بيستارهترين ماه
آن شب كه بيستارهترين ماه، در محاق...
تنها نشست روي صف سيمها كلاغ
شب بسته بود پلك اتاقي كه روزها
ميشد شنيد از لبش آوازهاي داغ
هر روز پشت پنجره غوغای تازه بود
از آرزوي خفته در آواز آن اتاق...
آن شب كلاغ خيرهي يك پنجره نشست
تنها به اين اميد كه روشن شود چراغ
شبتابهاي پچ پچه در گوش بيدها
گفتند: عاشقست! خبر را به گوش باغ...
و... صبح روز بعد زني با قفس رسيد
قلاب كرد باز قفس را به كنج تاق
***
بعداً كسي نگفت كه آيا عجيب نيست
مرگ كلاغ و زرد قناري به اتفاق؟
***
هرچند پشت ميله اسيريم، عاشقيم
تو مثل آن قناری و من مثل آن کلاغ
~~صلوات~~
سیدمحمدامین جعفریحسینی
عصبانیت راننده، کاملاً از توی آینهی بالای سرش مشخص بود. سه چهار تا بوق اتوبوسی زد و داد زد؛
ـ بابا زود باش اگه نماز میثم عمار هم بود تا حالا تموم شده بود.
دو سه تایی از مسافرا نتونستند از اینکه راننده، میثم تمار، عمار یاسر و جعفر طیار را با هم یکی کرده بود جلوی خنده شونو بگیرن. اما او با این حرفِ راننده و صدای حرکت اتوبوس یاد همون روزایی افتاد که صدای اولین غرش اتوبوس تو صدای بلند صلواتها گم میشد.
- سمیه! تو قرار بود نذاری مادرم گریه کنه، خودت داری گریه میکنی؟
- میترسم این آخرین باری باشه که میبینمت.
- نگران نباش. ما هم مثل بادمجونمون آفت نداریم… برو برو خونه دست و دلمو نلرزون. خداحافظ. مواظب مادرم باش.
- بر جمال محمد و آل محمد صلوات...
***
زیر لب صلواتی فرستاد. دوباره فکر و خیال اسیرش کرد. از روزی که به قول فاطمه کوچولو سُفرههاش خونی شده بود. همه ریخته بودند سرش که؛
ـ بابا صبر و تحمل تو ممکنه برای خودت شیرین باشه، اما به قیمت تلخ کردن زندگی همهی ما تموم میشه.
یک روز هم سجاد بد جوری دلش رو شکسته بود.
- پدر من، دورهی این حرفای قشنگ خیلی وقته که گذشته. وقتی عالم و آدم فکر میکنن بابت از دست دادن یه پات و شیمیایی شدنت زمین و خونه و ماشین مجانی و کلی امتیازای جورواجور به ما دادن، حداقل قضیهی دارو و درمونت رو پیگیری کن تا غصهها و زحمتهای خونوادهات کمتر بشه. شایدم دوباره میخوای بگی بابت معاملهای که با خدا کردی،...
که سرفههای خونی و فریاد ساکت باش سمیه امان نداده بود تا سجاد حرفشو تموم کنه. همین حالا هم که بالاخره راضی شده بود یا در واقع مجبور شده بود برای درمان به تهران سفر کنه، از اینکه هزینهای روی دست خونوادهاش گذاشته بود و از طرف دیگر سمیه و فاطمه را همراهش نیاورده بود خیلی ناراحت بود. البته از یه نظر هم خوشحال بود. دکتر فروتن گفته بود؛
- تعداد زیادی از کیسههای هوایی ریههاتون به تدریج تحلیل رفتهاند. متأسفانه روند پیشرفت این آسیبها نسبت به روند درمان سریعتر و مؤثرتر بوده. با توجه به اینکه گرد و خاک و خشکی هوا خیلی تأثیر بدی روی ریههای شما میگذارد، توصیه میکنم که محل زندگیتون رو تغییر بدین.
