق‌ها به پر شال‌شون

لشکر بچه‌ها به دنبال‌شون

بيل و کلنگ‌شون هميشه براق

قليون‌شون به راه، دماغ‌شون چاق

صبح سحر پا مي‌شن از رختخواب

يکسره رو پان تا غروب آفتاب

چارتاي رُستَمن به قدّ و قامت

هيکل‌شون توب، تن‌شون سلامت

نبوده غير گرده‌ي گلاشون

غبار اگر نشسته رو کلاشون

کلام‌شون دعا، دعاشون روا

سلام و نون و عشق‌شون بي‌ريا

مرداي نازدار اهل شهرن

با خودشون هم اين قبيله قهرن

مرداي اخم و طعنه‌ي بي‌دليل

مرداي سرشکسته‌ي زن ذليل

مرداي دکتراي حلّ جدول

مرداي نق نقوي ِ لوس ِ تنبل

لعنت و نفرين مي‌کنن به جاده

اگر برن چار تا قدم پياده

مرداي خواب تو ساعت اداري

تازه دو ساعتم اضافه‌کاري

توي رَگاشون مي‌کشه تنوره

تري‌گليسريد و قند و اوره

انگار آتيش گرفته ترمه‌هاشون

هميشه تو همه سگرمه‌هاشون

به زير دست، ترشي و عبوسي

به منشي اداره چاپلوسي

براي جَستن از مظان شک‌ها

دايرةالمعارف کلک‌ها

بچه به دنيا مي‌آرن با نذور

اغلب‌شون يه دونه اون هم به زور

پيش هم از عاطفه دم مي‌زنن

پشت سر اما واسه هم مي‌زنن

اين‌جا فقط مهم مقام و پُسته

مرداي شهري کارشون درسته

مشدي حسن چاي و سماورت کو

سيني با قالي و گلپرت کو؟

اي به فداي ريخت و شکل و تيپت

بوي چپق نمي‌ده عِطر پيپت

مشدي حسن قربون ميز و فايلت

قربون زنگ گوشي موبايلت

اون که دهاتي و نجيبه مشدي

ميون شهريا غريبه مشدي

قديم تَرا قاتله هم صفت داشت

دزد سر گردنه معرفت داشت

اون زمونا که نقل تربيت بود

آدم‌کُشي يه جور معصيت بود

معني نداره توي عصر «سي دي»

بزرگ و کوچيکي و ريش سفيدي

تقي به فکر رونق نقي نيست

کسي به فکر نفع مابقي نيست

مقاله‌ها پشت هم اندازيه

جناج و باند و حزب و خط بازيه

بس که به هر طرف ستادمون رفت

صراط مستقيم يادمون رفت

ارزش‌مون به طول و عرض ميزه

چقدر ميز و صندلي عزيزه

تموم فکر و ذکرمون همينه

که هيشکي پشت ميزمون نشينه

اونا که مرد و زن دعاگوشون بود

ميز رياست سر زانوشون بود

بيا بشين که ميز اگه وفا داشت

وفا به صاحباي قبل ِ ما داشت

قديم که نرخ‌ها به طالبش بود

ارزش صندلي به صاحبش بود

فقيه اگه بالاي منبر مي‌نشست

جَوون سه چار پله پايين‌تر مي‌شِست

معني شأن و رتبه يادشون بود

حرمت مردم به سوادشون بود

روي لبت خوبه تبسم باشه

دفتر کارت دل مردم باشه

مردا بدون ميز هم عزيزن

رفوزه‌ها هميشه پشت ميزن

خلاصه قصه اون قدر دِرامه

که ايدز پيش دردمون زکامه

فتنه و دعوا سر نونه مشدي

دوره آخرالزمونه مشدي

جسارتاً شعرم اگه غمين بود

به قول خواجه «خاطرم حزين» بود

دعا کنين که حال‌مون خوب بشه

تا شعرمون يه ريزه مرغوب بشه...

+ نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

~~~~~~

امان‌نامه

~~~~~~

امان از غربت و تلخی صحنه
امان از آتش و موي برهنه
از اين‌جا تا به مسجد، پشت در پشت،
امان از اين همه جلاد و شحنه

امان از شهوت و آز تسلط
امان از اين همه پيدايش بت
از اين‌جا تا به مسجد، پشت در پشت،
امان از مردمان بي‌تفاوت

امان از ياغيان پست غدار
امان از ياس ِ در صحراي ِ تَف‌دار
از اين‌جا تا به مسجد، گريه كردم؛
امان از ميخ در، پهلو و ديوار

امان از ناكسان عهد بسته!
امان از حرمت بيت شكسته
از اين‌جا تا قيامت، بغض تلخي است؛
امان از غيرت و دستان بسته

شاعر : علي‌رضا بهرامي


+ نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

برايتان از عشق می نويسم . اين بار از عاشقانه های حميد مصدق . از کتاب (( از جدايی ها )) . سیمسن دانشور در مقدمه کتاب درباره اشعار مصدق نوشته است : ( خواننده ابتدا تصور می کند که عشق به يک معشوق واقعی راز جاودانگی شاعر است . اما حميد ناب ترين شعر خود را به نام غزل و ترانه (( دخترهايش )) به ثبتی تاريخی می رساند . اما به هر جهت به عشق پرداختن را راه حل زندگی آدمی می داند - خواه عشقی به فرزند . خواه عشقی به معشوق...

 

تو مهربان بودی

 

-آغاز ماجرا

چه سخت تشنه جام محبتت بودم...

سخن تمام نشد

ختم ماجرا پيدا

اميد با تو نشستن

تلاش بی ثمری بود

چه . کوشش شب و روزم

بسان شخم زدن روی سينه دريا

و استغائه به درگاهت

گره به باد زدن .

و همچون کوفتن آب بود در هاون

***

مرا رها کردی؟

مرا به مسلخ سلاخان

چرا رها کردی؟

مرا که رام تو بودم

اسير دام تو بودم

***

گذشتم از تو و آن پرفريب شهر بزرگ

کنون کنار کويرم.

