شاعر : اميرعلي مصدق
ناخداي با خدايان
ظهورت را شنيدم عنقريب است
ولي قدري براي من عجيب است
ز بس که دير کردي در ظهورت
مرا قدري بعيد از اين قريب است
دگر باور ندارم حرفها را
تمام حرفها ديگر فريب است
نميگويم بيا! اما بدان که
دل ايلي برايت بيشکيب است
تمام لحظههايم به حضورت
پر از "عجل" پر از "امن يجيب" است
بيا! اي ناخداي با خدايان
بيا! ديگر زمانه نا نجيب است
نه اين تعيين تکليف است، اما
بيا! دلهاي ما حسرت نصيب است
يقين دارم که روزي خواهي آمد
که کوچه، خانه، پر از بوي سيب است
به هر حال اي تو غايب! اي تو حاضر
مرا يادت شفا، نامت طبيب است
نویسنده : غلامرضا سليماني
امير
امير در ته چشمت غمي عميق و بلند
غرابت تو، به نيزار ميخورد پيوند
به كرخه، تا كرخيهاي پاي غواصان
به فاو، تا كرجيهاي گيج و سرگردان
امير رو به افق تا كدام منظرهاي؟
كه هر غروب غريبانه پاي پنجرهاي
ميان خاطرههايت سكوت ميسوزي
و رو به قبلهي دل در قنوت ميسوزي
تو بوي سنگر و پروانه ميدهي ـ بويِ
هزار ليلي ديوانه ميدهي ـ بويِ
غريب و شرجي مجنون هميشه در تن توست
جنونِ غلط زدن روي شيشه در تن پوست
تو نخل سوخته و سربريده ميبيني
برادر و تن در خون كشيده ميبيني
هزار آهوي معصون سيزده ساله
ميان درهي مينها دويده ميبيني
شلمچه، ماهي زنده در آب سوخته و
هزار خاطرهي آرميده ميبيني
پلاكهاي بدون بدن، بدون نسيم
تو جاي گمشدهها را نديده ميبيني
و شقه شقهي بال فرشته در آتش
كبوتران در آبي پريده ميبيني
عبور قافلهي سرخهاي بيسر را
سر نماز عطش در سپيده ميبيني
و گريه ميكني و روي خواب سجاده
گلوي چلچلهها را بريده ميبيني
لبان قمقمهها را در آخرين فرياد...
سكوت سوخته و سوگ چفيهاي در باد،...
نگاه آخر ققنوس، روي مين ميسوخت
صنوبري كه غريبانه بر زمين ميسوخت
هميشه رو به افق خواب دوست ميبيني
و چشم بسته هر آنجا كه اوست ميبيني
امير! ـ نسل مرا هم به آفتاب ببر!
به مرز و مزهي آئينه و شراب ببر!
به نسل من، تو بگو، عشق واقعيت داشت
كه در قيامت نيزار نينوا ميكاشت
بگو كه ديدي از عباسها نشان در باد
كه دستهاي عطش را به آينه ميداد
چگونه پخش شد آواز كوله در باران
و خاكريز و نماز و گلوله در باران...
گلوله بود و مِه و رو به مرگ خنديدند
خزان شد و همگي مثل برگ رقصيدند
شما گواهترين شاهدان ديروزيد
شما شهيدترين زندههاي امروزيد
دروغ بعضيها را امير رسوا كن
كلاغها ته اين قصهاند، افشا كن!...
نویسنده : علي زارعان
قطعه
بر مزار ياد او كه شهادت را برگزيد
نشانيات را گم كردم
از مادرت
از مادرت پرسيدم
قطعهات را
آمدم
و يادم آمد ميگفتي:
قطعه همان غزل است
اگر سر نداشته باشد
تو هم
غزل بودي
قطعه قطعه…