***
حتی همون روزها هم که جونش رو کف دستش گذاشته بود توی نامه نوشته بود؛
- سمیه! اینجا رو خیلی دوست دارم. نخلهای بلندش هر چند مثل خیلیها سر شکستهاند، اما بوی بم رو برام زنده میکنه. فکر میکنم حتی اینجا که خدا در همسایگی ماست، اگر این نخلها را نداشت نمیتوانست مرا از بم دور نگه دارد.
تصویرهای مختلفی از ذهنش رد میشد. بین نخلای سید فخرالدین اونقدر غرق کلوخ بازی میشدند که رسیدن غروب رو متوجه نمیشدند. مادر بزرگ گفته بود؛
- بازی سر غروب خوبیت نداره.
بخاطر همینم اون روز سرغروب یحیی اونقدر دنبالش دوید که با صورت به زمین خورد و دو سه تا از دندوناش شکست و دهنش پر از خون شد.
مزه خون رو مثل سرفههای خونی تو دهنش حس کرد. سوز سردی از لای شیشههای زوار در رفته اتوبوس داخل میاومد. چادر نمازی که برای فاطمه کوچولو خریده بود رو از تو ساکش در آورد و کشید روی خودش.
- بابا میخوام اونقدر نماز بخونم تا به منم اجازه بدن بیام کربلا. اگه گفتن فاطمه کوچیکه نمیتونه بیاد، بهشون بگو بزرگ شده. نماز میخونه.
تو همهي این سالهایی که با سمیه زندگی کرده بود، نتونسته بود برای صبوریهای سمیه چیز خوشحال کنندهای دست و پا کنه. اما در مورد سفر کربلا، نه خودش روي یک پاش بند بود، نه خوشحالیهای سمیه رو میشد تعریف کرد. یازده روز تا سفر کربلا مونده بود. بشیر گفته بود؛
- جون آقا سجادت اگه رسیدین کربلا پیشونیبند مُنه بندازین تو ضریح آقام.
و فردا هم نالیده بود "یا سید عباس" و تن بیجون و پاره پارهش افتاده بود تو بغل مرتضی و همونجا کربلایی شد. روحش شاد چقدر روزی که خبر تولد سجاد رو رسونده بودن بچهها رو خندوند. بخاطر آینده دومادُم هم که شده باید با حمیده ازدواج بُکُنُم. پَ خرما میخوری صلوات نمیفرستی؟ دِسِِت برسه به ضِریح آقام، حسین، صِلِوات بفرست.
***
چشماشو باز کرد هنوز هوا روشن نشده بود. از شاگرد شوفر پرسید،
- چقدر مونده تا برسيم؟
- دو ساعتی مونده.
دوباره صدای بوقهای اتوبوس بلند شد.
- فقط برای اینکه نمازتون قضا نشه توقف کردیم. نیم ساعت، چهل و پنج دقیقه دیگه میرسیم.
- حاجی بیزحمت رادیو رو روشن نمیکنی؟
راننده پیچ رادیو رو باز کرد.
...در پی این فاجعه ستاد حوادث غیر مترقبه کشور ضمن تسلیت به مردم داغدیدهی شهرستان بم، از کلیهی مردم خواست ضمن حفظ آرامش، با مسؤولین و امدادگران، نهایت همکاری را بهعمل آورند...
- یا اباالفضل عباس. خودت به دادمون برس.
هزار و یک تصویر از ذهنش رد شد. اما هیچکدوم از اونا اونقدر نموند که ذهنش رو با خودش ببره.
هر چی میرفتن به بم نمیرسیدن.
- انشاء الله عزیزاتون سلامت باشن، صلوات
از همینجا هم عمق فاجعه مشخص بود. شهر با خاک یکسان بود. و گرد و خاک تمام شهر را برداشته بود. دکتر گفته؛
- به خاطر اینکه گرد و خاک برای شما خیلی ضرر داره باید محل زندگی تونو عوض کنین.