کوير بی باران

و مهربانی اين مهربان ترين ياران

و کاشکی تو از اين صالحان صلح و صبوری

-از اين مردمان کرمانی-

به قدر يک ارزن

وفا و خوبی را

به وام بستانی

که مثل مهر درخشان شهر بخشنده

و همچون مردم اين ملک

مهربان باشی

***

تو ای بلای دل من

-بلند بالايم

-تو ای برازنده

تو ای بلندتر از سروها و افراها

تو بر تمام بلندان باغ بالنده

بر اين اسير به غربت گذر توانی کرد ؟

بر اين کويرنشين

بر اين زمهر تو محروم

نظر توانی کرد؟

 

 

برگرفته از روزنامه ايران مورخ : ۰۷/۰۳/۱۳۸۴

با تشکر از کتابخانه


+ نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

نويسنده : مريم آريان

 

 تنگ غروب، از سنگ بابا نان در آورد
آن را براي کودکانِ لاغر آورد

مادر براي بار پنجم درد کرد و
رفت و دوباره باز هم يک دختر آورد

گفتند دختر نان‌خور است و با خودش
اي کاش مي‌شد يک شکم نان‌آور آورد

تنگ غروب آمد پدر، با سنگ در زد
يک عده هم مهمان براي مادر آورد

مردي غريبه با زناني چادري که
مهمان ما بودند را پشت در آورد

مرد غريبه چاي خورد و مهربان شد
هي رفت و آمد هديه‌اي آخر سر آورد

من بچه بودم، وقت بازي کردنم بود
جاي عروسک او چرا انگشتر آورد؟
....
تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد
آن را براي کودکان ديگر آورد

مادر براي بار آخر درد کرد و
رفت و نيامد، باز اما دختر آورد

باد با خود همه‌ي خاطره‌ها را آورد
حال اين شاعر بي‌حوصله را جا آورد

باد با خود همه‌ي خاطره‌ها را از يک
دفتر مشق چهل‌برگ به اين‌جا آورد

و صداي تو که در خاطره‌ها مي‌پيچيد
بچه‌ها جمله بسازيد همه با، "آورد"

من نوشتم غم نان را، ‌غم نان را هر شب
جسد بي‌رمق و خسته‌ي بابا آورد

آه امروز چه اندازه شباهت دارم
به همان بغض فرو خورده که بالا آورد

يک نفر جيغ زد و نيمه شب هشتم تير
شعر را مثل خودم مرده به دنيا آورد

 

برگرفته از آثار برگزيده‌ي جشنواره‌ ای "حرفي از جنس زمان

+ نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

 

کودک درون

 

کودکی بازی شیرینی بود

کودکی سیبی بود

بر سر شاخه احساس وجود

کودکی سرخ گلی بود در آن سوی بهار

کودکی بوته سرسبزی بود

رسته در باغچه رویاها

کودکی خواندن شیوای قناری ها بود

کودکی چلچله ای بود پر از شوق سفر

کودکی شیطنت ماهی سرخی بود در حوض حیات

 

کودکی بوسه نوشینی بود

که من از لب های شیدایی دزدیدم

کودکی خوشه انگوری بود

که من از تاک رفاقت چیدم

 

کودکی حرف قشنگی بود در جمله عمر

کودکی بیت لطیفی بود در شعر امید

کودکی نغمه زیبای شکوفایی بود

کودکی پاکی سرچشمه بیداری بود

کودکی بازی پروانه دل بود در آبی عطش

کودکی رقص گل نیلوفر بود در آب

 

کودکی تابش پرتوهای ایمان بود

کودکی خنده شفاف دلی شادان بود

 

کودکی وصلت جادویی شب با مهتاب

کودکی اوج هماغوشی بیداری و خواب

کودکی رقص گل قاصدکی بود پر از شور و شتاب

 

کودکی زمزمه ای دلکش و جان پرور بود

کودکی نرمی لالایی یک مادر بود

 

یاد آن دوره شیرین ز کف رفته به خیر!

یاد آن کودک در خاطره ها خفته به خیر!

+ نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

سلام دوباره به همه شما................

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه ی کفش فرارو ور کشید
آستینِ همّتو بالا زد و رفت

حیوونی ، تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوّا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

*****


دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامه ی فرداها رو تا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت
قفلی هم به روی قفلا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت


*****

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه ی کفش فرارو ور کشید
آستینِ همّتو بالا زد و رفت

حیوونی ، تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوّا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

*****

دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامه ی فرداها رو تا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت
قفلی هم به روی قفلا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

حیوونی ، تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوّا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

+ نوشته شده در جمعه 21 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

با سلام خدمت تمام دوستان . دوباره با یکی از شعرای خوب و قشنگ مریم خانوم حیدر زاده اومدم پیشتون که ظاهرا اونو محسن خان چاوشی بسیار زیبا خونده که حتما بهتون پیشنهاد میدم اونو گوش گنید ( می خوای یه حال توپ بهت بدم ؟  ) میتونید این آهنگ جالب از محسن چاوشی رو اینجا گوش کنید . راستی اگر میخوای شعر ای قبلی خانم حیدر زاده رو که تو وبلاگ نوشتم رو ببیندی میتونید اینجا  و اونجا بخونید و به این شاعره توانمد آفرین بگید.......

بازم نیومدی...

عاشق و مجنونت شدم

ناخوانده مهمونت شدم

کلي پريشونت شدم

اما بازم نيومدي

قهوه فنجونت شدم

شمعه تو شمعدونت شدم

خاکه تو گلدونت شدم

اما بازم نيومدي

برفه زمستونت شدم

رسوا و حيرونت شدم

چيک چيکه ناودونت شدم

اما بازم نيومدي

آفتاب و بارونت شدم

اشکاي لرزونت شدم

عطره گلابدونت شدم

اما بازم نيومدي

ماهه تو ايونت شدم

خراب و ويرونت شدم

گله گلستونت شدم

اما بازم نيومدي

سه ماه تابستونت شدم

الوند و کارونت شدم

دشتاي ايرونت شدم

اما بازم نيومدي

دنا و هامونت شدم

نزديکتر از جونت شدم

رگت شدم خونت شدم

اما بازم نيومدي

خادم و دربونت شدم

اسيره زندونت شدم

گلابه کاشونت شدم

اما بازم نيومدي

يه جوري مديونت شدم سنگه خيابونت شدم

راهيه ميدونت شدم

اما بازم نيومدي

تو سختي آسونت شدم

تو دردا درمونت شدم

ناجيه پنهونت شدم

اما بازم نيومدي

لباس و سامونت شدم

سارقه ايمونت شدم

چشماي گريونت شدم

اما بازم نيومدي

لباي خندونت شدم

گشنه شدي نونت شدم

آبه فراونت شدم

اما بازم نيومدي

هميشه ممنونت شدم

من ني چوپونت شدم

آب تو بيابونت شدم

اما بازم نيومدي

شعرايه ارزونت شدم

عمري غزل خونت شدم

تسليمه قانونت شدم

اما بازم نيومدي

شنه مژگونت شدم

هلاکه چشمونت شدم

رفتم و قربونت شدم

اما بازم نيومدي...

+ نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

کانادا کشور پهناوری  است در شمال آمریکای شمالی که از شمال به اقیانوس منجمد شمالی-از مشرق به اقیانوس اطلس واز غرب به اقیانوس کبیر محدود می شود.جمعیت آن بیش از 23 میلیون نفر و مرکب از بومیان و مهاجران است.پایتخت کانادا((اتاوا))وشهرهای دیگر آن ((مونترال))-((تورنتو))و((کبک)) است که هر ساله مراسم عاشورا توسط شیعیان در آنها برپا می شود.

برگزاری عاشورا در کانادا

نظر به اینکه کانادا کشوری مهاجرپذیر می باشد تعداد زیادی مهاجر از کشورهای مختلف دنیا در این کشور زندگی می کنند. این مهاجران با استفاده از ویژگی چند فرهنگی بودن(multi-culturalism) کانادا می توانند در حفظ و شناساندن فرهنگ لومی خویش فعالیت داشته باشند.هر چند آمار دقیقی از شیعیان مقیم کمانادا منتشر نشده است ولی با در نظر گرفتن اینکه تعداد مسلمانان بنابر آمار رسمی دولت کانادا نزدیک به سیصد هزار نفر ذکر شده است می توان گفت قریب به یک سوم این تعداد شیعه هستند که تعداد قابل توجهی را تشکیل می دهند.با توجه به حضور این تعداد قابل توجه از مهاجران شیعه که از کشورهای گوناگون به کانادا آمده اند فرهنگ شیعی نیز در کانادا جایگاه خود را داراست و شیعیان نیز می توانند از امکاناتی که در این راستا وجود دارد استفاده نمایند و به انجام فعالیت های فرهنگی در چارچوب فرهنگ مذهبی خویش بپردازند هر چند که از جایگاه مستقلی در کانادا برخوردار نیستند و این نیز دلایل مختلفی دارد که بایستی مورد بررسی و مداقه قرار گیرد.برگزاری مراسم دهه محرم و عاشورا از جمله نمودهای فرهنگی ویژه شیعه است که در کانادا از سوی شیعیان انجام می پذیرد.

مراسم مختلف مذهبی مربوط به محرم در کانادا و در شهرهای مختلف هر ساله در روزهای آغازین ماه محرم و سوگواری حضرت سیدالشهدا علیه السلام برگزار می گردد.با توجه به پراکندگی شیعیان در شهرهای مختلف ووجود سازمان های شیعی گوناگون مبتنی بر ملیت های مختلف که هر یک ویژگی های فرهنگی کشور محل تولد خویش را نیز دارا هستند مراسم مذهبی عاشورا که توسط این گروه ها در شهرهای کانادا برگزار می شود نیز براساس اداب و سنن خاص کشورهای مبدا مهاجران انجام می گیرد وبه عبارت دیگر هرگروه شیعه براساس آداب و سنن مرسوم مناسبت های مذهبی در کشور خویش به برگزاری مراسم مذهبی در کانادا نیز مبادرت می ورزد.البته شکلی کلی و عمومی مراسمی که به شیوه مشترک میان شیعیان با ملیت های مختلف انجام می گیرد با توجه به مقتضیات محیط برخی ویژگی های خاص خود را نیز دارد.

برجسته ترین ویژگی مراسم عزاداری مشترک در میان جامعه شیعیان کانادا برگزاری مجالس سخنرانی است.به عبارت دیگر شیعیان با دعوت از روحانیان از کشورهای مختلف مانند عراق-لبنان-هند-پاکستان و ایران در ایام سوگواری از سخنان آنها استفاده می کنند و حتوای این سخنرانی ها نیز کمتر حالت احساساتی کشورهای شیعی را دارد بلکه سعی براین باور است که در این محافل بیشتر به وجه تاریخی و علمی مسئله عاشورا و درس های تاریخی آن پرداخته شود.

البته قابل توجه است که در مراسم عاشورا در کانادا شیوه مرسوم عزاداری شیعیان یعنی سینه زنی ونوحه خوانی نیز انجام می گیرد که همان طور که ذکر شد به تناسب ملیت برگزار کنندگان مراسم از شیوه های عزاداری مرسوم هر کشور استفاده می گردد.البته اغلب این مراسم سوگواری در مکان های سرپوشیده و مراکز تجمع شیعیان مانند حسینیه های مختلف برگزار می شود ونمود بیرونی و راه اندازی دستجات عزاداری ندارد.

اخیرا برخی شیعیان در بعضی از شهرهای کانادا برای مطرح ساختن شیعه به عنوان یک جامعه ملموس در کانادا اقدام به برگزاری راه پیمایی به صورت دسته های عزاداری در خیابان های شهرهای این کشور نموده اند که در این رابطه می توان به انجام سینه زنی و زنجیر زنی توسط یکی از گروه های شیعه به نام(research centre a al mohammed) در تورنتو طی چند ساله اخیر اشاره نمود که برای اولین بار در سال 1993 در مطبوعات کانادا نیز منعکس گردید.

در برگزاری این مراسم شیعیان به صورت کاملا سنتی به عزاداری عاشورا می پردازند.در پایان مراسم نیز پرچمی را به یاد امام حسین علیه السلام در برابر شهرداری تورنتو به اهتزاز درآمد در نخستین سال برگزاری این راهپیمایی پرچم جمهوری اسلامی ایران به این عنوان به اهتزتز در آمد .مشابه این اقدام نیز قرار بود در اتاوا بنا به پیشنهاد شیعیان پاکستانی انجام پذیر که به دلیل تاخیر در برنامه ریزی های مربوطه انجام نشد.