احساس کرد تمام خاکهایی که بلند شده خاک عزاست. خونهشون همون اوّلای بم بود. ولی حالا آخرای دنیا بود. اشک صورت و پیراهنش رو خیس کرده بود. پیاده شد. اگه نخل بلند حیاط نبود، خونه رو پیدا نمیکرد. همون یه زانویی هم که داشت، سست شد و دیگه هیچ نفهمید...
***
دو روز بعد امدادگرا از توی یکی از خونههای بم پیکر نیمه جون یک دختر شش ساله رو پیدا کردند.
- بر محمد و آل محمد صلوات...
غزل 1)
كيست اين زن جاي تو لم داده در پيراهنت
اتفاق تازه اي افتاده در پيراهنت
بالهايت را ببند اين پرزدن بيهوده است
سالها پيش آسمان جان داده در پيراهنت
صبر كن آهسته تر مقصد نمي داني كجاست
مي دود بي تابي يك جاده در پيراهنت
صبح يك ارديبهشت ِناگهان پيچيده شد
خنده هاي دختران ساده در پيراهنت
يك شب اما منتظر مانده است خاكستر كند
جنگلي را آتش آماده در پيراهنت
غزل2)
نه من نبوده ام آن زن كه شعر خوانده ترا
خدا به سمت دل من شبي وزانده ترا
مرا عروسكي از جنس خيمه شب بازي
درست كرد و به بازي عشق خوانده ترا
كبوترانه بگو اين عروسك ناچار
چگونه از سر انگشت خود پرانده ترا
بدون چشم و دهان بي كه دلبري بكند
چه ديدني به تماشاي خود نشانده ترا
شبيه جاده خوشبخت زندگي شد و بعد
به كفشهاي تو مومن شد و دوانده ترا
و ماه شد كه پلنگ هميشه اش باشي
پلنگ شد و چو آهوترين رمانده ترا
نه من نبوده ام آن زن كه ابر شد ناگاه
و قطره قطره به روي دلش چكانده ترا
نه من نبوده ام آن زن كه مثل زلزله شد
بلند قامت من كين چنين تكانده ترا
به اين عروسك مجبور شك نكن هرگز
خدا به صحنه تقدير من كشانده ترا
چقدر لال توشد اين عروسك شاعر
كه در ادامه اين شعر باز مانده ترا
غزل 3)
خدا گذاشت برايم تو آسمان باشي
ترا مرور كنم تا از او نشان باشي
خدا گذاشت صداي تو منتشر گردد
كه گوش ناشنواي مرا اذان باشي
اگر چه بال پريدن مرا نداده ولي
خدا گذاشت برايم تو آسمان باشي
قلندرانه بيا و دوباره تار بزن
كه رعيت دل ما را دوباره خان باشي
در اين زمانه بي پير تشنه حق تو است
دچار آبي درياي بيكران باشي
و رود رود بريزد ستاره از چشمت
كه بعد ديگري از روح كهكشان باشي
من از نگاه جهانگير تو چه مي فهمم
خدا گذاشت تو در فهم ديگران باشي
چقدر بند زمينم چقدر بال و پري
خدا گذاشت من اين باشم و تو آن باشي
غزل4)
هميشه چند تا زن در دل من رخت مي شويند
كه در من گاه مي خندند و گاهي نيز مي مويند
چقدر از پچ پچ و از حرف مي ترسم و بدتر اين ـ
كه از نام تو لبريزم دهانم را كه مي بويند
همين زنها كه روزي چند بار از خنده مي ميرند
همين زنها كه روزي چند بار از گريه ميرويند
همين زنهاي از هر چه گل و لبخندها خالي
نمي داني چه ها پشت سرت اي عشق مي گويند………
تو پنهان مي شوي در لابلاي دردهاي من
تمام روز دنبال تواند و شكل كوكويند
ترا در آشپزخانه ميان شعله آتش
وَ بين استكانهاي شلوغ و گيچ مي جويند