یکی دیگر از ابتکاراتی که در راستای بزرگداشت قیام حسینی در کانادا انجام شده است تهیه و نصب پوسترهایی در معرفی امام حسین علیه السلام و قیام عاشورا در وسایط نقلیه عمومی شهر تورنتو بود که در سال گذشته به وسیله یکی از گروه های شیعه در تورنتو انجام پذیرفت.در شهر اتاوا نیز  با برنامه ریزی شیعیان پاکستانی مراسمی به نام((hissian day)) در مسجد اهل تسنن اتاوا برگزار می گردد که در آن با دعوت از استید دانشگاهی کانادا و ایالات متحذه به بررسی قیام عاشورا می پردازند.

در دیگر شهرهای کانادا نیز گروه های مختلف شیعه مراسم عزاداری عاشورا را برگزار می کنند که در همه آنها روحانیون به سخنرانی و موعظه و بررسی قیام عاشورا می پردازند ومراسم نوحه خوانی به زبان های مختلف انجام می شود.

گفتنی است که شیعیان در شهرهای مختلف کانادا با اجاره یا خرید اماکنی اقدام به راه اندازی مسجد حسینیه و یا انجمن های شیعی نموده اند عمده ترین آنها مجمع اهل بیت(ع) آمریکای شمالی است که در شهر تورنتو قرار دارد و می کوشد تا گروه های مختلف شیعه را در کانادا تحت پوشش قرار دهد. بزرگترین مسجد شیعیان نیز در شهر تورنتو قرار دارد و به نام مسجد شیعیان جعفری تورنتو معروف است.

+ نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

سلام

سلام به همه دوستان عزیز

زیاد وقت شما رو نمیگیریم فقط یکی از دوستان لطف کردن امکاناتی فراهم کردن که بدون نیاز رفتن به عکاسی و دوربین و از این مخلفات و فقط با رفتن به این آدرس  . عکس گرفته و اگر از عکس خود راضی بودید آن را پرینت کنید

+ نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

 

 

 

التماس دعا ...

+ نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

تويي كه دم از قيامت مي زني
اگه مردي قيد دنيا رو بزن
اسم مصطفاي چمران كه مي آد
زنگ زورخونه ي مولا رو بزن


وقتي اسمتو مي آرم به زبون
عطر خنده ت مي پيچه تو باغ گل
مرشدا به احترامت پا مي شن
رخصت از چشات مي گيره داش آكل


زورخونه يك قتلگاهه ، قتلگاه
كي ميگه ميدون زوره زورخونه ؟
آقا مرشد! واسم از علي بخون !
وقتي نيستي سوت و كوره زورخونه


لوطي محله ي دلا تويي
اسم ديگت پورياي ولي يه
پهلوون اونه كه توي معركه
كشته مرده ي مرام علي يه


سه طلاقه كرده دنيا رو دلت
پر دردي ، پر درد طلبي
دست عقلو دادي تو دستاي عشق
شير روزي تو و زاهد شبي


كوچه هاي صور و صيدا تا هنوز
چش به راهن شبي از راه برسي
كوچه هاي بيقرار و آشنا
بچه هاي غربت و دلواپسي



اسم چمران كه مي آد پهلوونا
ميشكنن ، نفساشونو خاك مي كنن
زير لب مي گن به روحش صلوات
خال رو بازوشونو پاك مي كنن



تويي كه دم از قيامت مي زني
اگه مردي قيد دنيا رو بزن
اسم مصطفاي چمران كه مي آد
زنگ زورخونه ي مولا رو بزن

شاعر: عليرضا قزوه

+ نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

اي مسلمان زاده بعد از هر اذان
                    ركعتي تنها عن الفحشاء بخوان
گر نمازت ناهي از منكر شود
                    از اذانت گوش شيطان كر شود
شيعه يعني عدل و احسان و وقار
                    شيعه يعني انحناي ذوالفقار
از عدالت گر تو مي خواهي دليل
                    ياد كن از آتش و دست عقيل
جان مولا حرف حق را گوش كن
                    شمع بيت المال را خاموش كن
اين تجملها كه بر خان ماست
                    زنگ مرگ و قاتل جان ماست
مي سزد از خشم حق پروا كنيم
                    در مسير چشم حق پروا كنيم
اين دو روز عمر مولايي شويم
                    مرغ اما مرغ دريايي شويم
مرغ دريايي به دريا مي رود
                    موج برخيزد به بالا مي رود
آسمان را نورباران مي كند
                    خاك را غرق بهاران مي كند
ليك مرغ خانگي در خانه است
                    تا ابد در بند مشتي دانه است
تا به كي در بند آب و دانه اي
                   غافل از قصاب صاحبخانه اي
سالها صورت ز صورت بافتيم
                   تا ز صورتها كدورت يافتيم
يك نظر بر قامتي رعنا نبود
                   يك رسوخ از لفظ بر معنا نبود
گرچه قرآن را مرتب خوانده ايم
                   از قلم نقش مركب خوانده ايم
سوره ها خوانديم بي وقف و سكون
                   كس نشد واقف به سر يسطرون
سر حق مستور مانده در كتاب
                   عالمان علم صورت در حجاب
اي برادر عالمان بي عمل
                   همچو زنبورند لاچندي عسل
علمها مصروف هيچ و پوچ شد
                   جان من برخيز وقت كوچ شد
از نفوذ نفس خود امداد گير
                   سير معنا را ز مجنون ياد گير
اي خوش آن جهلي كه ليلايي شوي
                   هر نفس لاهوي اللهي شوي
تا به كي در لفظ ماني همچو من
                   سير معنا كن چو هفتاد ودو تن

+ نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

حاجيان...

رفتيم به پيش‌واز حاجي رمضان
ديديم چقدر حاجي پير و جوان
با هر چمدان هزار و صد کيلو جنس
با هر حاجي دوازده تا چمدان


رفتند و هتل‌هاي گران قحطي شد
هر چيز که بود پيش از آن قحطي شد
وقتي که تمام حاجيان برگشتند
در مکه پس از آن چمدان قحطي شد


از درآمد بيرون حاجي محمود
قبلاً هم از اين در دو نفر آمده بود
من دل‌نگران سومين قافيه‌ام
حاجي نگران بيستمين ساکش بود!

 

شاعر : ناصر فيض

+ نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

                  خبری آمد خبری در راه است

            سر خوش آن دل که از آن آگاه است

                  شاید این جمعه بیاید . شاید

 پرده از چهره گشاید . شاید

                  دست افشان پای کوبان می روم

     بر در سلطان خوبان می روم

                  می روم بار دگر مستم کند

    بی سر و بی پا و بی دستم کند

                 میروم کز خویشتن بیرون شوم

     در پی لیلا رخی مجنون شوم....

 

شاعر : مرحوم آغاسی

+ نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

سلام بر حسین

ســـــــــــــــــلام بــــــــــــــــر مـــــــــــــــــــــحـــــــــــــــــــــــــــــرم

امروز اول محرم سال ۱۴۲۷ هجری قمری است

دلم خیلی هوای سنج و دهل کرده . دلم هوای پسرکی رو کرده که تو لباس مردان عرب مشک تو دستش گرفته و به عزاداران حسین آب میده . دلم برای تاریکی حسینیه تنگ شده که آهنگ دست هایی که روی سینه ها فرود میاد توش تنین انداز شده . دلم تنگ شده برای....................

محرم. ماه تجدید بیعت با عطش است

--------------------------------

اون که دریا رو  ورق زد

 

اون که دریا رو ورق زد

با دوتا دست بریده

روی آب خوردن نداره

هرکی اسمشو شنیده

 

شاه کلید بی بدیله

برای قفلای بسته

حکم مرهم داره واسه

همه دل های خسته

 

تک سوار شهر غیرت

اون علمدار غروره

تو شبای بی کسیمون

مثِ ماهه . خودِ نوره

 

شاعر : رضا حیرانی 

+ نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

خب با عرض سلام به همه دوستان و آشنایان که لطف داشتن و نظرات خود را شفاهی و کتی به این جانب حقیر اعلام داشتن. ضمن تشکر از این دوستان . بعضی از این آشنایان گفتن که : وبلاگت خیلی سرد و بی روح و حوصلمون سر میره . از اونجا که من خیلی به مخاطبان وبلاگم اهمیت میدم و برای نظر اونا احترام زیادی قائلم ( بابا احترام....! ) یک بازی ترسناک  را برای اونا اینجا گذاشتم که حالــــــــــلشــــــــــــــــــــــــــشــــــــــــــــــوووووووو... ببرن .

ببینید و لذت ببرین و بعدش هم بگید که وبلاگ علی سرده و بی روح!......

+ نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

 

گوش بگشا اي حسام الدّين حسن!
تا بگويم قصّهْ آن پيرزن


بگذراز آن پيرزن تا زين سبق
قصّه اي ديگر بيارم بر ورق


تا نپنداري كه خالي بسته ام
باز يك مضمون عالي بسته ام


بود دكانداري اندر شهر« ري »
كسب وكاري مي نمود آن نيك پي


كاسبي مي كرد از راه حلال
خود نديد او جز زيان و جز ملال


ديد با اين زحمت و اين درد سر
كاسبي چيزي ندارد جز ضرر


دلخور از برنامه ْ بازار شد
كارو بار او به كلي زار شد


چون«گران كردن» ز دولت ديده بود
وان حكايت ها دگر نشنيده بود،


جنس هاي خويش را اندر نهان
كرد با تقليد از دولت، «گران»


شب مصمّم تا كه در اين راه شد
صبح فردا، محتسب آگاه شد


دستبندش زد كه :« نفرين بر تو باد
اين چه جرم است و چه ظلم است و فساد


باعث اين كفرورزي كيست، كيست ؟
هين بگو تا اين گراني چيست، چيست؟»


خواست تا لب وا كند آن بينوا
گفت:« خاموش اي پليد بي حيا!


تا مصمّم گشتي اندر راه كج
اقتصاد ملك را كردي فلج


باعث اين نابساماني تويي
بد تويي، قاتل تويي، جاني تويي


هست عمري زير چنگال توييم
سيزده سال است ، دنبال توييم»


مردو زن گشتند گرد آن دو جمع
همچنان پروانه، گرداگرد شمع


كوس رسوايي در آفاقش زدند
خفت و تا مي خورد، شلاّقش زدند


شرح آن شلاّق وآن خوف و خطر
« اين زمان بگذار تا وقتي دگر»


زان عتابش عقده اي در سينه شد
لنگ لنگان بر در كابينه شد


گفت يك سر با وزيران ودود
آنچه در آن روز با او رفته بود


كاي شما اندر گراني اوستاد
« مرمرا تقليدتان بر باد داد!»


از شما تقليد كردم، يك نفس
زان سبب افتاد كارم با عسس


رونق كار شما در چيست، چيست ؟
اين گراني هاي اصلي، كار كيست ؟


گفت يك تن زان ميانه، كاي عمو
هست رمز كار دولت در كدو


«خلق را تقليدشان بر باد داد
اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد»


آن كه عاقل بود، فهميد اين كلام
بيش از اين عرضي ندارم، والسّلام

 

شاعر : ابوالفضل  زرويي  نصرآباد                

 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود.

يك پيرمرد مفلسي بود در ولايت غربت كه روزها مي رفت در بيابان از براي گوسفندچراني. يك روز همين طور كه داشت براي خودش چوپاني مي كرد، يك دفعه چشمش افتاد به يك شيشه خالي كه روي زمين افتاده بود. حالا نگو كه آن شيشه، شيشه عمر يك غول بي شاخ و دمي بود.

پيرمرد بينوا كه از اين قضيه خبر نداشت، شيشه را برداشت و تنگ غروب آن را با خودش برد به خانه. زن پيرمرد هم كه از همه جا بي خبر بود، آن شيشه را شست و تويش آبغوره ريخت و گذاشتش توي گنجه.

فرداي آن روز كه پيرمرد رفت به صحرا، ديد كه زير يك درختي، يك غول زبان بسته اي نشسته و دارد گريه مي كند. پيرمرد دلش به حال غول بيچاره سوخت و رفت جلو، قدري قوزك پاي غول را نوازش كرد. (مشخص مي شود كه قد پيرمرد در نهايت به قوزك پاي غول مي رسيده. توضيح واضحات از نگارنده.) غول گفت: «چه كار داري عمو؟» پيرمرد گفت: «هيچي، فقط مي خواستم بپرسم كه براي چي نشسته اي داري آبغوره مي گيري؟» غول گفت: «چرا كه نگيرم؟ يك نفر آمده شيشه عمر مرا برداشته برده خانه، تويش آبغوره ريخته . ديگر اين عمر آبكي به چه درد من مي خورد؟» غول اين را گفت و هق هق كنان پا شد رفت پي كار و زندگي اش.