طرفهاي دلم هرگز نيا چون خوب مي داني
هميشه چند تا زن در دل من رخت مي شويند
غزل 5)
آن كيست كه سر شانه باران نگذارد
در محضر تو باشد و عصيان نگذارد
تقصير كسي نيست كه هر فصل تو سبز است
تكليف بهار تو زمستان نگذارد
از بس كه شمالي است هواي تو چگونه
آهوي دلم سر به بيابان نگذارد
اين بار پلنگ دل ديوانه ام آري
آهو شده و دست ز دامان نگذارد
اي مومن مشرك! دلم آسيب پذيراست
آن طرز نگاه تو مسلمان نگذارد
هيهات كه بر من نظر انداخته باشي
زيبايي و آه اينهه خواهان نگذارد
دل در گرو عشق نشابور تو دارد
اين شيفته گر پا به خراسان نگذارد
مي خواستم از قصهي دل با تو بگويم
چشمان من اين بي بي باران نگذارد
غزل 6)
از حال من مپرس پر از آب و آتشم
مانند باد در تن صحرا مشوّشم
بايد ترا پرنده شود اين درخت پير
يعني در آسمان و زمين در كشاكشم
ديگر صداي «دل به تو دادم» قشنگ نيست
ديگر مخوان عزيز به آواز دلكشم
اي خوب هيچ وقت نيامد به راه من
بر چارچوب پنجره كردي منقّشم
از كشته ام دوباره تو روييدي و بكش
جاري تر از هميشه خون سياوشم
از حال من نپرس كه غرقابه سوخته است
بخشي ميان آبم و بخشي در آتشم
غزل 7)
بال در بال خودت جان مرا پر دادي
دلخوشم كه به من اقبال كبوتر دادي
اي كه هر بار دلم را نمكين خنديدي
زخمي روح مرا درد مكرر دادي
شب و تنهايي و سردرگمي و درد و سكوت
دستخوش عشق! مرا اينهمه خواهر دادي
سر به زيري مرا قابل تحسين خواندي
سركشيهاي مرا بيدر و پيكر دادي
مهرباني تو اخم است و خوشرويي قهر
دادهاي گل به من اما همه پرپر دادي
باغ خورشيد شدي منظرة زيبايي است
قسمت چشم تماشاي مرا تر دادي
مردهام در لحظاتي كه هوادار توأند
خير باشد كه سرانجام مرا تر دادي
چه غربت گریزی چه مهمان نوازی
چه زیباست با چشمت آیینه بازی
تو آغاز و انجام یک شعر نابی
خوشا با خیال تو تصویر سازی
سرانجام در آتش چشم هایت
مرا می نشانی مرا می گدازی
تو را ذره ای ذره ای می سرایم
مرا زخمه ای زخمه ای می نوازی
دلم را زمانی ست می آزمایی
از این دست آتش از این دست بازی
دمیده ست از خط پیشانی تو
خدایی ترین جلوه بی نیازی
2
بعد از اين پيشانيم طوفاني است
قسمت آيينه ام حيراني است
بعد از اين در آرزوي سوختن
مثل آتش جامه ام عرياني است
دست بگشا و درآغوشم بگير
شانه ام در معرض ويراني است
خاك هرگز لب نبايد مي گشود
راز مرگ لاله ها پنهاني است
تا چه پيش آرد سموم هرزه گرد
سهم گل در باد سرگرداني است
3
در وا كن و به اين قفس مرده جان بده
ديوارها و فاصلهها را تكان بده
ما را زدست زندگي بيامان بگير
ما را به دست حادثهاي ناگهان بده
تا باورت كنند چو فوارهاي بلند
خود را به تشنگان تماشا نشان بده
بر هر چه قاب پنجرة رو به آفتاب
سهمي ز نور، تكهاي از آسمان بده
«زين خلق پر شكايت گريان شدم ملول»*
اين سفرههاي وا شده را آب و نان بده