اما بشنو از زن پيرمرد كه از همه جا بي خبر، رفت سر وقت گنجه و براي رفع خستگي يك كمي از آن آبغوله خورد.‌ ( آبغوله: آبغوره اي است كه در شيشه عمر غول ريخته باشند. توضيح از نگارنده.)

عصر كه پيرمرد آمد به خانه، ديد زنش دست به كمر زده و وسط درگاه ايستاده است. زن با عصبانيت گفت: «فلان فلان شده، كجا بودي صبح تا حالا ؟ زود بيا دستم را ماچ كن تا نيامده ام بزنم لت و پارت كنم.» پيرمرد كه شصتش خبردار شده بود كه زنش از آن آبغوله خورده، با ترس و لرز رفت جلو. وقتي خوب زنش را نگاه كرد با تعجب گفت : اِاِاِ… زن خجالت بكش. اين سرخاب و سفيداب چيست كه به صورتت ماليده اي؟ قباحت دارد. از من و تو گذشته.» پيرزن غرشي كرد و گفت: «چشم و دلم روشن! زانو بزن ببينم.» پيرمرد بيچاره از ترس زانو زد. زن گفت: «حالا بگو ببينم بهتر از من چه كسي؟ خوشگلتر از من چه كسي؟» پيرمرد با ترس و لرز گفت: «هيچ كسي. در ره عشق تو ديوونه تر از من چه كسي؟»

پيرزن گفت: «حالا خوب شد پاشو برو توي سرداب. آنجا كلي برايت خوراكي گذاشته ام. بخور تا چاق شوي.» پيرمرد بيچاره رفت توي سرداب و پيرزن در را پشت سرش بست.

پيرمرد كه مي دانست اين تغيير حال پيرزن به خاطر آبغوله است، مستقيم رفت سر وقت گنجه و دو سه جرعه از آبغوله سر كشيد. همين كه آبغوله از گلويش پايين رفت، زورش زياد شد. در سرداب را از جا كند و از خانه زد بيرون.

اما بشنو از دربار حاكم كه يك هفته بعد از اين ماجرا، مردم جمع شدند در دارالحكومه و گفتند: «اي جناب حاكم، امر بفرماييد يك نفر بيايد جلو اين پيرمرد چوپان و زنش را بگيرد.» حاكم گفت: «مگر اين دو نفر چه كار كرده اند؟» غلغله از جمعيت بلند شد. يكي گفت: «پيرمرد آمده سر جاليز من، هشت من خيار و خربزه چيده، بعد هم مرا مجبور كرده او را تا خانه اش كول كنم. پول خيار و خربزه را هم نداده.» ديگري گفت: «پيرزن رفته به خانه من، سر زنم را از ته تراشيده، روي كله اش به زور عكس يك قورباغه را خالكوبي كرده. آخر زن كچل به چه درد من مي خورد؟» يكي ديگر گفت: «اين دو نفر نصف شبي آمده اند سر وقت مرغ هاي من. تخم هايشان را برداشته اند. زرده هاي تخم مرغها را خورده اند، سفيده ها را هم ريخته اند توي كفش من و خانواده ام.» ديگري گفت: «جناب حاكم، من در اين ولايت يك حمام عمومي دارم. پيرمرد دو سه روز پيش، پنجاه شصت تا موش آورده ول كرده توي حمام زنانه، ديگر از آن روز هيچ زني به حمام نمي آيد.»

خلاصه هر كدام چيزي گفتند . حاكم دستور داد بروند پيرزن و پيرمرد را كت بسته و تحت الحفظ بياورند. وقتي چشم حاكم به وضع و حال زار و نزار چوپان و زنش افتاد خنده اش گرفت و گفت: «يعني اين دو تا آدم مافنگي اين همه آتش در اين ولايت سوزانده اند؟» مردم گفتند: «بله قربان.»

حاكم از پيرمرد و پيرزن علت اين ياغي گري ها را پرسيد و آن دو نفر هم از سر ناچاري از سير تا پياز قضيه ي آبغوله را تعريف كردند. حاكم دستور داد آن شيشه را توقيف كردند و از آن به بعد، شهر امن و امان شد. ( شيشه آبغوله فوق در حال حاضر، در اختيار اين بنده ي نگارنده است. متقاضيان محترم در صورت تمايل به خريد هر مقدار از آن، مي توانند در ساعات اداري با بنده ي نگارنده تماس بگيرند. متشكرم.)

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه غولها گناه دارند و آدم نبايد توي شيشه عمرشان آبغوره بريزد.

قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه ش نرسيد.

 

نویسنده :

ابوالفضل  زرويي  نصرآباد

+ نوشته شده در جمعه 7 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

سلام

سلام به همه شما دوستان

امروز پنج شنبه است و خودتون میدونید شب چیه

شب انتظار بی پایان ( بی پایان که نه ولی....)

بخونیدش .

من که خوشم اومد

متن این شعر رو هم میتونید در صفحه ۲۰ ( صفحه آخر ) روزنامه جام جم امروز ببینید

 

---------------------------------

تو به من نزدیک تر از من

این منم که از تو دوره

غایبی اما دل من

به یادت غرق حضوره

ماه آسمونی. اما

میشه رو زمین تو رو دید

میشه با تو درد دل کرد

راز غیبتت رو پرسید

دور آسمون شب و روز

زمین. بیصدا می گرده

تشنه یه جرعه عشقه

دنبال شما می گرده

چش به راهیم توی هفته

برای رسیدن تو

غروب جمعه چه سخته

غربت ندیدن تو

شاعر : مصطفی محدثی خراسانی

---------------------------------

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

سلام به همه

براتون یکی از شعرای آقا رضا خان صادقی رو آوردم

بخونید؟

چیزی نگو

قسم نخور

تموم حرفات یه دروغه

کسی نگفت

خودم دیدم

خونه قلب تو شلوغه

چیزی نگو

لیاقتت عشق مقدسم نبود

حس میکنم نبودی و

بودنتم یه قصه بود

تو دیگه مردی و این حرف آخره

بزار عشق تو از خاطرم بره

فکر میکردم قلبت مال منه

اما انگار صد شاخه میپره

اسمتو پاک کردم از تو دفترام

بیخودی قسم نخور

دیگه سخته برام

تو رو باور داشتم و میخواستمت

چرا آتیش کشیدی همه باورم

کسی نگفت بهم

من خودم دیدم

اما راستشو بخوای یه چیزی نفهمیدم

چرا وقتی تو رو از عشق خالی دیدم

جای گریه به حالت میخندیدم

شایدم واسه اینه

که دیگه بی ارزشی

واسه همه عروسک نمایشی

تو که میگذری ساده از همه عشق

لیاقت نداری دیگه با من باشی

......................................

 

خوب بییییید؟                                                                                       

+ نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

من ديوونه رو باش كه نفهميدم تو بي رحمي


تمام مشكلم اينه كه حرفامو نمي فهمي

 

منو باش كه نفهميدم تو بي ذوقي بي احساسي

 

دروغ بود اينكه مي گفتي تو هم محو گل ياسي

 

من ديوونه رو باش كه شكستم با شكست تو

 

تو چه مردابي افتادم يه عمره با دو دست تو

 

من ديوونه رو باش واسه تو گريه مي كردم
 

تو رو باش كه نفهميدي تو شعرم گم شده دردم

 

من ديوونه رو باش كه به پاي چشم تو سوختم
 

ولي بعد يه كم بازي تو با من بد شدي كم كم

 

من ديوونه رو باش كه واسه عهدت قسم خوردم

 

باهات موندم ، باهات ساختم ، واست سوختم ،‌واست مردم

 

 من ديوونه رو باش كه به اخماي تو خنديدم

 

 همش يك گل تو باغچم بود اونم آخر واست چيدم

 

 من ديوونه رو باش كه به خوبيم عادتت دادم

 

 شكستي قلبمو اما نديدي رنگ فريادم

 

 من ديوونه رو باش كه واست روزامو سوزوندم

 

 خوشي رو تو خودم كشتم ، ولي با چشم تو موندم

 

 من ديوونه رو باش كه كشيدم ناز چشماتو

 

چه قد تلخه بدون تو ، چه قدر سخته برام با تو

 

من ديوونه رو باش كه خيال كردم تو مجنوني

 

تو حتي اسم مجنونم ، نه آوردي ،‌ نه مي دوني

 

 من ديوونه رو باش كه قد دنيا دوست دارم

 

 نه اما من دوست داشتم حالا كه از تو بيزارم

 

من ديوونه رو باش كه واست خوندم چه قد ساده

 

تو حرف عاشقونم رو شنيدي ، حاضر آماده

 

 من ديوونه رو باش كه نشستم منتظر ،‌رسوا

 

 زدي تو زير قولاتو ، گذاشتي باز منو تنها

 

 منو باش كه نفهميدم منو ديگه نمي خواستي

 

 چه قدر ديوونه اي راستي ،‌چه قد ديوونه ام راستي

 

 منو باش كه با يه آهنگ مي خواستم مهربونتر شم

 

 زدي تير و توي ذوقم نداشتي حوصله بازم

 

من ديوونه رو باش كه تو رو عاشق حساب كردم

 

 چه قدر ديوونه تر چون باز ، تو رو اينجا خطاب كردم

 

 من ديوونه رو باش كه ،‌درسته خيلي ديوونم

 

جهنم مي رم اما نه ، كنار تو نمي مونم

 

 اينم يه نامه ي ابري ، به امضاي يه ديوونه
 

  فقط بيچاره اون كس كه ، يه عمر با تو مي مونه

 

این شعر از مریم خانم حیدر زاده است ( پسون فردا حرف پشت سرم در نیارید که : علی شاعر بوده و به ما نگفته یا نمیدونم بگید : علی دزدی فرهنگی کرده و شعر فلان خانوم روشن دل رو کش رفته......! )

+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

Tooy yaddashte emroozam mekham rajebe yek afsanehye ghademi begham ke tooye ye ketab khoondam.

 

Oon afsaneh eeneh ke:

                                **ترجمه متن يوناني بالابه شرح زير است: 

یونانیها اعتقاد دارن سالهای خیلی دور...یعنی تقریبا زمان آدمهای اولیه..انسان فقط از یک جنس بوده...به این معنی که خصوصیات هر دو حالت زن و مرد در یک موجود به نام انسان بوده.و این انسان از قدرت فوق العاده ای برخوردار بوده امپراتور اون زمان (نمی دونم می دونید که امپراتورهای یونانی حکم خدا رو در افسانه هاشون داشتن) تصمیم میگیره که از قدرت این انسان به نوعی کم کنه چون میترسیده که با قدرتی که داره او را (یعنی امپراتور)را نابود کنه بهمین خاطر دستور میده که همه انسانهای کره زمین رو به دو نیمه زن و مرد تقسیم کنن تا قدرتشون نصف بشه. از اون انسان پرقدرت؛بعضی خصوصیات به زن داده شد و بعضی به مرد ازاون به بعد هر کسی دنبال نیمه گمشده خودش میگرده تا باهاش کامل بشه و دوباره به همون قدرت قبلی برگرده گاهی بعضی به اشتباه نیمه کس دیگه ای رو انتخاب می کنن و نمی تونن باهاش کامل بشن و این همون مصداق ازدواج و طلاقی رو داره که امروز هست... بنظرم حتی اگه افسانه اش ریشه واقعی هم نداشته باشه...بازم جالبه و جای فکر کردن داره....  چون عين حكايت بعضي ازماست...

                          

                      

Image Hosted by ImageShack.us

+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

سلام .

بیدا بیدا مبارک بیدا ...

عید غدیر خم مبارک...

اینم عیدی دیوونه به همه شما...

راستی ... عیدی منم یادتون نره ....

+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

سلام به همه دوستان عزیز.

در این وبلاگ یک اعدامی دوست داشت خاطرات خود را در برای شما تعریف کند ....

چوبه دار بر پا می کنند بیرون سلولم .

25 دقیقه وقت دارم.

25 دقیقه دیگر در جهنم خواهم بود .

24 دقیقه وقت دارم .

آخرین غذای من کمی لوبیا است .

23 دقیقه مانده است .

هیچکس نمی پرسد چه احساسی دارم.

22 دقیقه مانده است.

به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا بر همه آنها .

آه....21 دقیقه دیگر باید بروم .

به شهردار تلفن میکنم ، رفته نهار بخورد .

بیست دقیقه دیگر وقت دارم.

کلانتر می گوید : پسر می خواهم مردنت را ببینم !

19 دقیقه مانده است .

به صورتش نگاه میکنم و می خندم ، به  چشم هایش تف می کنم .

رئیس زندان را صدا می زنم تا بیاید و به حرف هایم گوش بدهد .

هفده دقیقه باقیست .

می گوید : یک هفته نه ،سه هفته دیگر خبرم کن !

حالا فقط 16 دقیقه وقت داری .

وکیلم می گوید متاسفانه نشد برایت کاری انجام دهم .

مممممم...... 15 دقیقه باقی مانده است .

اشکالی ندارد ، اگر خیلی ناراحتی بیا جایت را با من عوض کن .

چهارده دقیقه وقت دارم .

پدر روحانی می آید تا روحم را نجات دهد .

در این سیزده دقیقه باقی مانده !

از آتش و سوختن می گوید ولی من احساس میکنم سردم است .

دوازده دقیقه دیگر وقت دارم .

چوبه دار را آزمایش می کنند پشتم می لرزد .

یازده دقیقه وقت دارم .

چوبه دار عالی کار می کند .

ده دقیقه دیگر وقت دارم .

منتظرم که عفوم کنند .....آزادم کنند .

در این نه دقیقه باقی مانده .

اما اینکه یک فیلم سینمایی نیست ،بلکه ..... خب به درک .

هشت دقیقه دیگر وقت دارم .

حالا از نردبان بالا می روم تا بر سکوی اعدام قرار گیرم .

هفت دقیقه دیگر وقت دارم .

بهتر است حواسم جمع قدم هایم باشد و گر نه پاهایم می شکند .

شش دقیقه وقت دارم .

حالا پایم روی سکو ست و سرم در حلقه دار ...

پنج دقیقه دیگر وقت باقی است .

زود باشید، عجله کنید ! چیزی بیاورید و طناب را پاره کنید .

چهار دقیقه دیگر وقت دارم .

حالا می توانم تپه ها را تماشا کنم ، آسمان را ببینم .

سه دقیقه دیگر باقی مانده است.

مردن ! مردن انسان به راستی نکبت بار است .

دو دقیقه وقت دارم .

صدای کر کس ها را می شنوم ... صدای کلاغ ها را می شنوم .

یک دقیقه دیگر مانده است .

و حالا تاب می خورم و می ی ی ی ی ی ی ی ی ی روم .......! 

+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |

جلوی آینه ایستاد .
موهاشو ازپشت سرش جمع کرد و توی مشتش گرفت .
چند لحظه به خودش خیره شد .
قیچی رو باز کرد .
چشماشو بست .
قیچی یک بار باز و بسته شد .
احساس کرد یه جزیی از وجودشو قطع کرده .
چشماشو باز کرد .
لبخند رضایت رو لبش درخشید .
حالا شده بود یه پسر .
............................
تی شرت بلندش پوشید .
شلوار لی چسبشو پاش کرد .
کلاه نقابدار رو هم گذاشت روی سرش .
یه چیزی کم بود .
جلیقه ضمخت و پراز جیب باباش رو هم پوشید .
یه چرخی زد.
حالا کاملا احساس پسر بودن می کرد .
از خونه زد بیرون .
........................
می خواست پرواز کنه .
چقدر راحت بود .
نمی فهميد داره راه ميره يا ميدوه .
تصميم گرفت بره پارک .
توی پارک به دخترا نگاه می کرد و توی دلش می خنديد و می گفت چقد شما بد بختيد .
احساس آزادی می کرد .
به دختر خوشگل چشمک زد .
دختره هم يه لبخند زد .
با خودش گفت : حیف پسر نیستم .
توی راهش یه گروه پسر سبز شدن .
خواست مثل همیشه راهشو کج کنه .
اما یادش اومد حالا یه پسره .
از وسط پسرا رد شد .
به چند تاشون تنه زد .
شونه ظریفش درد گرفت .
هیچکس بهش توجه نکرد .
چقد خوب بود یه کم ترسیده بود ولی احساس خیلی خوبی داشت .
یه بستنی خرید .
رفت جلوی مامور پار ک و با غیظ شروع کرد به لیسیدن بستنی .
مامور پارک نگاهش کرد اما هیچی نگفت .
حال می کرد .
می خواست به ماموره بگه من همونم که دیروز به خاطر همین لیسیدن بستنی کلی دعواش کرده بود .
راهشو کج کرد و رفت سمت در پارک .
وقتی داشت از جلوی یه نیمکت که روش سه تا پسر هیکل نشسته بودن رد میشد یکی ازونا پاشو گذاشت جلو پاش .
محکم خورد زمین .
صدای خنده پسرا بلند شد .
تموم تنش درد می کرد .
بلند شد .
- کثافتای بیشعور ...
فحش هاش هنوز دخترونه بود .
یکی از پسرا بلند شد .
اومد جلو : چی گفتی آق پسر ؟
داشت گریه اش می گرفت .
- با تو ام جوجه ؟ چی زر زدی؟
گفت : هیچی ببخشید .
پسرا بلند تر خندیدند .
پسر گندهه محکم هولش داد : هری ... یالا گمشو ..
دوباره خورد زمین .
اینبار دیگه اشکاش درومد .
بلند شد و دوید .
تا خونه دوید .
تا خونه هم گریه کرد .
..............................
رفت توی اتاقشو در رو بست .
موهای بلند قیچی شده اش هنوز روی زمین ریخته بود .
بلند بلند شروع کرد به گریه کردن .
خودشو انداخت روی تخت و عروسکش رو بغل کرد .
آرومتر شده بود .
حالا یه چیزی رو می دونست .
برای پسر شدن هنوز خیلی چیزا کم داشت .
عروسکش رو محکم توی بغلش فشار داد و مثل یه بچه خوابید . .........

+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن1384ساعت توسط علی دیوونه...! |